h

 
اگنس؛ یک عاشقانه ی سریع!
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٥
 
"یک عاشقانه سریع" را شاید بتوان بهترین توصیف برای کتاب "اگنس" دانست. تمام اتفاقات داستان در یک تم دراماتیک و عاشقانه و با سرعت بسیار بالا، بدون مقدمه و موخره رخ میدهد و نویسنده به دور از مقدمات مرسوم داستان را پیش میبرد. استفاده از صنعت ایجاز(کوتاه نویسی و عدم وجود توصیف های غیرضروری) مهمترین شاخصه ی این کتاب است که لذت مطالعه کتاب را دوچندان میکند و سرعت مطالعه را افزایش میدهد، و نیک میدانیم جزو سخت ترین هنرهای نویسندگی، نوشتن متن موجز است که البته "پیتر اشتام" نویسنده ی آلمانی اثر در آن خبره است، به طوری که توانسته چنین روایت طولانی و پرفراز و نشیبی را تنها در 150 صفحه نگارش کند که از ارزش بسیار بالایی برخوردار است، و جالب است بدانید این کتاب 36 فصل دارد که این نیز خبر از سرعت بالا دارد.
عکس پیتر اشتام
 
"اگنس" داستان زندگی یک نویسنده ی سوئیسی را روایت میکند که عاشق زنی میشود که هرروز اورا در کتابخانه می بیند. اگنس از او میخواهد داستان "او" را بنویسد و مرد دست به کار میشود. تمام اتفاقات و حوادثی که به اگنس مربوط میشود، اعم از اولین ملاقات، نحوه ی ارتباطش با او، جاهایی که میرفتند و اتفاقاتی که می افتد به صورت داستان(به تعریف صحیح تر:خاطره) ثبت میکند. تا جایی که او در داستانش به زمان حال میرسد، و تصمیم میگیرد داستان را متوقف نکند و ادامه ی آن را آنطور که دوست دارد بنویسد. اگنس هم با او همراهی میکند  وارد بازی اش میشود، همان رفتارهایی که او در داستان گفته را انجام میدهد و همان حرفها را میزند و همان جاهایی میروند که در داستان اشاره شده و حتی همان لباس ها را میپوشند.
نکته ای که درباره این اثر وجود دارد این است که این کتاب حرف برای گفتن دارد. تنها یک داستان ساده و عاشقانه نیست که برای سرگرمی نوشته شده باشد. نصیحت های رفتاری، انتقادهای اجتماعی و فرهنگی، پیام های اخلاقی و گاها غیراخلاقی و غیره در جای جای این اثر مشهود است، ولی نویسنده اصلا قصد ندارد مخاطبش را مجاب کند که این پیام ها خوب اند؛ تنها سعی دارد عقاید و نظرات شخصی اش در باب روابط اجتماعی و فرهنگی و رفتاری را به نوعی به خورد مخاطب دهد و به روش های مختلف مخاطب را در تیررس این پیامها قرار دهد و چون هنرمندانه مسائل را بیان میکند و مدت زمان طولانی به مقوله ای نمیپردازد، نسبتا در کارش موفق است.
برای مثال، در روز اولی که اگنس در خانه ی مرد نویسنده می ماند از او درباره کتابهای قبلی اش و موضوع نوشته هایش سوال میکند، مرد اما از نوشته هایش شرمگین است و آنها را هیچ میداند و افسوس میخورد که چرا دست آورد قابل توجهی در زندگی اش ندارد. با این دیالوگ ها، این فکر در ذهن مخاطب شکل میگیرد که به راستی ماحصل زندگی چند ده ساله ی هرفرد، دقیقا چیست؟ وقتی شخصیت داستان چندکتاب تخصصی و مجموعه داستان را بی سود میخواند و از آنها شرمگین است، پس چه دستاورد مهمی میتواند قابل اهمیت و ذکر باشد؟ این همذات پنداری باعث میشود بتوان به راحتی بخشی از داستان شد وهمراه با آن، و درون آن پیش رفت. در ادامه نویسنده پا را فراتر میگذارد و یک یک مقوله ی تاریخی، اما کلیشه ای راهم دستکاری میکند: استون هنج. نویسنده های زیادی را سراغ دارم که پای این آثار کهن را به داستان خود باز میکنند و آنها را آنطور که خود میخواهند توصیف میکنند و برای روند فراطبیعی داستان خویش از آن بهره می برند. پیتر اشتام اما تنها استفاده اش از این سنگ های فراتاریخی، نقض آنهاست. اگنس توضیح میدهد که طبق نظریه ای، آنها هیچ خاصیت ستاره شناسی یا اسطوره ای ندارند، و فقط برای این ساخته شده اند که انسان های نخستین میخواستند اثری از خود برجای بگذارند و در طبیعت محو نشوند؛ و دوباره ذهن مخاطب معطوف به این سوال اساسی میشود: که به راستی، پس از مرگ چه اثر ارزشمندی از من به جای مانده و آیندگان چرا باید از من یاد کنند؟
هوش سرشار نویسنده اما به این عاریه ی تاریخی محدود نمیشود. او از احساس هنری خود نیز هنرمندانه خرج میکند و اینبار یک تابلوی نقاشی منحصر بفردی از قرن نوزدهم را به کتابش دعوت میکند. (همین تصویری که طراح جلد خوش ذوق استفاده کرده: نسخه آلمانی کتاب را انتخاب کرده و تنها کاری که کرده این بوده که یک اثر هنری را تکه تکه کرده!! )
 
 اگنس و مرد نویسنده به بهانه دیدن خوشبختی و رضایت، به نمایشگاهی در شیکاگو میروند و آنجاست که با تابلو ای به نام " بعدازظهر یکشنبه در جزیره گراند ژات"، اثر نقاش جوان فرانسوی "ژرژ سورا" مواجه میشوند. نویسنده تا همینجای کار رسالت فرهنگی خویش را به نحو احسن انجام داده، هم یک اثر هنری را معرفی کرده و هم یک هنرمند که از قضا اروپایی هم هست را تبلیغ کرده. او اما پا فراتر میگذارد و در قالب ظرافت های نویسندگی، عامل تمایز، شهرت و ارزش این اثرهنری را به زیبایی بیان میکند: 《نزدیک تر که رفتیم، نقاشی در برابر چشم های ما تجزیه شد به دریایی از نقطه های کوچک. خط و خطوط ها ناپدید شدند و سطح ها در هم روان. رنگ های روی تابلو مخلوط نشده بودند، نقطه نقطه کنارهم گذاشته شده بودند. نه سفید خالص بود و نه سیاه خالص. هرتکه تمام رنگ ها را در خود داشت و تازه از دور تصویر کاملی دیده میشد.》دلیل شاهکار شمرده شدن این اثر و عامل تمایز آن از دیگر نقاشی های رنگ روغن در همین عاملی است که بالا اشاره شد، تابلوی نقاشی مذکور به صورت نقطه به نقطه نقاشی شده که خود آغازگر یک سبک نو در نقاشی کلاسیک بود.
برداشت اگنس اما از این اثر ستودنی است، آنجا که میگوید:《خوشبختی را نقطه نقطه نقاشی میکنن و بدبختی را خط خط. وقتی تو میخواهی خوشبختی ما را توصیف کنی باید یک عالم نقطه های کوچک درست کنی، مثل سورا، آن وقت مردم از فاصله ای میتونن ببینن که نا خوشبخت بودیم》
همانطور که اشاره شد، شخصیت اصلی داستان مردی است اروپایی که در شیکاگو زندگی میکند. در واقع تنها شخصیت آمریکایی این کتاب، اگنس است، که با اینکه هیچوقت تقصیری نداشته، ولی تمام مشکلات سر راه او قرار میگیرد. گویی به نوعی اوست که قربانی هجوم اروپایی ها به کشورش شده!
مراودات بین شخصیت های کتاب همگی در برگیرنده ی یک سری انتقادات و ایرادها به سبک زندگی و فرهنگ امریکایی است. اوج این انتقاد در جشن هالوین رخ میدهد. آنجا که شخصیت اصلی با اینکه عاشق اگنس است و میداند معشوقه اش در بین کارناوال است و از او هم برای حضور در برنامه دعوت کرده، جلسه ی کاری شرکت راه آهن را بهانه میکند و باکمال میل آن را میپذرید، و حتی وقتی صدای کارناوال خیابانی را میشود، خوشحال میشود که در جمع آنها نیست، و این در صورتی است که از دلخوری اگنس خبر دارد. نویسنده از زبان شخصیت مرد تاکید میکند که همیشه از هرچه ماسک و بالماسکه بود بدش می آمد.
این انتقاد تا جایی پیش میرود که لوئیز، زن فرانسوی که درجلسه حضور دارد با مرد نویسنده همکلام میشود درباره زندگی در ایالات متحده میگوید: 《توحش، توحش منحط》. یا در جایی دیگر با مطلع شدن از بیماری اگنس میگوید:《زن های آمریکایی همیشه بیمارن، اما نمیمیرن. میخوان که آدم مدام عذاب وجدان داشته باشه》
نکته ی جالب اینکه باوجود انتقادهای اجتماعی گسترده، این اروپایی ها هستند که مقصر شمرده میشوند! شاید انتقاد پیتراشتام نهایتا برمیگردد به حضور بی حد و حصر غیرآمریکایی ها در این کشور که موجب گسیختگی فرهنگی میشود. تمام کاستی ها و خیانت های داستان از طرف شخصیت های اروپایی است. افکار مرد نویسنده، گذشته ی نچندان پاک او در روابط، و تفکراتی که درباره اگنس دارد و تصمیمی که در آخر داستان میگیرد. به همین ترتیب شخصیت لوئیز هم همینقدر متزلزل و غیرقابل دوست داشتن توصیف میشود. اگنس اما پاک و مظلوم است. کوچک و شکننده که گویی در تمام زندگی به او ظلم شده. بحث نمیکند، کنایه نمیزند و آزاری ندارد. 
 
 پیتراشتام پای را فراتر میگذارد و جسارت به خرج می دهد و در یک داستان با تم عاشقانه، چند کنایه ی سیاسی هم به وضع جامعه بزند، آنجا که وقتی مرد نویسنده در میهمانی شب سال نو مشغول بحث با پدر لوئیز است و این دیالوگ ها رد و بدل میشود: 《در یک انقلاب همیشه پای قدرت درمیونه. قدرت هم کسی داره که پول داره. من کاسب کارم، میدونم چی دنیا رو تکون میده》، 《امراز در ابعاد جهانی همان چیزی اتفاق می افتد که صد سال پیش در شهر نمونه پولمن اتفاق افتاده بود و این هم دیر یا زود به شورش ها و طغیان هایی می انجامه》 و جمله ی آخر که لوئیز میگوید و خاتمه بخش این مکالمه است:《امشب اون انقلاب اتفاق نمی افته. همه مستن》! که احتمالا این "همه"، همان شهروندان امریکا هستند و "مست بودن" نشانه ی بیخیالی و سرخوشی کاذب که مانع تحرکات اساسی میشود.
از نیمه های کتاب، داستان با شیب ملایمی از یک عاشقانه ی لطیف و آرام به یک تراژدی تلخ و غم انگیز تبدیل میشود. وقتی گرمای عشق کمرنگ میشود و دعواها و نفرت ها و جدایی ها رخ مینمایاند. 
در پس این اتفاقات نیز انتقادی نهفته وجود دارد به روابط اجتماعی بی مهابا در آمریکا. مرد نویسنده ی داستان گاهی خود -با زبان اول شخص- روابط گذشته اش را به خود یادآور میشود و خاطره ای را برای مخاطب بیان میکند، و در طرف دیگر ماجرا همین روابط را برای اگنس هم متصور میشود. درست است که هیچکدام از این روابط پنهانی نبوده و هیچکدام از طرفین هم سعی در پوشاندن آن ندارند، و حتی نسبت به آن حساسیت هم به خرج نمی دهند و خیلی عادی با آن برخورد میکنند، اما نمیتوان نقش این قضیه را در جدایی میان آن دو منکر شد. آنگونه که حسادت مرد نسبت به هربرت(دوست قبلی اگنس) همیشه هویدا بوده، و برخلاف فکر مخاطب که آن رابطه را توهم می پندارد و تصور میکند ارتباط جدی ای نبوده، وقتی اگنس میگوید:"وقتش که رسید میرم نیویورک، پیش هربرت " برایش تعجب بر انگیز و غیرقابل پیش بینی است.
 
 و بعد -خیلی سریع تراز آنچه فکرش را بکنیم و به همان سرعتی که شروع شده بود - همه چیز تمام میشود. اگنس میرود، و دلیل آن حامله شدنش، علی رغم پیشگیری بود. هیچکدام با این قضیه کنارنمی آیند، مرد بیشتر، و پیشنهاد سقط را میدهد، ولی اگنس تصمیم میگیرد از او جدا شود و خودش بچه را به دنیا بیاورد. پیش دوست پسر سابقش، هربرت.
کار مرد نویسنده میشود هرروز مقابل خانه ی اگنس رفتن و اورا تماشا کردن، سر زدن به مکان هایی که قبلا با او بوده و حتی خرید از فروشگاه های خیابان محل زندگی اگنس، همانجایی که او از آنجاها خرید میکند:《امیدی نداشتم که او را در یکی از این مکان ها ببینم، اما خودم را به او نزدیک تر حس میکردم》. و این احساسات در حالی است که اگنس تمام وسایلش را از آپارتمان او برده، شماره تلفن منزلش را واگذار کرده و حتی جواب نامه های او را هم نمیدهد. تمام این اتفاقات درست لحظه ای پس از حضور لوئیز-همان زن فرانسوی که در جلسه ی شرکت راه آهن و در جشن هالویین یکدیگر را ملاقات کرده بودند- رخ داد، آنجا که در لحظه ی خداحافظی، شماره تلفن خصوصی اش را روی کارت ویزیتش نوشته بود و گفته بود:《بهم زنگ بزن. مدت ها بود که هم صحبت به این خوبی نداشتم》. حضور ناگهانی و صمیمی او در آن شب که مرد نویسنده به دلیل تنفر از جشن بالماسکه، اگنس را ناراحت کرده بود و از جلسه ی راه آهن سر درآوده بود و با لوئیز همصحبت شده بود مشکوک بود! حضور و تاثیر اصلی لوئیز در داستان، درست لحظه ای پس از رفتن اگنس بود. مرد از رفتن اگنس ناراحت است و دنبال راهی برای معذرت خواهی است. حتی اولین باری که پس از آن لوئیز را میبیند عذاب وجدان دارد که نکند دارد خیانت میکند. لوئیز وقتی از جدایی او و اگنس مطلع میشود، قصد میکند حال و هوای اورا عوض کند. پس مرد را دعوت میکند تا به خانواده ش معرفی کند. خانه شان را نشانش میدهد و با هم گپ میزنند. او وقتهایی را که با لوئیز است اصلا به اگنس فکر هم نمیکند، و حتی شادمان است، و درست وقت هایی که تنها میشود فکرش به سمت اگنس میرود. او حتی اعتراف میکند که بدون اگنس احساس آزادی میکند، و اینکه همیشه آزادی را بر خوشبختی ترجیح میداده. تمام این قضایا حامل یک پیام هستند، همان معضلی که گریبان گیر خانواده های امریکایی و اروپایی بود و به مرور زمان به سایر کشورهای درحال توسعه صادر شده، و آن همان عدم تعهد و مسئولیت پذیری درقبال خانواده است، و این مسئله آنقدر معمولی بیان شده که مخاطب ناخودآگاه آن را جزوی از رفتار روزمره ی هرکس(حتی خودش) قلمداد میکند. این مسئله به علاوه ی ذکر روابط قبلی مرد که درباره تهمت زدن به نامزد قبلی و رها کردنش صحبت میکند، همگی حامل یک پیام هستند:بی اخلاقی افسارگسیخته در ایالات متحده. اینکه پرداختن به این موضوع توسط پیتراشتام جنبه ی انتقادی دارد یا تبلیغی، صرفا برعهده ی مخاطب است. اما تاثیر این رفتارهای هنجارشکنانه در ذهن مخاطب غیرقابل انکار و اجتناب ناپذیر است.
عاملی که این داستان را از سایر داستان های درام و تراژدیک متمایز میکند، روندی است که مرد نویسنده در قبال فقدان اگنس در پیش گرفته که شاید بتوان نامش را گذاشت نوعی جنون، یا هذیان ادبی! که به موجب آن مرد از دنیای واقعی فاصله گرفته و به درون قصه اش پناه می برد :او داستان اگنس را متوقف نمیکند. بعد از اینکه اگنس میرود،  داستان -پس از وقفه ای کوتاه - دوباره ادامه میابد و غیبت اگنس برای مخاطب به نوعی فراموش میشود. او در داستانش فرزندشان را به دنیا می آورد، برای او جنسیت و نام انتخاب میکند و به زندگی با اگنس در داستان ادامه میدهد. درواقع این داستان نسخه ی بدون نقص و شیرین تری از زندگی خودش است، بدون دعواها و درگیری ها.
اگنس البته برمیگردد و رابطه شان مجددا شکل میگیرید، اما سردتر از قبل و متفاوت تر و همچنان مردد هستند که باید باهم ازدواج کنند یا نه! دیگر راه داستانی که نوشته شده با راه اتفاقاتی که در واقعت زندگیشان می افتد جدا شده و آن داستان کاملا با زندگی واقعی فرق دارد.
داستان برخلاف روند ساده اش، پایانی عجیب دارد. پایانی که البته شروعش از اولین جمله ی کتاب است:《اگنس مرده. داستانی او را کشت》، و همین شوک ثانیه ی ابتدایی داستان مخاطب را تا آخر به خود میکشد تا ببینید چرا و چگونه این اتفاق رخ میدهد. دلیلش شاید برگردد به روحیه ی ادبی مرد نویسنده، که تصمیم میگیرد پایان داستان را ادبی و شاعرانه تمام کند:در یک شب سرد زمستانی، اگنس را به عمق جنگل میفرستد. تک و تنها. و فکر نمیکند شاید اگنس این پایان پنهانی را در کامپیوترش بیاید. و می یابد...

 
comment نظرات این پست ()
 
 
مسخ
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
 

داستانی تلخ با درون مایه ای غیرانسانی.
اگر طرفدار پایان های خوش هستید هرگز سراغ این داستان نروید. داستان مسخ نمونه ی بارز داستانی است که در آن عشق به طرز تحوع آوری تبدیل به نفرت میشود.
در فرهنگ معین مسخ به معنای "فرایند تبدیل موجودی به موجودی پست تر و زشت تر" است؛ همچنین طبق یک باور موجوات پس از مرگ از بین نمی روند و در ظاهر و کالبد موجود دیگری به حیات ادامه میدهند. حال این مقوله، تبدیل به موضوع داستان فرانتس کافکا شده. او بی معطلی و بدون مقدمات مرسوم داستان نویسی، به یک باره به دل ماجرا وارد میشود و در اولین جمله ی کتاب مخاطب را به اتاق خواب "گره گوار" میبرد، آنجا که او بی مهابا میگوید:"یک روز صبح گره گوار سامسا بعد از کابوسی که دید از خواب پرید و متوجه شد که در جایش تبدیل به حشره ای عجیب شده است". همین صراحت لحن و سرعت بالا یکی از نکات مثبت کافکا است. مفهوم تبدیل یک انسان به حشره ای عظیم الجثه و نفرت انگیز طی یک شب تا صبح غافلگیری نسبتا بزرگی است برای مخاطب، به طوری که احتمالا آن را در هیچ اثر دیگری تجربه نکرده. بدین سبب در هر سطر داستان به دنبال غافلگیری عمیق تری است، که البته آن را نمیابد.

http://www.axgig.com/images/71773958614147318159.jpg

 

داستان آنقدر جذابیت دارد که به راحتی تا آخرین صفحه مخاطب را باخود همره کند و نه تنها توجه و اشتیاق او را جلب کند، نگرانی و هیجان او را نیز تحریک کند. خواننده ی مسخ هر لحظه در انتظار چالش های جدیدی برای خانواده ی سامسا  است و نحوه ی رفتار آنها با این چالش و مدیریت این بحران برای او جالب است.
نوع آوری کافکا در خلق موضوعی این چنین بدیع، از عوامل عمده ی موفقیت این اثر است، چرا که قبل و پیس از کافکا نویسنده ای را سراغ نداریم که توانسته باشد در یک داستان جمع و جور به مقوله ی "مسخ" پرداخته باشد. در این میان احساسات فرد مسخ شده و افکار و عملکرد او برای مخاطب جذابیت دارد. چرا که اصولا مخاطب به موضوعات جدید و نو علاقه دارد، و چه چیز جدیدتر از رفتار و افکار یک سوسک غول آسا، که تا همین شب گذشته یک انسان بالغ بوده؟
"گره گوار" خیلی سریع با این موضوع کنار می آید. نه وحشت میکند و نه افسرده میشود. فقط تعجب میکند! در عوض او سعی میکند قابلیت های کالبد جدیدش را بسنجد و طریقه ی استفاده از پاهای جلویی و عقبی را فرا گیرد. به مرور زمان میفهمد که برای راه رفتن نباید روی دوپا بایستد، و اگر روی چهارپا باشد بسیار راحت تر خواهد بود. با ذائقه ی جدیدش آشنا میشود و پس از مدتی در می یابد که چگونه باید روی دیوار راه برود. همینطور که زمان میگذرد و او خود را بیشتر می شناسد، بیشتر خوی انسانی اش را فراموش میکند. تکلمش که در دقایق اول قابل فهم بود را از دست میدهد و معقولیتش رفته رفته از بین می رود. او افسرده است، اما نه به این دلیل که دیگر انسان نیست و تبدیل به آن موجود کریه شده، بلکه به دلیل تغییر رفتار خانواده اش و جالب آنکه او منطق و دلیل تغییر رفتار آنها را نمی فهمد و گه گاه سعی میکند به آنها یادآوری کند که او عضوی از آن خانواده است. در این میان اما گاهی خاطره ای از گذشته بر او هجوم می آورد. با دیدن میز تحریرش، عکس روس دیوار و... .

برخلاف تصور من که تا سطر آخر داستان هم برقرار بود، گره گوار به هیچ وجه شخصیت اصلی داستان نیست، بلکه شاید -در خوش بینانه ترین حالت- یک شخصیت مکمل باشد که در روند داستان تاثیر مستقیم دارد. اما در کمال تعجب شاهد آن هستیم که داستان در جاهایی که اول شخص روایت میشود حول افکار و اعمال و نیات او میچرخد، و به طور کلی داستان از جانب او روایت میشود، درحالی که او به هیچ وجه شخصیت اصلی نیست. البته این امر به تعریف "شخصیت اصلی" هم برمیگردد. اگر شخصیت اصلی را کسی تعریف کنیم که داستان را پیش میبرد و تصمیم های مهم میگرد و در آخر سعادتمند میشود، و حتی در صورت مرگ هم پیروز است، هرگز نمیتوان ادعا کرد که گره گوار شخصیت اول است.
نقش اول این داستان پدر گره گوار است، که با وجود کهولت سن و ازکار افتادگی، مجددا راه خود را میابد و شغلی پیدا میکند، بحران بزرگ پیش آمده را مدیریت میکند و معقول است. او آشکارا نماد کسی است که در مواجهه با معضلات، احساسات و عواطف درونی را نادیده میگیرد و از عقل خود مدد میجوید. همچنین مرد با سیاستی است که در هر وحله ی زندگی تصمیم خاصی بنا به مصلحت میگیرد؛ آنجا که نیاز به پول دارند خانه ی خود را اجاره میدهد و  خود مطیعانه خدمتکار مستاجران میشود، و آنجا که نیاز است، با اقتدار سه مستاجر متشخص را از خانه بیرون می راند.
نقش اول داستان مادر گره گوار است، که هرگز عشق مادرانه اش را فراموش نمیکند و حتی بعد از دیدن هیکل کریه تنها پسرش، باوجود اینکه از وحشت بیهوش میشود، بازهم راضی نمیشود او را از خانه بیرون کنند و حواسش به فرزند مسخ شده اش است. او نقش مادری را به خوبی ایفا میکند.
و نهایتا، میتوان ادعا کرد که نقش اول داستان، گرت، خواهر گره گوار است،
که در اوج جوانی و سرخوشی دچار مصیبتی عظیم میشود. او که تمام علاقه و اشتیاقات خود دا فراموش میکند، برای برادرش که حال، موجودی غیرقابل وصف و متعفن است غذا می برد، اتاقش را مرتب میکند و هوایش را دارد.
تصمیمی که خانواده میگیرند درست است یا غلط؟ آیا آنها حق دارند از این موجود وحشتناک -علی رغم اینکه زمانی عضو خانواده شان بوده- تنفر داشته باشند؟ آیا باید آنها را بخاطر رفتاری که درنهایت موجب مرگ یکی از اعضای خانوادشان میشود سرزنش کرد؟ آیا آنها وظیفه ی نگهداری از آن موجود را داشتند؟ کار درست چه بود؟ خانواده ی آقای سامسا درگیر معظلی شده بودند که هیچکدامشان در آن نقشی نداشتند. آنها فقط کاری را کردند که موجب نجات خانواده شان شد، و همین "نجات" در گرو اتفاقی بود که برای گره گوار افتاد، چرا که اگر اینطور نمیشد زندگی آنها تفاوتی با سابق نمیکرد و همان روند مرده و بی روح گذشته را پی میگرفتند.
گره گوار را شاید بتوان نماد انسانی دانست که آنچنان در روزمرگی غرق میشود که هویت خود را نیز از یاد میبرد و بدون آنکه خود بفهمد تبدیل به فرد -یا موجود!- دیگری میشود. او درواقع همان صبح، وقتی در کالبد جدیدش بیدار شد و تنها دغدغه اش زود رسیدن به محل کار و ترس از اخراج نشدن بود مرده بود. مرگ او همان لحظه ای بود که به جای درک شرایط موجود و ملاحظه ی حال وخیم خانواده، در صدد قانع کردن کارفرمایش بود تا مبادا او را اخراج کند.
گره گوار را روزمرگی کشت.


 
comment نظرات این پست ()
 
 
سورپرایز...
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳
 

فکر میکنم رکورد بیشترین فاصله ی زمانی بین دو پست را زدم!

این سکون طولانی دلایلی داشت. شروعش با ضربه فنی شدن در تحلیل "من او" ی امیرخانی بود. اتفاقی به که در آینده به تفصیل بیانش خواهم کرد.

اتفاق دوم و اصلی، درگیر شدن با درس بود و آمادگی برای کنکور... که البته با شکستی نسبی مواجه شد، و تنها امید من 17، 18 روز باقی مانده است...

اما آنچه مرا وادار کرد صفحه را باز کنم و شروع به نوشتن کنم، اتفاقی بود که چند روز پیش رخ داد... یک سورپرایز...


 
comment نظرات این پست ()
 
 
نمایشگاه بیست و هفتم
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

/احتمالاً این مطلب تکمیل خواهد شد!/

امروز؛ 16 اردیبهشت 93/ هنوز فرصت نشده به نمایشگاه کتاب برم. اونقدر امتحان‌های میان ترم و برخی فعالیت های جانبی(!) وقتم رو گرفته که هنوز فرصت دیدن نمایشگاه رو پیدا نکردم... در واقع از دیدن اون بی نصیب موندم...

امروز داشتم یادی می‌کردم از نمایشگاه سال‌های قبل! داشتم برای یکی از دوستان تعریف میکردم...که در هر دوره، 4-3 بار می‌رفتم نمایشگاه، هر بار 5 تا 12 ساعت! یک و نیم متر کتاب می‌خریدم! بله، اوایل، اونقدر کتاب می‌خریدم که مقیاسم برای محاسبه، مقدار کتابِ خریده شده، "متر" بود!! بعدها اما این مقدار کمتر شد... عطشم کم شده بود، کتابخانه‌ام پر شده بود و مشغله‌ام بیشتر! به مرور مقیاس از متر به قیمت کاهش یافت: امسال 100 تومن کتاب گرفتم! ( خب همونطور که می‌دونید، قدیم‌ها 100 تومن خیلی پول بود!) کتابخانه پُر تر شد و کتاب‌های نخوانده بیشتر! و اصلاً کتاب‌های موردِ نیازِ نخریده کمتر! بعد از قیمت، سرانجام نوبت به همین واحدِ معمول رسید: جلد! فکر نکنم سال گذشته بیشتر از 15 جلد کتاب خریده بوده باشم... و امسال اما هیچ کتابی مَد نظر ندارم! و همین موضوع تاحدی ناراحت کننده هست! نه کتابی از امیرخانی، نه علاقه‌ای به خریدن کتابهای جدید امثال دارن شان، کالفر،... آه... حتی اسامی‌شون رو هم دیگه یادم نیست...

این شد که از مدتی قبل شروع کردم پرس و جو برای کتابهای خوب! لیست زیر، کتابهایی است که احتمال خریدن اونها توی نمایشگاه زیاده... به ترتیب اولویت!

1-      عباس دست طلا

2-      دیدبان‌ها ایستاده می‌خندند/راهرو17، غرفه 19/ انتشارات رسول آفتاب

3-      کتابهای شعر فاضل نظری/سوره مهر

4-      آثار مصطفی مستور

5-      «سقای آب و ادب»/ کتاب نیستان. سیدمهدی شجاعی

6-      سه‌گانه «آینده کهن»/ انتشارات زعفران/ 36000 تومان (!)

7-      مورخ

8-      آثار  آگاتا کریستی/ انتشارات کارگاه.

9-      «شماکه غریبه نیستید»/ هوشنگ مرادی کرمانی

 (لیست بالا، عیناً از فایل word ی تحت عنوان " کتاب هایی که در نمایشگاه کتاب باید خریداری شوند" کپی شده!)

پیشاپیش، پیشنهاد میکنم شما نیز تا شماره 5 لیست فوق را از دست ندهید! چراکه افراد بسیار قابل اعتماد و در واقع فرهیخته‌ای آنها را پیشنهاد داده اند...

و مطلب غم انگیز تر اینکه شاید بتونم فقط چندساعت از نمایشگاه امروز را ببینم... و آن، روز آخر است!


 
comment نظرات این پست ()
 
 
یک"شبح شاهِِ"طـــولانی...
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢
 

"شبح شاه" را درحالی آغاز کردم که ذهنم همچنان درگیر داستانِ جذاب و گیرای "تولد یک قهرمان" بود، و ناخود آگاه اتفاقات انتهایی آن داستان را با خود مرور می‌کردم، و حتی پیش می‌آمد دوباره و سه باره و چند باره به کتاب رجوع می‌کردم و حوادث را با وسواس خاصی به ذهن می‌سپردم و سعی می‌کردم چالش‌های ذهنی آن را برای خود برطرف کنم. در واقع این کتاب را با یک پیش زمینه‌ی فکریِ فوق العاده ازنویسنده کتاب، دیوید گمل شروع کردم...پیش زمینه‌ای که -باید اعتراف کنم- تا حدی نا امیدم کرد!


ابتدائاً این نکته را بگویم که این کتاب بی‌نهایت شخصیت دارد که اکثر آنها را هم باید به ذهن سپرد، که البته این کارِ چندان آسانی نیست! به این دلیل که داستان همزمان در دو دنیا در حال جریان دارد، شخصیت‌های آن مدام در حال زیاد شدن هستند و خواننده را به طرز کلافه کننده‌ای گیج می‌کنند! حتی لیست شخصیت‌های ابتدای کتاب هم کمک چندانی نمی‌کند! پیشنهاد می‌کنم بعد از وارد شدن هر شخصیت به داستان، نام او را روی کاغذی یادداشت کنید و مشخصات او را مقابلش بنویسید! چراکه ممکن است گاهی مثل من یک شخصیت را فراموش کنید و برای یادآوری اینکه این کدام شخصیت بود و قصدش چه بود، مجبور شوید ده‌ها صفحه به عقب بازگردید، که خب این کار آزار دهنده و سختی است.

***

در راستای توطئه‌ای خون‌بار، پادشاه و تمام ملازمین وی به قتل می‌رسند، و به طور اتفاقی تنها پسرِ او که نوجوانی بسیار ضعیف و بی‌بنیه است زنده می‌ماند. سربازان دشمن به دنبال پسرک هستند تا او را نیز به قتل برسانند تا خاطرشان بابت ولی عهد آسوده شود. "تیورو" –پسر نجات یافته‌ی پادشاه- در کوهستان به طور اتفاقی به "کالین" بر میخورد، به او پناه می‌برد و زیر نظر او آموزش جنگ‌افزار می‌بیند و رشد می‌کند. اتفاقاتی که در ادامه رخ می‌دهد باعث آشنایی او با دوستان و البته دشمنانی جدید می‌شود، به دنیایی نا شناخته می‌رود و با موجودات ماورائی مبارزه می‌کند، ارتباطات خانودادگیِ پیچیده‌ای در داستان کشف می‌شوند، و تیورو در نهایت تصمیم می‌گرد علیه ساحره‌ی حاکم بر آن سرزمین قیام کند. او هرگز فکرش را هم نمی‌کرد که این مبارزه چقدر گسترده خواهد شد و پای چه اسطوره‌هایی به این مبارزه کشیده می‌شود، و چه حوادث تاریخی و دنیاهای مختلفی در آن دخیل می‌شوند...

تم داستانی شبح شاه شباهت‌های حیرت‌انگیزی به " تولد یک قهرمان" داشت، شباهت‌هایی که در ابتدا هیجان‌انگیز به نظر می‌آیند، اما به مرور کسل‌کننده و تا حدی آزار دهنده می‌شوند. هر دو داستان از آشنایی شخصیت اصلی کتاب با افرادی جدید آغاز می‌شود، آشنایی‌ای که بعدها به دوستی عمیقی بین آنها تبدیل می‌شود. شخصیت اصلی در هردو کتاب، فردی بسیار ضعیف و ناتوان است و کمترین کارایی هم از او بر نمی‌آید. پس آموزش‌ها آغاز می‌شوند. و جالب اینکه آموزش ابتدایی در هر دو داستان با خرد کردن چوب به وسیله تبر آغاز می‌شود، و دیالوگِ تکراریِ "هیچوقت تبر رو توی هوای آزاد نذار، همیشه اون رو توی چوب فرو کن، اینطوری تیغه‌اش محافظت میشه" در هر دو کتاب دیده می‌شود، گویی این، تجربه شخصیِ نویسنده است و اصرار هم دارد آن را در داستان‌هایش جای دهد (و اصلاً تعجب نخواهم کرد اگر در بقیه آثار این نویسنده، همین عبارت را مشاهده کنم!)

دو شخصیت مکمل، هردو بهترین تیر اندازها، و هردو با یک نقصِ ظاهری؛ اولی گوژپشت و دومی با پایی شَل!

در هر دو داستان شخصیت اصلی داستان فردی ضعیف و ناکارآمد است، و توسط جادوگری پیر و قدرتمند آموزش می‌بیند.

در هر دو داستان یک جادوگر وجود دارد، با قدرت‌هایی نامحدود، و همواره شخصیت اصلی تکیه به او دارد. هردو اسطوره‌ و با هزاران سال سن؛ و هردوی این جادوگرها، عاشق جادوگر دیگری هستند که از قضا در جبهه مخالفشان است و به شخصیت منفی داستان خدمت می‌کند.

شباهت‌های اینچنینی در داستان زیاد به چشم می‌خورد، و این دقیقاً همان نکته‌ای بود که نا امیدم کرد... اینکه –احتمالاً- فضاهای جدید و اتفاقاتی خارج از این مسائلی که ذکر شد در آثار گمل رخ نمی‌دهد! و نکته دیگر اینکه اینطور به نظر می‌رسد گمل الگویی خام در مبحث شخصیت‌پردازی دارد، و -احتمالاً- همواره همان الگو را دنبال می‌کند، که همین ممکن است گاهی موجب ضعف وی شود.

نکته‌ی قابل تامل و توجه درباره گمل این است که  در آثار او (حداقل این دو کتابی که از او خواندم) شَرّ مطلق وجود ندارد. همواره روال داستان به گونه‌ای پیش می‌رود که بدجنس‌ترین و منفورترین شخصیت‌های داستان نیز دچار تحویلی غیر قابل پیش‌بینی و ناگهانی می‌شوند، به نحوی که تمام اعمال شرورانه خود را جبران می‌کنند، و حتی به یک شخصیت "خوب" تبدیل می‌شوند! فقط و فقط به دلیل غافلگیریِ نسبیِ این قسمت‌ها، اینها را جزو نقاط قوت کتاب می‌دانم.

نسخه ای که در دست من است،  ترجمه خانم طاهره صدیقیان و چاپ کتابسرای تندیس است. باید بگویم در امر چاپ و ترجمه ی این کتاب بسیار کوتاهی شده است! اشتباهات نگارشیِ فاحش و متداول در متن، فاصله گذاری‌های بیجا(برای مثال: طاه ره صدیق یان!)  غلط‌های املایی مکرر، جملات نامفهوم، گاهاً ترجمه‌های کاملاً مبتدیانه و تحت‌الفظی و... اشتباهات بچه گانه‌ای است که از کتابسرای تندیس بعید است و گاهی باعث ایجاد مشکلاتی در روند داستان میشوند.

اما از نکاتِ جذاب این داستان، اشاره به اسطوره‌های باستانی جهان است؛ افرادی مثل زئوس، گیل‌گامش، ارسطو، آشر، و ایرانی هایی همچون داریوش کبیر و اسکندر، و احضار سرباز هخامنشی به عنوان حریف تمرینیِ سطح بالا! آوردن نام این اساطیر و یا بیان خاطره‌ای از یکی از آنها از زبان شخصیت‌ها به تنهایی جالب بود، اما گمل پا را فراتر گذاشته و آنها را مستقیماً در داستان دخیل کرده! به طوری که پی‌میبریم که شخصیت کالین، که قدرتی فرازمینی و عمری باستانی دارد، در دوران جوانی‌اش تصمیم گرفته برای مدتی اسطوره باشد، و خود را زئوس معرفی کرده و حماسه‌ها آفریده، و سپس چند برهه از زندگی‌اش را در نقش یک اسطوره دیگر بوده. اما از بین تمام این اسطوره‌ها، این گیل گامش است که نقشی تعین کننده در روند داستان دارد. او از پس قرن‌ها بازگشته تا سرانجام با دشمن دیرینه ای مقابله کند...

***

از یک جای داستان به بعد، تیورو، شخصیت دوست داشتنی‌ای که از ابتدای داستان با او بوده‌ایم، او را شناخته‌ایم و حتی تا حدی با او خو گرفته‌ایم ناگهان تصمیم می‌گیرد که دیگر نوجوان نیست، و حالا مَرد شده است! ناگهان نام "آتِر" را برای خود برمی‌گزیند، و دیگر آن شخصیت قبلی نیست، و تا مدت‌ها حتی اسمی از "تیورو" برده نمی‌شود و در کتاب هم از نام آتر استفاده می‌شود، که شخصیتی کاملاً متفاوت از قبلی است، به طوری که اصلاً احساس نمی‌شود این همان شخصیت قبلی است...و سئوال من این است؛ که آقای گمل، چرا اینقدر ناملموس؟

نکته‌ی مهمی که به ویژه توجه من را در این داستان و همچنین داستان تولد یک قهرمان، جلب کرد، بازیِ نویسنده در ضمیر ناخودآگاه مخاطب است. "بازی" ای که حتی گاهاً به "جولان دادن" نیز تبدیل می‌شود، و نویسنده هرچه را که اراده کند به آن –ضمیر ناخود آگاه- منتقل می‌کند!

بگذارید اینطور بگویم... در طی داستان شخصیتی به مخاطب معرفی می‌شود. با قدرت‌هایِ ماورائیِ بسیار خارق‌العاده و نامحدود،(وقتی میگویم نامحدود، یعنی واقعاً نامحدود!). این افراد طوری توصیف می‌شوند که مخاطب او را به عنوان یک موجود متافیزیکی می‌پذیرد. همچنین فرد دیگری با همین مشخصات، اما بسیار خبیث و رذیل در جبهه مخالف معرفی می‌شود. هربار داستان طوری رقم میخورد که این افرادِ قدرتمندِ خداصفت نیز نا امید می‌شوند، نا کارآمد می‌شوند، به بن‌بست می‌خورند، نیاز به کمک پیدا می‌کنند، تحقیر می‌شوند و رذیلانه شکست را می‌پذیرند. در ادامه شخصیت دیگری معرفی می‌شود، بسیار بالاتر از این شخصیت‌های مافوق‌طبیعی، که به نوعی نقش استاد آنها را بازی می‌کند؛ در اینجا، ناخودآگاه در ذهن مخاطب اینطور نقش می‌بندد؛ که این استاد هم فناپذیر و نابود شدنی است... این هم –با تمام قدرت‌های باورنکردنی- از بین می‌رود؛ همه چیز نابود شدنی است! با هر قدرتی و هر قدمتی و هر عظمتی! و مسلماً خط بطلانِ کمرنگی بر وجود خداست!!

] "کالین" جادوگری کهن و قدرتمند است و دوست و همراه تیورو. در داستان بسیار به او پرداخته می‌شود و همه، قدرت او را قبول می‌کنیم. "میدهیلین" نیز دوست تیورو است، قدرتمندترین و فرازمینی ترین دوستِ او. قدرتمندتر از کالین. به او نیز در داستان پرداخته می‌شود و با او آشنا می‌شویم. مکالمه زیر بین این دو شخصیت خارق‌العاده، و استادِ آنها، "پنداریک" است[ (صفحات 189 و 190)

نسیمی تازه با عطر گل سرخ اتاق را پر کرد و پنجره‌ای رو به باغ ظاهر شد، در میان آن هیکلی نیرومند ملبس به ردایی سفید و بی آستین نشسته بود. ریشش طلایی و فر زده بود و چشمانش آبی با نفوذ، او برگشت و سبدی پر از گلهای زیبای شکوفا زمین گذاشت.

...میدهیلین گفت: «به توصیه‌ی شما نیاز دارم استاد.» می ترسید کلمات او را خفه کنند. پنداریک زیر لب خندید.

«چقدر باید برات دردناک باشه، افسونگر. یا باید زئوس صدات بزنم؟ یا ارسطو؟ یا لوکی؟]افسانه اسکاندیناوی – الهه فتنه[

«میدهیلین، استاد. حلقه‌ها عمل نمی‌کنن.» اگر میدهیلین انتظار داشت پنداریک از این خبر آشفته شود، محکوم به ناامیدی بود. پادشاهِ زمانِ دور آتلانتیس فقط سرش را تکان داد.

«نه اینکه عمل نمی‌کنن، میدهیلین. اونا بسته هستن...»

«چطور چنین چیزی ممکنه؟ کی اونا رو بسته؟»

«من بستم، میخوای قدرت منو مورد بحث قرار بدی؟»

میدهیلین به سرعت گفت:« نه، استاد. اما می‌تونم دلیلش رو بپرسم؟»

«میتونی. برای من مهم نبود بعضی از مردم دمدمی مزاجِ من به رب النوع تبدیل بشن و به بربر ها حکمرانی کنن. باعث تفریح اونا بود... ولی نمی‌تونم همون دیوونگی رو بپذیرم. پیش از اینکه تو یاد آوری کنی، میدهیلین، بله، دیوانگی من بود. ولی دنیا واژگون شد. امواجِ جزر و مدی، آتش فشان‌ها و زمین لرزه‌ها تقریباً دنیا رو تکه پاره کرد.»

«چرا باید دوباره اتفاق بیفته؟»

«یکی از ما مصمم شده که بازی در نقش الهه برایش کافی نیست...» 

 

در قسمتی دیگر، از زبان گورویین، ساحره و الهه‌ای که دشمنِ شخصیت اصلی کتاب است می‌خوانیم: (ص 241)

«این وحشی‌ها، با زندگیِ ده ثانیه ای خودشون چه ارزشی برات دارن؟ همیشه تعداد بیشتری هستن که جای مرده‌ها رو پر کنن. اونا اهمیتی ندارن، کالین. اونا همیشه بودن]...[ سقوط تِروا حالا دیگه چه اهمیتی داره، یا مرگ دوستت هکتور به دست آشیل. چه اهمیتی داره که رومی‌ها بریتانیا رو اشغال کرده باشن؟ زندگی جلو میره. این مردم برای من و تو مثل سایه می‌مونن. اونا زنده هستن که به بهتر از خودشون خدمت کنن»

و یا در قسمتی دیگر از زبان همان شخصیت:(ص 243)

«تو چطور میتونی دشمن من باشی؟ من از قبل از هبوط عاشق تو بودم، تا روزی هم که کائنات در آتش نابود بشه عاشقت خواهم بود»

درکنار عبارات بالا که اشاراتی مستقیم و بی‌پرده بود، عبارت "خدایان" در این کتاب بسیار به کار برده شده است. عملکرد نویسنده در این رابطه اعجاب بر انگیز است! او آرام آرام با مخاطبِ خامِ خود رفیق می‌شود، با او گرم می‌گیرد و اورا جذب میکند. بعد آرام و با لحنی منطقی یک بنیاد فکری و اساسِ تصمیم گیری برای او ترسیم می‌کند و مجابش می‌کند آن را بپذیرد. گاهی آن را به چند طبقه تقسیم می‌کند و آرام آرام به خورد خواننده می‌دهد، مثل پزشکی که داروی تلخ را قاشق به قاشق به بیمارش می‍دهد، و بعد از هر مرتبه لیوانی آب... و در نهایت در سطح عالی به آن پدیده می‌پردازد. و ناگهان در مکانی نامعلوم و با اتفاقی پیش‌بینی نشده، تمام این بنیادهارا از اساس نابود می‌کند و نفی می‌کند و مخاطب را به استیصال می‌کشاند. طبیعی است که مخاطب این خوراک را با توجه به داشته‌های ذهنی خود و اطلاعات و عقاید خود تطبیق می‌دهد و به دنیای خود بسط می‌دهد و دانسته‌های خود را به توجه به آن منظم می‌کند، در نهایت مجبور می‌شود منطق و استدلال نویسنده را بپذیرد...

بله، مسلم است این داستان تنها افسانه‌ای از دوران کهن است، دورانی که چند خدایی و وجود الهه‌های متعدد در آن معمول است. اما این اشاره‌های به ظاهر تصادفی و بدون منظور چنان در نظر مخاطب برجسته جلوه می‌کنند که نمی‌توان به راحتی از کنار آن گذشت! حتی شاید اینطور تصور شود که نگارنده این نقد، دچار بیماری توطئه توهم است! اما باید پذیرفت که بسیار ساده‌انگاری و عوامانه است که بخواهیم تصور کنیم اثری قدرتمند با چنین پشتوانه‌ی قوی، از نویسنده‌ای حرفه‌ای و قوی صرفاً با هدف "سرگرم کردن عده‌ای نوجوانِ بیکار!" نوشته شده باشد و تماماً تهی از اعتقادات و عقاید شخصی نویسنده باشد، که اگر اینطور بود ارزش قلم و نویسندگی از بین میرفت... مسلماً هر نویسنده‌ای ایدئولوژی و نقشه راهی دارد، و به دنبال روشی برای ارائه و یا گسترش آن است. و چه راهی بهتر از القاء در ضمیر ناخود آگاه؟

برای مثال، در جمله‌ی نقل قول شده از کتاب درباره "هبوط"، چه نیازی است که این مورد مطرح شود؟ آیا تاکیدی مضاعف بر "خدا" بودنِ این شخصیت نیست؟ و بعد از اینکه در ذهن مخاطب اینطور جا انداخت که این چند شخصیت، همگی "خدا" هستند، حال بنا را می‌گذارد بر اینکه بگوید اینها هم نقطه ضعف دارند، اینها هم عاشق می‌شوند، شکست می‌خورند، پشیمان می‌شوند، ظلم می‌کنند، می‌میرند و موارد زیادی از این قبیل... و این نکته نیست که به راحتی بتوان از کنار آن گذشت.

عبارت زیر همچنان از زبان گورویین است: (ص 244)

«...زمانی که من سایرسی]الهه یونان[ بودم یادت می‌آید؟»

«کالین سر فرود افتاده نشست. بعد از جنگ تروا، گورویین کینه‌اش را بر سر یونانی‌ها فرود آورده بود و موجب مرگ خون‌آلود آگامنون، جنگ سالار، و مینه لوس، پادشاه اسپارت، شده بود. اما تا آن زمان وحشتناک‌ترین انتفامش غرق کشتی ادیسه بود. زیرا گورویین، در مقام سایرسیِ جادوگر، برخی از نجات‌یافتگان را به خوک تبدیل کرده بود و دیگران را با نیرنگ وادار ساخته بود آنها را بپزند و بخورند.»

 

نکته‌ای دیگر که حین مطالعه توجهم را جلب کرد عملی بود که شخصیت منفی داستان، همان ساحره‌ بدجنس انجام می داد. او جنگجویانِ اسطوره‌ای قرون گذشته را از قبر بیرون می‌کشید، آنها را زنده میکرد و شمشیر به دستشان می دهد تا برای او مبارزه کنند. حتی به "کالین" هم که روزی معشوق او بوده، و به خواست خودش تصمیم گرفته پس از قرنها زندگی، به "نامیرا" بودن خود پایان دهد و مثل مردم عادی پیر شود و بمیرد، وقتی پیشنهاد ازدواج با او را رد می‌کند، اینطور وعده می‌دهد؛ یا بهتر بگویم، اینطور تهدید می‌کند:«برو بمیر کالین، من بدنت رو پیدا میکنم و برش میگردونم. اون وقت مال من میشی»

با توجه و روایات و احادیث مربوط به شیعه، هرکس 40 سحرگاه "دعای عهد" را بخواند، در زمان ظهور منجی آخرالزمان، زنده می‌شود، از قبر بیرون می آید و در برابر ظلم جهانی مبارزه می‌کند. در متن دعا مستقیماً عبارات "خارج شدن از قبر"، "شمشیر به دست گرفتن" و "جنگیدن" آمده است. وای! چه شباهتِ اتفاقی‌ای!  چقدر همه چیز اتفاقی است در این کتاب...! خانم آبراهام هیکس، روانشناس، سخنران و نویسنده ی امریکایی، همان کسی که "قانون جذب" را مطرح کرد جمله‌ی جالبی دارد: No Accident is Accidental! هیچ تصادفی تصادفی نیست! معانی زیادی پشت همین عبارت وجود دارد، و با بحث‌های تجربی و گاهی علمی، حقانیت این عبارت را اثبات شده است. شمارا نمی‌دانم، اما من به شخصه اصلاً نمیتوانم بپذیریم تمام این نکاتی که اشاره کردم اتفاقی بوده باشد... همان بازی در ضمیر ناخود آگاه است! اما این بار پیشرفت کرده و گام را جلوتر گذاشته... مطمئناً از این قسمتِ داستان اینطور برداشت می‌شود که فقط جادوگرها مرده‌ها را زنده می‌کنند، و این یک گذاره معکوس پذیر است، بدین معنی که: هرکس بتواند مرده زنده کند، پس حتماً جادوگر است! که همین موضوع، خط بطلان دیگری است بر نیمی از عقاید مسلمانان و شیعیان در این کتاب. همانطور که پیش‌تر اشاره کردم، اثر هر هنرمندی، اعم از فیلم و کتاب و یا هر خروجی دیگری که بتوان در معرض نمایش قرار داد، خلاصه‌ای از عقاید و اعتقادات همان نویسنده است. اگر کارگردانی در فیلمش دنیا را سیاه و نا امید کننده نمایش می‌دهد، بدین معنی نیست که دنیا چنان است، بلکه این، جهانِ کارگردان است که سیاه و پر از کثافت است، و سعی هم دارد این دنیا را به خورد همه دهد! فیلم یا کتابی منتشر می‌شود که یک انحراف اخلاقی را چنان بزرگ جلوه داده که انسان چندشش میشود، و بعد به این بهانه که این "حقیقتِ جامعه است" کار خود را توجیه می‌کند. شک نکنید این انحراف اخلاقی مربوط به شخصِ پدید آورنده است، و با بسط دادن آن به کل جامعه سعی دارد کار خود را توجیه کند. پس این مفهوم، تنها عقید‌ه‌ی مسلمانان و به خصوص شیعیان را هدف گرفته، چرا که علاوه بر این دعا، در قرآن نیز بارها سخن از زنده کردن مرده‌ها توسط پیامبران به میان آمده، و این تفکر، رد کردن تمام این حقایق است.

 در نهایت و با توجه به دید کلی‌ای که نسبت به این کتاب داشتم، آن را داستانی ضعیف‌تر نسبت به داستان قبلی از همین نویسنده(تولد یک قهرمان) دانستم. حتی منتظر یک غافلگیریِ جذاب در انتهای داستان بودم، یکی خفیف‌اش رخ داد، اما نه آن که انتظارش را داشتم... بنابر این، کتاب بعدی ای که خواهم خواند دیگر از گمل نخواهد بود... شاید امیرخانی، شاید هم آرمان خانِ آرین... تا چه پیش آید!

+آهای! کسانی که میگفتید چرا پست نمیکنی!؟ این هم پست! بخوانید دیگر!

+جبرانٍ این مدتی که نبودم... باشد که مقبول افتد!لبخند


 
comment نظرات این پست ()
 
 
یک تجربه جدید...
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳٩٢
 

مدتی دنبال بهونه ای می گشتم برای پست جدید. زودتر از اینها به فکر افتاده بودم، ولی خب... اول خواستم کوتاه و مفید درباره برنامه تلویزیونی 1،2،3،4  بنویسم که از شبکه 4 پخش میشه و بی نهایت بهش علاقه دارم؛ اما متاسفانه چیزی که از آب در اومد نه کوتاه شد، و نه مفید!! نا خود آگاه تبدیل شد به یک پست سیاسی-اجتماعی!! پس بیخیال گشته و به دنبال چاره ای نوین، راهی قفسه کتابهایم شدم!

از نمایشگاه کتاب 89 یکی از کتابهای دیوید گِمِل رو خریده بودم. احتمال میدم به توصیه ی دوست خوبم، ذولی خریده بوده باشم(!)، شایدم چون مترجم کتاب توی غرفه بود و کتابها رو امضا می کرد، در اثر جَو زدگی خریده بودمش!! اما به هر دلیلی که بود، واقعاً از اینکه خریدمش خوشحالم! و اجازه بدید یه اعترافی بکنم؛ میدونم، مدتی پیش از وداع با دنیای فانتزی حرف زده بودم، خاصیت های رمان های ایرانی رو گفته بودم و از ملموس بودن اونها؛ ولی حقیقت اینه که فراموش کردن کتاب های فانتزی برای من غیر ممکنه! (فکر کنم حداقل برای پنج سال آینده!!) من نمیتونم به همین راحتی ها این کتاب ها رو بیخیال شم! یک کارنوی عجیب! مدتی میرم سراغ فانتزی، بعدش میرم رئال، زندگی نامه، بعدش دوباره فانتزی... و این چرخه ادامه دارد!! من با همین تنوع عجیبِ کتابها زندگی میکنم!

و اما... کتابی که من رو چند روز توی فکر برده بود، کتابی که به خاطر هیجان بالایی که داشت خیلی خیلی زودتر از تایمِ استانداردِ کناب خوانیِ من تموم شد؛ داستانی با پایانی فوق العاده، اتفاقاتی غیر قابل پیش بینی و غافل گیری های پیاپی... کتاب «تولد یک قهرمان» (با نام اصلیِ ستاره صبح)

                                     

 دلم برای چنین رمانی و چنین داستانی خیلی تنگ شده بود...قبل از این، "دارن شان" رو استاد بی بدیل این مدل داستان ها می دونستم، داستان هایی که هیچوقت ازش خسته نمی شیم و همیشه هیجان انگیز هستن. اما خود آقای شان(!) با کتاب های اخیرش بهم ثابت کرد که شدیداً اشتباه می کردم...

راستش همیشه خودم رو سرزنش می کردم که با اینکه این همه ادعای کتابخونیم میشه، هنوز کتابی از گمل و تالکین و امثالهم نخوندم؛ و الان تازه دیوید گمل رو کشف کردم! "تولد یک قهرمان" از اون داستان هایِ سبک تاریخی هست، که سالها پیش از عصر حاضر اتفاق می افتند. فکر کنم اکثر کارهای دیوید گمل توی همین سبک باشه.

***

«تولد یک قهرمان» روایتی دلنشین از زندگی پرماجرای یک نقال جوان است که با شعرخوانی و اجرای افسون های کوچک مردم را سرگرم می کند و به سختی روزگار می گذراند؛ او هرگز تصورش را هم نمی کرد که ملاقات با "جارک مایس" چه تحول باورنکردنی وعظیمی در زندگی اش رخ می دهد، او را به یک قهرمان تبدیل می کند و با اسطوره های قدیمی و کهن هم ردیف قرارش می دهد. آنها هرگز قرار نبود اسطوره ها را ملاقات کنند و تاریخ رابه طرز شگفت انگیزی رقم بزنند...

***

بعد از تموم کردن کتاب، شاید چهار بار دوباره رفتم سراغش و اتفاقات آخرش رو مرور کردم، و دوباره به جاهای کلیدی کتاب سر زدم؛ و هربار شگفت زده تر از قبل شدم... شاید از شروع این کتاب لینک ها شروع میشن، و همشون در نهایت به یک نتیجه گیری غافل گیر کننده و غیرقابل پیش بینی ختم میشن.  البته زیاد که به اتفاقات کتاب فکر کردم، حتی بعضی جاها به نظرم غیر منطقی هم اومد. همیشه ایجاد ارتباط بین اتفاقات گذشته و آینده و جابجا کردن اونها و ربط دادنشون به هم کار سختیه برای نویسنده. ولی موردی که توی این کتاب بهش اشاره شده بود رو دوست داشتم.

واقعاً کتابِ فراموش نشدنی ای بود!

+پیش به سوی مجموعه سنگ های قدرت!!


 
comment نظرات این پست ()
 
 
اِرمیا ی امیرخانی
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
 

ارمیا ماهی کوچک دوست داشتنی ای است که به ناگه دریا را از او گرفته اند. علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد! ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی است، روی زمین…

***

به راستی درباره ی کتاب ارزشمند ارمیا چه میتوان گفت؟ به عقیده ی من، ارمیا را نباید فقط خواند، ارمیا را باید فهمید ، ارمیا را باید زندگی کرد…

کتاب "ارمیا" روایتگر داستان زندگی پسر جوانی است به نام ارمیا؛ ارمیایی که با از دست دادن بهترین دوست و رفیق و همراهش مصطفا، دچار اندوه و افسردگی ای وصف ناشدن می شود، و پس از این واقعه، زندگی اش کاملاً متحول شده و حتی مفاهیم بنیادین زندگی اش هم کاملاً از هم می پاشد و تغییر میکند.

این داستان بر خلاف بسیاری از داستان ها، چند نقطه ی اوج دارد، قسمت هایی که وجود هرکدام به تنهایی در یک کتاب برای "فوق العاده" نامیدن آن کافی است. و مشخص است که حضور تمام آنها در کنار هم در 300 صفحه، چه لحظات با شکوهی را برای مخاطب رقم خواهد زد!

اما با شکوه ترین قسمت این کتاب، سی صفحه ی پایانی است؛ سی صفحه ای که به اندازه ی تمام سیصد صفحه کتاب برای مخاطب جذابیت دارد.

به عقیده ی من، ارمیا بیانگر شخصیت واقعی خودِ امیرخانیست. شخصیتی که از نظر ظاهری هم شباهتی به خودِ نویسنده دارد.

***

خیلی درباره ی نوشتن درباره ی این پست فکر کردم، و خیلی بیشتر هم وقت گذاشتم. شاید حدود دو ماه پیش بود که به سی صفحه ی پایانی کتاب رسیدم. طبیعتاً تحت تاثیر نثر عالی و تغییر مسیر داستان قرار گرفتم. کتاب رو تموم نکردم. تصمیم گرفتم صبر کنم، تا روزی که بتونم با فراق بال و در سکوت کامل، قسمت پایانی رو کامل بخونم و همون لحظه دربارش بنویسم. «نوشتن درباره ی پدیده ای به نام "ارمیا" جسارت میخواهد!» البته این تنها دلیل نبود. راستش رو بخواید، جراتش رو نداشتم! نوشتن درباره ی ارمیا کار راحتی نیست. و مشکل من هم همین بود. اول تصمیم داشتم فقط به نوشتن قسمت های طلایی، و مستقیماً از روی کتاب بسنده کنم. ولی طاقت نیاوردم! البته این رو هم بگم، متنی که به عنوان خلاصه نوشتم، خیلی خیلی خیلی کلی هست، و میتونم بگم شاید پنج درصدِ موضوع اصلی داستان هم نباشه. فقط نوشتم، که نوشته باشم! ترجیح میدم مستقیم به بعضی چیزها اشاره نکنم، و اجازه بدم خودتون بخونید و غافلگیر بشید و لذت ببرید.

داستان فراز و نشیب های زیادی داره. تا میخواد به یه نقطه ی ثابت برسه و یه روند رو طی کنه، اتفاقی رخ میده و مسیر داستان رو تغییر میده و مخاطب رو غافلگیر میکنه، و به نظر من، این جذابیت داستان رو بیشتر میکنه.

و اما...برسیم به اون جسارت!

واقعیتش توی این داستان قسمت هایی هم وجود داره که باب میل من نیست، مثل تمام متن هایی که میخونم! ولی آیا اصلاً من در حد و اندازه هایی هستم که بخوام از "رضایی به نام امیرخانی" ایراد بگیرم؟؟ مضحکه!!

شاید اگه نکته ای هم وجود داره که از نظر من نقصه، از بی اطلاعی من از ادبیات باشه! من به شخصه به نگارش داستان خیلی اهمیت میدم، و قبل از نثر و روایت، این نگارشه که جلوی چشمام میاد. من دوست ندارم وقتی دارم یک دیالوگ میخونم، و دارم همون لحظه، و با فضای ساخته شده توسط نویسنده و شخصیت های اون، این مکالمه رو توی ذهنم مجسم میکنم، با جملات کتابی و رسمی و چکش نخورده مواجه بشم. به عبارت دیگه، حالم بدجوری گرفته میشه. که متاسفانه توی این کتاب، از این –بذارید بگم معضلات!- زیاد دیدم. البته برای این نکته، و تمام نقص های احتمالیِ دیگه، توجیح مناسبی دارم، که خواهم گفت!

تناقض هایی توی رفتار ارمیا دیدم. شخصیتی که امیرخانی آروم آروم برای ما توصیف میکنه، شخصیتی نیست که به راحتی عصبانی بشه و سر این و اون فریاد بزنه و قاطی بکنه! حتی اگه حق با اون باشه! بعضی تغییر رفتارهای این مدلی رو دوست نداشتم. اگه بشه اسم اینهایی که بهشون اشاره کردم رو "نقص" گذاشت، توجیح مناسبی برای همه ی اینها وجود داره، و اون سنِ کم نویسنده موقع نوشتن کتابه. ارمیا سال 74 نوشته شده، وقتی که امیرخانی 22 ساله بود، وهمچین کتابی و همچین متنی برای یک نویسنده جوان 22 ساله، یعنی یک شاهکار...

***

سایه از سر همه کم شده بود. بورژوا، فئودال، اپوزیسیون، انتلکتوئل، معدن چی، بسیجی، چپی، راستی. هیچ کدام فرق نمی کردند. سایه ی بزرگ تر از سرهمه کم شده بود. این بار کسی از دریا ماهی نگرفته بود. از ماهی، دریا را گرفته بودند. ماهی های حلال گوشت و حرام گوشت، همه به نحو تأثر برانگیزی بالا و پایین می پریدند. ستون فقراتشان را خم می کردند مثل کمان. بعد عین تیر که از چله رها می  شود، با سر و دمشان به زمین ضربه می زدند و به هوا پرتاب می شدند. دوباره با شکم به زمین می خوردند و این کار مرتب تکرار میشد. ماهی ها خودکشی می کردند!

...بعضی ها شمع آورده بودند. شمع ها خاصیتی غیراز روشنایی داشتند. خاصیتی غریب که زمین را مثل آسمان می کرد. زمین مصلا با شمع های روشنش، آسمان تر از آسمان با ستاره های تکراری اش بود.

اعداد وقتی از مقادیر محسوسی بیش تر می شوند، دیگر هیچ مفهومی را منتقل نمی کنند. صدهاهزار نفر آدم با یک میلیون با ده میلیون خیلی تفاوت ندارند. هیچ کس اندازه ی دریا را بر حسب قطره ها نمی گوید. دریایی از آدم. اگرچه دریا را از ماهی ها گرفته بودند، ماهی ها خود دریا شده بودند.

***

کتاب ارمیا ابتدا توسط انتشارات سمپاد و سپس سوره مهر چاپ شد، و در آخر به نشر افق سپرده شد و به چاپ بیست و چهارم رسید.

شما هم هم اکنون به جمع حدود صدهزار نفری بپیوندید که این کتاب را مطالعه کرده اند!( سفارش اینترنتی کتاب با قیمت 6000 تومان)


 
comment نظرات این پست ()
 
 
در رثای یک همشهری...
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢
 

مطمئن نیستم پای کیوسک دیده باشمت. چون سالهاست این عادت از یادم رفته است. به احتمال زیاد دستِ دوستی یا عزیزی، و شاید دخترم دیده باشم. هرچه هست از عکس جلدت خوشم آمد و تورا در دست گرفتم. جزئیات اولین دیدار یادم نیست. ولی مطمئنم که ورق زدن، شروع درگیری من با این کتاب بود. می گویم کتاب، چون خیلی وقار داشت و قامت و رنگ و لعابش شبیه ماه نامه ها نبود. انگار نیامده بود که موقتی باشد. آمده بود بماند. وقتی ردیف داستان ها و مقاله ها را دیدم به اولین چیزی که فکر کردم ریختن برنامه ای برای نوشیدن ِ آن بود.

من کتاب خوان حرفه ای نیستم و راستش از حرفه ای ها دلِ خوشی ندارم. بارها می بینم شان. شبیه کارمندهای اتاق بایگانی هستند، مثل آنهایی که در پزشک قانونی کار می کنند، دیگر مرگ وهستی برایشان عبرت و دقت نیست. همه را خوب قفسه بندی می کنند و خیلی خوب تشریح می کنند ولی در خودشان هیچ اتفاقی نمی افتد.

به هر حال سرِ ماه به هر شکلی که به دستم می رسیدی تا آخر می خواندمت. تو شدی نجات دهنده ی ایام بی حالی و بی کاری، پشت درهای بسته ی اتاق هایی که تو را می خوانند و باید به انتظار بنشینی. بودنِ تو در کیف، مایه ی آرامش و این رفتار برایم غریب بود. تو شدی نشانه ی آغاز ماه جدید. بارها شد که تو را خریدم و دخترم نیز برای خوش حالی من هم زمان خریده بود و بعد از چند روز یکی هم گاه و بی گاه با پست به دستم رسید و این طور بود که از یک شماره سه نسخه داشتم و همین آغازی بود برای مُبَلّغ  شدن. راستی چه کسی شأنِ این کتاب را دارد. قمیت روی جلد آن جایی برای جلوه فروشی نداشت ولی من دنبال کسی بودم که این هدیه، آغازی برای اعتیادش  به تو باشد. پس می گشتم و به عزیزترین ها با توصیه های فراوان هدیه می دادم.

دلم می گرفت وقتی می دیدم در طول ماه هم چنان در پیش خان روزنامه فروشی ها مانده بودی و خوشحال می شدم وقتی می شنیدم نایاب شدی. بارها به تشویق نا خدایت، قلم به دست گرفتم که شاید من نیز هم سفر این کشتی باشم، ولی نشد. یاد روزهایی می افتم که آرزو داشتم عکسی و نامی در کیهان بچه ها داشتم و این حسرت با من باقی ماند و حالا برای این کتاب، همین حس را دارم. نوشتن برای تو جسارت می خواهد و من ندارم.

حکمت ماندگاری ات را تا حدی می دانم ولی فاش نمی کنم چرا که می ترسم تو را از دست بدهم. می ترسم. همیشه دل شوره دارم که نکند با عوض شدنِ مدیران، ناگهان بالغ نشده از دنیا رخت بندی و این احساس همیشه با من بوده است و حالا که سه سالگی ات را جشن می گیرند، همچنان همان دل شوره را دارم.

به ناخدا و کارکنان خدوم این کتاب درود می فرستم. امیدوارم که باد و باران و سیلاب های روزگار توان بلعیدن و غرق کردنت را نداشته باشند چراکه سوتِ رسیدن این کشتی به بندرگاه، در این ایام بسیار مغتنم است.

ابراهیم حاتمی کیا/ منتشر شده در شماره بیست و چهارمِ ماهنامه ی داستان همشهری/ خرداد 92

       


 
comment نظرات این پست ()
 
 
اصلاحات!
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢
 

درود! مدتیه قصد اعمال یک سری تغییرات اساسی رو توی وبلاگ دارم. واقعاً اساسی! از  تبدیل شدن به سایت شدن گرفته، تا تغییر موضوع وبلاگ و بنر و نام وبلاگ!

یکی از کارهایی که میخواستم انجام بدم، اضافه کردن موضوعاتِ دیگه به وبلاگ هست. موضوعاتی کاملاً متفاوت!

شرایط رو مناسب دیدم، که اولین صفحه رو با نام "سیاست" آماده کنم و رسماً راه اندازی کنم، و اولین مطلب رو توش بنویسم.

                                 

توی این صفحه، هر ازگاهی نوشته ها و نقطه نظرات خودم رو قرار میدم.(اصلاً لازم نیست نگران بشید! :D )

و اما مورد بعدی... درباره نام جدیدِ وبلاگ. میخوام اسم وبلاگ رو تغییر بدم، اسمی که مربوط به کتاب، ادبیات، داستان، یا یک همچین چیزهایی باشه. لطف کنید اگه اسم خاصی مد نظرتونه اعلام کنید.

بدرود.


 
comment نظرات این پست ()
 
 
نمایشگاهی دگر...
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

نمایشگاه کتاب همیشه بهونه ی خوبی برای پست گذاشتنه! فارغ از اینکه چند وقته پست نکردی یا چه وعده وعیدهایی دادی...!! :-"

 

 

داشتم فکر میکردم شروع نمایشگاه رو باید تحویل سال کتابخون ها قرار داد. یک مبداء که مطالعه بعد از اون رونق می گیره و یک سریِ کاملِ کتاب و یک نسل جدید کتاب به کتابخونه هامون اضافه میشه!

نمایشگاه همچنان شلوغ بود... اما نه به شلوغی قبل. گرم بود، ولی نه به گرمی قبل، و پرهیجان بود، اما نه به اندازه ی قبل...

یک واقعیتی درباره نمایشگاه کتاب ما وجود داره؛ و این شلوغی گویای همین واقعیته. نمایشگاه کتاب تهران رو پربازدیدترین نمایشگاه کتاب جهان میدونند –و شاید هم اینطور باشه-، ولی ای کاش هرسال آمار تعداد کتاب های فروخته شده و قیمت کل اونها، و نسبت این مقدار به بازدیدکننده های نمایشگاه هم استخراج و منتشر میشد. این آمار به نظر من میتونست حرف های زیادی برای گفتن داشته باشه. متاسفانه نمایشگاه کتاب شده جایی برای گشت و گذار و خوش گذرونی بعضی ها که به تنها چیزی که نگاه نمیکنند، کتاب های نمایشگاهه... کافیه چندلحظه جلوی درب های خروجی بنشینید و به دست مردم نگاه کنید، که چندتاشون با دست پر دارند بر میگردن. و اونوقت با افتخار اعلام میکنیم سرانه ی مطالعه برای هر ایرانی چند دقیقه بیشتر نیست. پس فایده ی این نمایشگاه چیه!؟ اگه قراره فقط همون طیفِ کتابخون حضورِ «فعال» داشته باشن؟

و میتونم به جرئت بگم فروش روزانه ی «هایدا» فروش ها و آب معدنی فروش ها خیلی خیلی بیشتر از بسیاری از غرفه های موجود تو نمایشگاهه!  و خیلی ها هم هزینه ی بیشتری برای این موارد پرداخت میکنند، تا برای اقلام فرهنگی!

توی نمایشگاه امسال هم شاهد یه سری دیالوگ های تکراری بودیم... دیالوگ های مشترک با یکی دو دوره ی قبل. دیالوگ هایی که درباره ی جلد دوم کتاب «اشوزدنگهه» ی آرمان آرین و جلد آخر مجموعه «رووَن» و پکیجِ خالی ِ مجموعه «آتش دزد» بود!!! که همونطور که انتظار می رفت جواب همگی منفی بود!

غرفه ی کودک و نوجوان افق تقریباً هیچ چیز جدیدی برای عرضه نداشت؛ یا حداقل ما چیز جدیدی ندیدیم؛ همون کتابهای پارسال، البته با قیمتی دو برابر سال گذشته!(این موضوع رو به عینه دیدم! مجموعه ی «آرمنته ی جن زده» که پارسال خریدم 14 تومن، و الان همون بدون هیچ تغییراتی، 32 هزار تومن بود!! البته خریدن این کتاب داستانی بود برای خودش...)

غرفه ی بزرگسالان افق اما توی شبستان جبران کرده بود، و این غرفه به دلیل وجود همه ی کتاب های امیرخانی ِ عزیز در کنار هم، برام جذابیتی دو چندان داشت! (ضمن اینکه رضا امیرخانی، چهارشنبه 18 فروردین، ساعت 5 به بعد توی نشر افق هستند.)

بنفشه اما سال پرکاری داشت، و خلاف انتظار ما 4 جلد از مجموعه ی «حماسه ی لارتن کرپسلی» رو ترجمه کرده بود، که سوپرایزی بود برای ما! البته میتونست با چاپ جلد اول زام-بی بیشتر هم مارو شگفت زده کنه، ولی فکر کنم اصلاً از وجود اون کتاب بی اطلاع بودن!

حضور در نشر موج همیشه برای من تازگی و جذابیت داشته. جدا از اینکه دنبال جلدهای بعدی کتابهای آرین باشم، بیشتر دوست دارم با خودِ آرمان آرین گپ و گفتی داشته باشم، امری که دو ساله از اون محروم بودم!! گویی حضور توی این نمایشگاه و ارتباط با مخاطب اهمیت چندانی برای این نویسنده نداره، و هر دوبار ما با پاسخ مشابهِ «خارج از کشور هستند» مواجه شدیم، و هرگز هم از خودمون و البته خودشون نپرسیدیم که دو ساله ایشون درست موقع برگزاری نمایشگاه خارج از کشور دقیقاٌ چه کار دارند!! البته میدونیم کارگاه های انیمیشن و بازی های کامپیوتری هم وقت زیادی می گیرند، اما... بگذریم... اصلاً به ما چه!!

خبری از فرزاد فربد هم نبود امسال. البته یک خبر بسیار خوب برای فانتزی خوان ها، اینکه –همونطور که شاید مطلع باشید- ترجمه ی مجموعه ی «نغمه ای از آتش و یخ» مدتیه شروع شده، و جلد اول اون با عنوان «بازی تاج و تخت»، توسط مهرزاد جعفری و میلاد بابا نژاد منتشر شده و هم اکنون توی سالن 7‌‌A دانشگاهی، غرفه 17، انتشارات آذرباد، با حضور مترجمین موجود می باشد. کتابهای اساسین کرید، و کتاب جدید رولینگ هم توی همین انتشارات موجوده.

دیگه حرفی نیست...

+احتمالاً یه پست دیگه درباره این موضوع بذارم!

+این پست هیـــچ ربطی به پست قبل نداره! مطمئن باشید!!

+رفتید نمایشگاه یادتون نره، به هیچ وجه آیس پک نخورید!

---

پ.ن: دوس تان! لطفاً به لینک زیر یک سر بزنید، و در یک اقدامِ شجاعانه، به وبلاگ بنده رای بدهید!! اضافه می شود که عمل فوق، بیش از 4 دقیقه وقت هیچکس را نگرفته، و نخواهد گرفت! برای شرکت در این رای گیری تا 24 خرداد بیشتر فرصت ندارید! با تشکر، مدیریت!

http://vote.persianweblog.com

+ایـــنـــجا رو ببینید


 
comment نظرات این پست ()
 
 
لحظه ی تأمل!
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢
 

درود

بالاخره اون حسه اومد...اون حسی که باعث شد الان شما بشینید و این متن رو بخونید.

از اینکه بعضی وقتها فاصله های چندماهه میفته بین پست هام خیلی ناراحتم...اصلاً خوش ندارم کسی فکر کنه این وبلاگ تعطیل شده یا قراره روزی تعطیل شه. ما تا اخر ایستاده ایم!!

این مدت اتفاق هایی افتاد که هی باعث شد این پست عقب بیفته... اولش امتحان های پایان ترم، که به خودم وعده ی تعطیلات بین ترم و آپ های خوب خوب میدادم. بعدش نمره های افتضاح و ناامید کننده، و کلنجار رفتن با استادها و تلاش برای انتخاب واحدِ خوب...و شروع ترم جدید!! دوتا ایده ی خوب برای نوشتن تو ذهنم داشتم، که دقیقاً به همین دلیل انقدر طول کشید، که دقیقاً نمیدونستم قراره چی بنویسم! –واقعیتش رو بخواید الان هم دقیقاً نمیدونم قراره چی از آب در بیاد!!- با توجه به شناختی که از خودم دارم، اگه بخوام همینطوری ادامه بدم، پست بسیار بسیار طولانی ای خواهد شد، پس سخن کوتاه میکنیم و به اصل مطلب می پردازیم...

بیشتر کسایی که این وبلاگ رو میخونن و مرتب سر میزنن، افرادی هستن که با کتاب زیاد سر و کار دارند. و فکر نکنم کسی کتاب رو صرفاً برای پر کردن وقتهای خالیش استفاده کنه. عاشق کتابیم، و کتاب خوندن رو یک لذت و یک علاقه میدونیم. پس کتاب رو به عنوان "غذای روح" پذیرفتیم.

سئوال اساسی "چه بخوانیم؟" است!

                                                        

همه عاشق پیتزا و فست فود هستیم! ولی آیا کسی هست که از ضررهای این مواد آگاهی نداشته باشه؟ این غذاها "فقط خوشمزه" هستند! نه چیز دیگه! و مطمئناً هیچکس چنین چیزی رو برای همیشه دوست نداره...

تا کی میخوایم "فست فودهای مُجَلد" به خورد این روحِ خسته ی بیچاره بدیم!؟ حرفهام شعاریه؟! آرمانیه!؟ ولی آیا "حقیقت" نیست!؟

اصلاً فرض کنیم کتاب های فانتزی عالی هستند. ولی آیا کافی هم هستند؟

من 7-6 سال پیش که مجموعه ی سرزمین اشباحِ دارن شان رو خوندم، خیلی کُپ کردم!! که نکنه این داستان واقعاً اتفاق افتاده باشه!! خلاصه اینکه سرکار رفته بودم!

ولی بیاید فکر کنید که اگه کتابهایی باشن که به اندازه ی همین کتابهای فانتزیِ تخیلی هیجان انگیز و جالب باشن و همون قدر سرگرم کننده باشن، اما با یک تفاوت اساسی؛ واقعی باشن! همه س اسم ها و مکان ها و اتفاقات تو همین دنیای خودمون باشن. حتی قهرمان داستان هم حقیقی باشه، با اتفاقات واقعی و شجاعت های واقعی! کتابی که آخرش حی نمیکنیم وقتمون رو تلف کردیم!

و بذارید بهتون بگم که همچین کتاب هایی وجود دارند، فقط باید پیش زمینه ی فکری که راجع به این طیف کتابها داریم رو دور بریزیم، و با خوندنشون، خودمون اونها رو درک کنیم، نه اینکه درکی که دیگران از این کتاب ها داشتن رو بپذیریم.

واقعاً جای فکر داره این موضوع.

بعد از عمری پست کردم، بیاید و روی من رو زمین نندازین و یه کم درباره این موضوع فکر کنین! :D

منم قول میدم زودتر پست کنم! :-"   


 
comment نظرات این پست ()
 
 
سریر هوشیار
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
 

درود.

نمایشگاه کتاب رفت، ولی آثار و برکاتش همچنان باقیست!

داشتم بی هدف تو غرفه ی کودک و نوجوان پرسه میزدم، و غرفه هایی که به نظرم جالب میومد رو نگاه میکردم. وارد غرفه ای شدم، بدون توجه به نام اون. چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم، و کاملاً بی هدف کتابی رو برداشتم، نه اسمش آشنا بود، نه نام نویسنده، نه حتی نام انتشارات: موسسه فرهنگی منادی تربیت! پشت جلد رو خوندم، بد نبود. حجم کتاب هم بدک نبود، 200 صفحه ای مشید؛ پیش خودم فکر کردم: اگه قیمتش کمتر از سه هزار تومان باشه، میخرمش. مطمئناً هرگز باور نخواهید کرد که قیمت اون کتاب 1900 تومان بود! که برای من واقعاً جای تعجب داشت! (در آینده، پستی در تکمیل این موضوع و مسئله ی "قیمت کتاب" ها خواهم نوشت.) این کتاب، «سریر هوشیار» نام داشت...

                                        

 

داستان شروع قابل قبولی داره‎؛ پرداختن به زندگیِ معمولی یک پسرِ معمولی به نام علیرضا. در 15 صفحه ی ابتداییِ داستان، کاملاً با شخصیت ها و روندِ زندگیشون آشنا میشیم. اما مثل همه ی داستان های فانتزی، قرار نیست داستان با همین روند پیش بره. اتفاقی غیر منتظره در راهه که همه چیز رو خراب میکنه...

اون اتفاق کاملاً به موقع رخ میده. نه اونقدر شروع داستان طولانی شده که حوصله ی مخاطب سر بره، و نه اونقدر ناگهانی اتفاق میفته که به دلمون نچسبه. "امیر" شاگرد جدید دبیرستان و کلاسی هست که علیرضا در اون درس میخونه؛ طولی نمیکشه که امیر مورد توجه همه ی بچه های مدرسه قرار میگیره، اما نه به دلیل محبوبیت، که به خاطر عقاید عجیبش درباره آل ها و جادوگر ها و این مسائل، و به خاطر همین حرف ها مورد تمسخر علیرضا و سایر دانش آموزان مدرسه قرار میگیره. اما این کار، نهایتاً باعثِ به دردسر افتادن علیرضا میشه؛ ولی نه از اون دردسرهایی که با دخالت مدیر مدرسه و والدین رفع بشه...این مشکل حل شدنی نیست! علیرضا به دنیای دیگه ای تبعید میشه، دنیایی جدید، با موجوداتِ جدید، و البته خطرناک! در این دنیا، فقط "امیر" پشتیبانِ علیرضاست، همان کسی که ابن بلا رو به سر علیرضا آورد... علیرضا تنها یک راه برای بازگشت به دنیای خود داره، و اون به دست آوردن کلید دروازه ایست که به دنیای او باز میشه. حالا علیرضا فقط امیدواره سریع تر کلید رو پیدا کنه، ولی نمیدونه توی این سرزمین چه ماجراجویی های خطرناکی رو در پیش داره، و با چه حقایق تلخ و ترسناکی مواجه میشه...

برای یافتن کلیدها فقط یک مشکل وجود داره؛ و اون اینکه کلید جای مشخصی نداره. معلوم نیست که کلید، چه وقت و کجا خودش رو نشون بده؛ هر تبعیدی در دوران تبعیدش پنج بار اون کلید رو می بینه، و هر بار در داخل اجسام مختلف: گاهی داخل یک سنگ، گاهی یک پرنده، و گاهی حتی در قلب یک انسانِ دیگر! هر بار که فرد به کلیدش نزدیک بشه میتونه به راحتی کلید رو داخل اون جسم ببینه و اون رو حس میکنه. دیدن کلید هم فقط به شانس بستگی داره، ممکنه فرد صد بار از کنار سنگی عبور کنه و متوجه چیزی نشه، ولی بار صد و یکم کلید رو ببینه. ولی از همه ی اینها مهمتر وجود طلسمیت که باعث میشه فرد تبعیدی با دیدن کلید، همه چیز رو فراموش کنه و مثل حیوانی وحشی برای به دست آوردن اون تلاش کنه، و در این حالت ممکنه دست به کارهای وحشتناکی بزنه...

بعد از تبعید شدن علیرضا، داستان در دنیایی دیگر رخ میده، دنیایی که تفاوت زیادی با دنیایی که ما میشناسیم داره. پس مخاطب علاقه داره این دنیا رو با تمام جزئیات بشناسه، و از اون تصویر کامل و دقیقی داشته باشه. همونطور که قبلاً هم گفته ام، توی داستان های ایرانی و خصوصاً فانتزی، توصیفات نقش مهمی رو ایفا میکنند، که متاسفانه اونطور که باید و شاید به این مهم توجه نمیشه. فراموش نکنیم که مخاطبِ هری پاترِ رولینگ و ارباب حلقه های تالکین این کتاب رو در دست داره! پس به طور ناخود آگاه هر اثری رو با اونها مقایسه میکنه، و اگه نتونه شرایطی رو که نویسنده طرح میکنه رو تصور کنه، ممکنه از داستان زده بشه؛ و اینجاست که کار برای نویسنده سخت میشه...

در این دنیای جدید شرایط سختی برای علیرضا پیش اومده، در مکانی غریبه و نا آشناست، به دست آوردن کلید ها فقط و فقط به شانس بستگی داره، و تازه طلسم هم وجود داره، از طرفی هم نباید اجازه بده اهالی دهکده ای که وارد اون میشه بفهمند او یک تبعیدیست، چرا که ممکنه جانش رو از دست بده. فکر نکنم شرایط از این سخت تر هم بتونه بشه. همه ی این مشکلات کنار هم یه خورده نچسبه، غیر عادیه! گویی نویسنده داره راه رو برای خودش هموار میکنه، که بتونه در آینده هر چیزی رو رقم بزنه، چون قبلاً شرایط این رو ایجاد کرده، و هر اتفاق غیرمنطقی ای هم که پیش بیاد، مخاطب "باید" قبول کنه! چراکه این، "قانون" این سرزمینه! نمیدونم...که این نقطه ی ضعفه، یا قوت، ولی بی شک این موضوع که نویسنده به طور نا محسوس در حال آماده کردن ذهن مخاطب برای اتفاقاتِ احتمالیِ خارج از برنامه ی آینده هست، نوعی نبوغ به حساب میاد!

قسمتی که برای اولین بار علیرضا با ساکنین دنیای جدید مواجه میشه نقطه ی حساسیه. اولین رویارویی با مردمی از دنیایی دیگر، با ظاهر و رفتار و زبانی متفاوت، برای مخاطب جالب و حتی کمی هیجان انگیزه که چطور ارتباط بین علیرضا و اونها برقرار میشه، ساکنین چطور با او رفتار میکنن و چه رفتاری باهاش دارن. در واقع ابتدای روندِ زندگیِ علیرضا توی اون دهکده میتونه جالب باشه، ولی داستان ناگهان 9 ماه به جلو پرتاب میشه که بسیار برای من ناامید کننده بود؛ و ما از این 9 ماه، فقط 9 ستاره(*) میبینیم!! بعد از این ستاره ها، شرایط به کلی فرق کرده بود، علیرضا علاوه بر زبان مردم اون سرزمین، مهارت استفاده از شمشیر و تیروکمان و علم هایی مانند ستاره شناسی و... رو فراگرفته، چیزهایی که بیان اونها میتونست برای مخاطب جالب باشه. البته، این موضوع فقط در اون قسمتِ کتاب برای مخاطب جذابه. چراکه هیچ تصوری از این دنیا نداره، و این رو به عنوان یک تجربه ی جدید میدونه؛ ولی با پیشروی داستان، متوجه میشیم این دنیا فرق زیادی با دنیای ما نداره، و حتی آخر داستان این 9 ماه دیگه برامون اهمیت زیادی نداره! ولی اون لحظه ی اوله که اهمیت داره، که به شخصه مورد پسند من نبود.

اوایل داستان سئوالاتی برای خواننده پیش میاد، که به مرور و هرچه که جلوتر میریم، این سئوال ها پاسخ داده میشن. وقتی امیر علیرضا رو تبعید کرد، تا مدتی هنوز توی دنیای خودش، و توی مدرسه بود. ولی هیچکس او رو نمیدید و حتی صداش رو هم نمیشنید. در واقع مانند روح شده بود، با این تفاوت که هیچکس متوجه غیبت او نمیشد. در واقع تمام خاطراتش هم با خودش از بین رفته بود، گویی اصلاً هیچوقت در این جهان وجود نداشته! این قسمت جالب بود. بازهم مخاطب هیجان زده میشه که چطور باید با این شرایط مقابله کرد. تمایل داره ببینه توی کلاس و توی خانه ی علیرضا چه اتفاقی میفته، اصلاً دوست داره بهش اثبات بشه این موضوع، که همین اتفاق هم رخ میده! در همین قسمت داستان، امیر با دقت و حوصله برای علیرضا توضیح میده که چه بلایی به سرش اومده، و بهش اثبات میکنه که هیچکس توی این دنیا متوجه غیبت او نمیشه. اولین سئوال اینه که اصلاً چه دلیلی وجود داره امیر اینها رو برای علیرضا توضیح بده؟ علیرضایی که اونقدر امیر رو دست می انداخت. در ادامه ی داستان هم این سئوال برای خواننده مطرح میشه که اصلاً امیر کیست؟ چرا همه جا حضور داره؟ چرا هیچ عیب و نقصی نداره؟ که به پاسخ این سئوال هم میرسیم. امیر در واقع شخصیتی مکمل توی این داستانه، شخصیتی که مثل اون رو توی داستان های فانتزیِ قبلی دیدیم، شخصیتی مثل «دیسموند تینی»، در مجموعه ی حماسه دارن شان(سرزمین اشباح). موجودی کهن، قدرتمند و ماورائی، که از تمام دنیاها و عوالم با خبره و توی اتفاقات، و در واقع "سرنوشت" نقش تاثیر گذاری داره.

در قسمتی از داستان علیرضا به دنبال چیزی وارد غاری مرموز میشه. این قسمت یکی از نقاط اوجِ داستانه. حساس و پر اضطراب و هیجان انگیز. ولی متاسفانه با توصیفاتِ ضعیف...داخل غار اتفاقات زیادی رخ میده، تله ها و طلسم های زیاد و جالبی وجود داره، و میتونست بسیار بسیار هیجان انگیز تر از این باشه، ولی تمام ماجرا فقط در 6 صفحه گفته شده. نمیدونم نویسنده برای نوشتن کتاب محدودیت داشته، یا اینکه این نهایت تلاش نویسنده بود، که با این فرض واقعاً ضعیف بود... قسمتی از متن کتاب:«از کنار آن تیغ خونین عبور کردم، بعد در انتهای تونل به پایین پرتاب شدم.» اینجا طوری گفته شده که گویی این اتفاق که آدم ناگهان از جایی پرتاب بشه، یک اتفاق عادیه که هرروز برای همه اتفاق میفته! قید ها تو این قسمت میتونستن کمک زیادی بکنن...

در کل ولی این قسمت، مخصوصاً ابتکار نویسنده توی خلق تله ها و طلسم های داخل غار از بهترین قسمت های کتاب بود، و بسیار لذت بخش! طلسم هایی که برای گمراه کردن و فریب دادن علیرضا ایجاد شده بود، و مثل اون رو هیچ کجا ندیده بودم!

نکته ی بعدی بازهم در باب توصیفات هست؛ جایی از داستان پای موجوداتی مخوف به نام"نگهبانان تاریکی" به میان میاد، و تنها توصیفی کوتاه از زبان یکی از اهالی بیان میشه. پس انتظار میره وقتی با یکی از اونها مواجه میشیم توصیف کاملی ازشون بیان بشه و تصویر دقیقی ازشون مطرح شه، که این اتفاق هم رخ نمیده.

یکی از جدیدترین نکته ها هم اشاره به نماز بود! توی هیچ کتاب فانتزی ای ندیده بودم که انقدر به این موضوع اشاره بشه، که حتی فرد توی دنیایی دیگه، با انسان هایی که اصلاً نمیشناسه و خطر مرگ هم برای او وجود داره، نماز رو فراموش نکنه. توی دوره ای که نویسنده های ایرانی حتی از به کار بردن نام های رایج ایرانی توی داستان هاشون عبا دارن، و سعی میکنن به هر قیمتی، حتی به قیمت غیرعادی شدن،داستان رو  صد در صد ایرانی جلوه بدن، این موضوع قابل ستایشه.

از اینجای داستان گویی باب تازه ای در داستان گشوده میشه؛ تا پایان کتاب، داستان اونقدر خوب و عالی پیش میره که همه ی کم و کاستی های ابتدای داستان رو فراموش میکنیم، و اصلاً همه ی نقص ها جبران میشه، و توی این صفحات فقط به فکر لذت بردن از کتاب هستیم!

در خلال داستان عکس های جالبی هم وجود داره که بیشتر شبیه تبلیغ هستند. تصویری از اتفاقات آینده ای نزدیک که خواننده رو به خوندن کتاب ترغیب میکنن.

و نکته ی آخر، درباره ی اسم کتابه. به نظرم این اسم برای کتاب مناسب نیست. "سریر هوشیار" درواقع نام تخت پادشاهی ای هست، که به دلیل وجود طلسمی کهن، اجازه نمیده افراد بی لیاقت و افرادی که برای پادشاهی مناسب نیستند روی اون بنشینند و پادشاهی کنند. این تخت نقش آن چنانی ای توی کتاب نداشت، و به نظرم انتخاب این نام برای این کتاب مناسب نبود.

در کل، این کتاب از بهترین فانتزی های ایرانی موجوده. اما دلایلی برای مقهور ماندش وجود داره. دلیل اول تیراژ پایین کتاب بوده، که طی 3 سال تنها 4500 نسخه چاپ شده، دلیل دیگه میتونه انتشارات نه چندان مطرح(از نظر من) تو زمینه کتاب های فانتزی باشه. شاید اگه افق یا بنفشه این کتاب رو چاپ میکرد، اوضاع خیلی تفاوت داشت! و من احتمال میدم فقط جوان بودن نویسنده مانع شده، و عدم وجود اعتماد... وقتی توی شناسنامه ی کتاب، عدد 1369 رو جلوی نام نویسنده، سیدعلی خواسته دیدم، نمیتونستم چیزی رو که میبینم باور کنم! اما حقیقت داشت! و من این موضوع رو بعد از خوندن کتاب، و حتی بعد از نوشتن این مطلب فهمیدم! نمیدونم دونستن سن نویسنده ممکن بود تاثیری تو این مطلب داشته باشه یا نه،ولی خوشحالم که بعد از نوشتن این پست متوجه این موضوع شدم!

+این پست یکی از پست های خوبم بود! خودم به شخصه کلی حال کردم!!نیشخند

+میدونین قضیه چیه؟ من این رو فکر کنم 2 هفته پیش شروع کردم، شاید بیشتر از 10 بار خوندمش و هربار نکات جدیدی به ذهنم رسید! این شد که انقدر طولانی شد...


 
comment نظرات این پست ()
 
 
از: ناصر ارمنی به: داستان سیستان!
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱
 

درود...

خب...فکر کنم همگی در جریان انحراف سلیقه ی بنده در خوندن کتاب هستید! در همین راستا تصمیمات و اقدامات جدیدی اتخاذ شد...

از همین الان این انتظار رو دارم که این پست خوب از کار در بیاد. معرفی سه کتاب از یک نویسنده ی جدید!

                                 

نمیدونم از کجا باید شروع کنم... از چندسال پیش کتابی جلوی چشمم بود به نام "اِرمیا"، از نویسنده ای به نام «رضا امیرخانی»؛ خیلی دوست داشتم بخونمش، ولی فرصتش پیش نیومد. بعد چندتا کتاب دیگه از این نویسنده دیدم و وبعدش هم  سایت شخصیش رو، و اینچنین شد که تصمیم گرفتم این نویسنده رو بذارم تو لیست نویسنده های مورد علاقه! با اینکه هنوز هیچ کتابی ازش نخونده بودم! ولی بالاخره این اتفاق افتاد! نزدیک به سه هفته پیش کتابی دیدم به نام "داستان سیستان"، و نام امیرخانی کافی بود برای خریدنش؛ کما اینکه پارامترهای دیگه هم برای خریدنش داشتم. این کتاب یادداشت های شخصی رضا امیرخانی بود، توی یک سفر تشکیلاتی 10 روزه به استان سیستان و بلوچستان. کتاب بسیار عالی ای بود...با اینکه در اصل داستان نبود و قاعدتاً نمیشه از این منظر بهش نگاه کرد، ولی صرفاً دفترچه خاطرات هم نبود! سفرنامه ای بود که با ظرافت و دقت هنرمندانه ای نگاشته شده بود.

کتابی بود که حین خوندنش، بعضی وقتها از شدت خنده برای چند دقیقه کتاب رو زمین میذاشتم، و گاهی از شدت گریه...

فقط میتونم بگم فوق العاده بود...

طبیعی بود که بعد از خوندن این کتاب عطش من برای خوندن کتاب های امیرخانی بیشتر بشه، پس توی قفسه ی کتابخونه دنبالشون گشتم... و دوتا کتاب دیگه پیدا کردم!

کتاب اول به نام "ازبه"؛ کتابی که از اسمش هیچ مفهومی برداشت نمیشه، حتی نمیدونیم اسم انسانه، یا اسم مکان! ولی با دیدن اولین نوشته ی کتاب، مفهومش رو در میابیم: " از: دانش آموز فرانک ناصری، دوم شقایق.   به: عقاب تیز پرواز جنگ." تمام متن این کتاب، متشکل از نامه هایی از شخصیت های این کتاب به همدیگه هست. شخصیت هایی که در خلال همین نامه نگاری ها با افکار و شخصیت های همشون کاملاً آشنا میشیم. اوایل برام سئوال بود که چرا نویسنده از این روش استفاده کرده، و اصلاً به نظرم کمی مسخره هم میومد و اون رو ضعف میدونستم! اما در واقع این نه ضعف، که ذکاوت نویسنده بود! به این روش به راحتی تونسته روایت داستان رو بین تمام شخصیت ها پخش کنه و داستان رو از تمام زوایا برای مخاطب شرح بده و این امکان رو میده که همه ی افراد این داستان رو اونطور که واقعاً هستند بشناسیم، نه اونطور که به نظر میان!

شخصیت اصلی داستان سرهنگ خلبان مرتضا مشکات نام داره که در خلال عملیات انهدام کارخانه ی تولید گاز خردل توی کرکوک، هر دوپای خودش رو از دست میده. او حالا دیگه اجازه ی پرواز نداره، با اینکه عاشق پروازه...

روند نامه نگاری ها مثلاً به این شکله، که همسر این خلبان نامه ای میفرسته به یکی از دوستان قدیمی مرتضا، که هنوز خلبانی میکنه، و ازش درخواست میکنه که برای  مرتضا نامه بنویسن، و خلاصه فراموشش نکنن. چراکه فکر میکنه مرتضا افسرده شده. به همین صورت، دوست مرتضا جواب رو میفرسته، و توی اون درباره خاطراتشون حرف میزنه و میره به گذشته. توی همین خاطرات و توضیحات ما در جریان اتفاقات گذشته قرار میگیریم، و شرح و جزئیات کامل اون عملیات...

در کل کتاب خیلی خوبیه، ولی اونطور نیست که بشه دربارش نوشت! باید فقط خوند و ازش لذت برد...

کتاب بعدی "ناصر اَرمنی" نام داره، کتابی شامل یازده داستان کوتاه، در 179 صفحه. داستان های این مجموعه واقعاً عالی بودن... همگی کاملاً خلاقانه، و از همه مهمتر غافل گیرکننده! این عنصر – خلاقیت - توی بیشتر داستان ها به چشم میخوره، طوری که بعد از تموم کردنشون انگار شوکی خفیف به آدم  وارد میشه! و باز نکته ی جالب توی این داستان ها، ملموس بودن اونهاست. 7-6 تا از داستان ها توی همین تهران اتفاق میفته، و باید بگم خیلی لذت بخشه!

راستش با خوندن یکی از داستان ها به نام "یه پژوهش خشن" که تنها 4 صفحه بود، به طرز وحشتناکی یاد داستان های به اصطلاح ترسناکِ آنتونی هوروویتس افتادم!نیشخند

حرف دیگه ای نیست... واقعاً امید دارم این سه کتاب رو بخونید، مطمئنم که بعد از خوندنشون –تاکید میکنم، بعد از خوندن این کتاب ها!- پشیمون نخواهید شد! به عنوان یه تجریه ی جدید، چیز بسیار خوبی بود! 

+امروز(پنجشنبه)، ساعت 15:15، شبکه 4، فیلمی به نام تَلــــه،حتماً ببینید، از دستش ندین، فوق العادس...


 
comment نظرات این پست ()