h

 
بعد از مدت ها...
نوشته شده توسط : محسن - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
 

سلام دوستان! حال و احول خوبه؟

...خستم! یه جوریم! حال ندارم! اعصاب معصاب تعطیل! میدونید برای چی؟ یه چیز بی ارزش! واسه درس و مشق و مدرسه و این چیزای نسبتاً بی اهمیت. خب حالا که چی مثلاً؟؟ بر فرض من فهمیدم چطوری باید لیمیت بگیرم. به چه دردم میخوره؟ کودوم کارم رو راه میندازه؟؟ یا مثلاً بدونم ترکیبات شیمیایی چطوری انجام میشه. برام فایده داره؟ نوچ! من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که اکثر چیزایی که ما میخونیم بی ارزشه! بی ارزش برای ما! حالا یه وقت نیاین تو نظرا فوهش و بد و بیراه بگین که من به علم توهین کردم! آخه من نمیدونم...یه سر به این قبرستونا بزنین، ببینین سرانجام اون کسایی که "ز گهواره تا گور دانش جستند" چی شد؟!                                                                     برگرفته شده از کتاب "درد و دل های یک وبلاگ نویس!"

خب چیکارا میکنین؟ چه خبرا؟ دیگه نمیخوام درباره این موضوع که چرا انقدر دیر به دیر پست میکنم حرف بزنم. مشغله هام(!!) زیاد شدن... جاتون خالی همین چند وقت پیش با یه نفر دعوام شد... شخصش زیاد مهم نبود، با جناب مدیر دعوا کردیم!! نیشخند اولش دعوای لفظی بود، بعدش هم به زد و خور و کتک کاری و اینا کشید(که البته میدونین، تو 99.5% این مواقع، اون کسی که کتک نمیخوره، مدیره!) خب دیگه، فهمیدین! من به وسیله ی مدیر تنبیه شدم! زیاد هم مهم نبود، یه...10-8-7 تا سیلی بود، که تو مدت زمان 3 ثانیه زده شدن. من در واقع قربانی شدم! بذارین مختصراً تعریف کنم:

ما یه معلم دینی داشتیم که خیلی مزخرف بود. هی رفتیم دفتر گفتیم اینو عوض کنین، نامه دادیم، امضا جمع کردیم...هیچی نشد! تا اینکه یه روز معلم جبر دیر اومد سر کلاس(و این، همان روز نحس بود!) کلاس شلوغ بود و هر چند وقت یه بار، یه شعری، شعاری، چیزیو دسته جمعی تکرار میکردیم. اون اواخرش، من تصمیم گرفتم ساکت بمونم. بعد یهو معلم دینی مذکور از جلو کلاس رد شد. –توی اون همهمه- من یهو گفتم:"فلانی" برو بیرون!(راهنمایی: به جای کلمه ی فلانی، کلمه ی دلخواه دیگر قرار دهید!!)  نیشخند. بقیه بچه ها، فقط شنیدن یکی گفت فلانی برو بیرون!(یعنی کسی نفهمید من اول گفتم) بعد همه تکرار کردن این جمله رو...تا اینکه مدیر اومد، و جناب "مبصر"، برای اینکه خودشو تبرئه کنه، اسم منو گفت. منم رفتمو...باقی ماجرا! فرداش هم تو نماز خونه نگهمون داشتن، تا بار دوباره مدیر بیاد صحبت کنه. هی چرت و پرت میگفت، هیچکس صداش در نمیومد! منم باز دوباره جو گیر شدم، باهاش وارد بحث شدم! دیگه آخراش من داد میزدم، اونم داد میزد! تا اینکه آخرش مدیر رفت...! همینو بس! و یه چیز جالب! من از اون به بعد، هروقت مدیرمون رو میبینم، با خنده بهش سلام میکنم! طوری که حس میکنم از این رفتار کلی حرص میخوره! نیشخندهورا

خب، بی خیال! همون طور که میدونین کتاب 9 دارن شان ترجمه شده،(شرمنده، خبر از این جدیدتر نداشتم!) فقط اومدم تا کتابارو بذارم برای دانلود، و تاکید کنم که: بابا! این کتابا فوق العادن!  تو فکر اینم یه بار دیگه این مجموعه رو بخونم...خیلی باهاش حال کردم... و انصافاً لذت بردم! دقیقاً همین حس رو نسبت به "سرزمین اشباح" داشتم. برای همینم با اجازتون اون مجموعه رو هم 2 دور خوندم، و الان که فکر میکنم، اصلاً از کارم پشیمون نیستم! عاشق اون مجموعه شدم، برای همینم اسمش رو گذاشتم رو این وبلاگ...(ببینین، منطقی باشین! هر بنی بشری، -حتی اگه به عمرش کتاب نخونده باشه- با این همه تعاریف، خب میره کتابو میخره دیگه!! شما که جای خود دارین!گاوچران)

[توجه: کتاب ها رو از نوار سمت چپ وبلاگ دانلود کنید]

همین دیگه!

کاری؟باری؟

تا بعد... بای بای


 
comment همه بروبچ باحال! ()
 
 
تازه های آرتمیس فاوّل
نوشته شده توسط : محسن - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸
 

به نام خداه...سلام عرض میکنم خدمت شما مخاطبان عزیز، وبلاگ نویسان گرامی و بی کاران ارجمند!  در یک روز آفتابی، شاهد این پست هستید.(مدل فردوسی پوری)  باد ملایمی می وزه و مه و قبار سردسیری جنوب و جنوب غربی مطلب رو در بر می گیرد. همچنین قسمت های مرکزی، ابری و نیمه ابری همراه با باران خواهد بود. تا 24 ساعت آینده پدیده ی خاصی را پیش رو نخواهیم داشت. روز به خیر، خدا نگهدار!!! ابله(ههههه! نمکدون!!) 

آقا ببخشید ها. منو جو گرفته. جو فوتبال ،هواشناسی ، و...امتحان! وای!!! امتحان! یادم نبود! فردا امتحان فیزیک دارم! من باید فیزیک بخونم! ولی نه... امتحان فیزیک میتونه حالا حالا ها منتظر شه! اینطور نیست؟! آخه من مگه می تونم همین طوری ول کنم و برم...؟ خوب...راستش...آره!  می تونم! ولی اینکارو نمی کنم.نیشخند

الان احتمالاً شما متوجه این تغییر نشدید. یعنی صد در صد نشدید! الان، حدود 2 هفته از این یه پارگرافی که این بالا نوشتم میگذره. هههه! جالب بود! نه؟ ولی جدی گفتم! وقتی داشتم اون بالایی رو می نوشتم، یهو حسم رفت، و الان اومد!

یه جوریم! نمیدونم، یه حالت عذاب وجدان!! از اینکه انقدر دیر به دیر آپ میکنم! بابا من در قبال شما مسئولم!! نیشخند (حال میکنین ها!!نیشخندعینک) 10 دقیقه هم نیست از مدرسه اومدم. تو این مدت، یه اتفاقایی افتاد که سریع میگم!

اولیش که شورای دانش آموزی بود، که من و یکی از رفیقام از خیلی قبل ها تصمیم گرفته بودیم با هم یه تبلیغ توپ بکنیم و با هم بترکونیم! خلاصه! رفتیم آتلیه، چند تا عکس خفن انداختیم، دادیم درستش کرد، 10-20 تا زدیم تو مدرسه! اولین کسی که عکس زد ما بودیم! دیگه همه میشناختن ما رو! منم هی وقتیو میدیم که اسممو بخونن سر صف، که با بیشترین رای اول شدم! بعد این برویچ دوم اومدن تو کار! یه مشت آدم بی خاصیت باقالی، یه گروه درست کردن به نام "موج دوم"! یکی از اولیای مدرسه(!!) هم پشت پرده با اینا همکاری میکرد و تبلیغات زیادی کردن. یه گروه 7 نفره، که همه با هم رای بیارن. مت هم دیدیم اینطوری شد، رفتیم 1000 تا کارت ویزیت زدیم، با عکس ما دوتا! هر معلمی بهمون میرسید، 4 تا تیکه بهمون مینداخت! ولی خیلی خوب شده بود. روز انتخابات هم کف زمین پر از این کارتا بود! اتفاقاً جواب هم داد. و ما به شورای مدرسه راه پیدا کردیم! اما! من با 57 تا رای، و رفیقم 50 تا. این موجی ها هم همشون بین 60 تا 65 بودن! قهرگفتیم خب! اشکال نداره! اینا مهم نیست! میریم رئیس شورا میشیم! امروز هم رای گیری شورا بود! رئیس، معاون، کمیته ورزشی و فرهنگی(که از کمیته های اصلین) رسید به...ما؟ نوچ! اینا رو هم دوما گرفتن! قهرزبان بنده هم به عنوان منشی و کمیته معارف(!!!) معرفی شدم!!

بگذریم! فقط میخواستم بهتون بگم چه شرایط روحی بدی دارم من! دپرسِ دپرسم!!

بی خیال! میخوام درباره آرتمیس بنویسم. نمیدونم میدونین یا نه، ولی جلد 6 آرتمیس فاول هم چاپ شد!! به جان خودم! خودم هم اول شنیدم کف کردم! آخه هیچ خبری ازش نبود! یهو دیدیم چاپ شد! به نام آرتمیس فاول، و معمای زمان.

اسمش خوبه، از پارادوکس زمان و این چیزا خیلی بهتره.

واللا ما دلمون خوش بود هرکتابی میخواد بیاد، قبلش الکتریکیش هم میاد، لازم نیست انقدر پول بدیم براش. ولی این کتاب اینجوری نشد. 2 تا سایت شروع کرد ترجمش کنه، ولی هیچکدومش کامل نشد. حالا هم که این چاپ شده، 8000 تومن قیمتشه! مژهالبته یه جورایی می ارزه ها. "یه جورایی "! چون جلد کتابش خیلی قشنگه.(اصلاً خودتون جلدشو ببینین!)

خلاصه ای از این کتاب و پشت جلد آن :

و بالاخره آرتمیس با بزرگ‌ترین دشمنش روبه‌رو می‌شود :
با خودش !
آرتمیس فاول دیگر از پری‌های مسلح و ترول‌های آدم‌خوار و گابلین‌های آتش‌ساز خسته شده و می‌خواهد همه‌ی کارهای خلافش را کنار بگذارد . ولی درست همین حالا مادرش سخت بیمار شده و او باید داروی مادرش را از چنگ یک تبهکار بیرون بیاورد .
اُ این‌کالفر، تا به حال پنج رمان در مورد زندگی آرتمیس منتشر کرده است . البته خود آرتمیس ادعا می‌کند که کالفر به ماجراهای او زیادی شاخ و برگ داده است . با این همه ، زندگی‌نامه‌های کالفر بسیار پرفروش بوده و جایزه‌های زیادی برده‌اند .
رمان‌های این مجموعه، در عین پیوستگی، هر یک اثری مستقل به شمار می‌روند .
فروش 10 میلیون نسخه، برنده‌ی 5 میلیون و نامزد3 جایزه‌ی بزرگ

Open in new window

مشخصات کتاب :

نویسنده : اُ این‌کالفر
مترجم : شیدا رنجبر
گروه سنی : نوجوان
نوبت چاپ : ۱
تاریخ چاپ : ۱۳۸۸
تعداد صفحات : ۵۹۲ صفحه
قطع : رقعی
نوع جلد : شومیز
شماره شابک : ۶-۶۰۱-۳۶۹-۹۶۴-۹۷۸
قیمت : ۸۰۰۰ تومان


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راستی، اسم جلد هفت آرتمیس فاول هم مشخص شد ها! آرتمیس فاول و آتلانتیس: جلد هفتم از سری کتاب های آرتمیس فاول ، « مجموعه آتلانتیس » نام دارد که جلد سخت این کتاب در 13 جولای سال 2010 میلادی روانه بازار خواهد شد . ( آتلانتیس نام جزیره ای تخیلی ایست که می گویند سال ها پیش به دلیل زلزله ای هولناک و ناگهانی همراه با تمام مردمانش در زمین فرو رفته و به طرز عجیبی ناپدید شده است )
از زمان چاپ نسخه ی جلد کاغذی این کتاب اطلاعاتی در دست نیست .

 

 

 

یه موضوع دیگه هم درباره آرتمیس فاول هست. جناب کالفر، در راستای کامل کردن مجموعه آتمیس فاول و دوستان –بر وزن یوگی و دوستان-(مژهنیشخند) یه کتاب دیگه هم نوشته، پیرامون سرکار هالی شورت، به نام نیروی پلیس زیرزمینی. نمیدونم، جدیداً مد شده، همه نویسنده ها از این کارا میکنن!  دارن شان و امیلی رودا هم یه همچین کاری کرده ن، (حتماً خبر دارین) درباره لارتن کرپسلی و دُران اژدها دوست. اجرشون با خدا! نیشخند

خلاصه که...همین! کاری ندارم دیگه!

آهان! این کتاب هالی شورت رو هم میذارم این بغل(سمت چپ، تو ستون کتاب ها).

بازم ببخشید دیر به دیر میام، و معلوم نیست آپ بعدیم کِی، و درباره کی باشه!

کاری؟ باری؟

تا بعد...بای بای


 
comment همه بروبچ باحال! ()
 
 
اتفاقات مدرسه، و تا حدودی، شفق!
نوشته شده توسط : محسن - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
 

سلام دوستان! خوب هستین؟ اول از همه، منو به خاطر این غیبت نسبتاً طولانی بخشید!(اهوه!!! چه کتابی! نیشخند) ممم...اگه به نظر شما، تناول 4 آمپول دردناک و خشن، و انتظار برای 2 تا آمپول دیگه، از شاخصه های یه فرد خوب و خوشحاله، من الان حالم عالیه!! نیشخند (راستش نمیدونم تو استفاده از جملات و کلمات موفق بودم یا نه، و آیا تونستم منظورمو برسونم، یا نه. به هر حال اگه از این جمله بالا خوشتون نیومد، بگین عوضش کنم!)

مدرسه، واقعاً خوش میگذرد!نیشخند من واقعاً در مدرسه خوشحالم، و احساس خوبی دارم! من از بچگی به مدرسه میروم. من مدرسه را دوست دارم... ما در مدرسه چیز های خوبی یاد میگیریم، مدرسه با ما خیلی مهربان است...(اینا رو باید با لحن یه دانش آموز دوم دبستانی بخونین. میدونین چطوری دیگه؟ نه؟)

به جان خودم، تو این یه هفته، به اندازه 1 ماه روحیمون باز شد! بذارین مختصر براتون بگم!

روز اول که 40 دقیقه دیر رسیدم!خمیازههیپنوتیزم ولی خوشبختانه، تو اون مدت که من خواب بودم، مدیر گرامی، در حال "سخندانی" بود! بعدم که من رسیدم، بچه ها سر کلاس بودن...

فکر کنم دیروز، سر صف بودیم، دیدیم ناظممون میخواد حرف بزنه.

یکی از دوستام گفت: الان میگه "آقا توجه کن!"

من گفتم: الان میگه بثم الله الرحمن الرحیم!(با لحن مدیرمون، که خیلی هم خنده داره!)

یکی دیگه گفت: الان میگه"سلام علیکم!"

خلاصه، تا این ناظمه بیاد بالا، هرکس یه حدسی زد!

بعد جناب ناظم رفت بالا، گفت: آقای گلپور! کاری ندارین؟ آقای "طلعت" کاری ندارین؟ خب منم کاری ندارم! دانش آموزا بفرمایید بالا!!! قهقهه

مارو میگی، یهو سه تا صف کلاس سوم، ترکید از خنده! مدیرمون اومد،، خیلی قاطی، "بی جذبه" ...و کاملاً عصبانی! گفت:«چیه؟ چتونه؟ چرا میخنیدن؟ مگه چیز خنده داری گفت؟»

همون ناظم بخت برگشته، اومد، و همین جمله رو تکرار کرد!

حالا فکر کنین 200 تا دانش آموز دارن نگاه میکنن! 10 دقیقه ی بعد، به فوهش و تهدید و اینا گذشت! آخر هم هیچکس از عاملین اصلی پیدا نشد، که اگه پیدا میشد، الان باید برای به فکر شب 3 و 7 می افتادیم!!

بازم از این اتفاقا افتاده! خیلییی هم زیاد! مثلاً من، به معلم جبر، که کوچکترین شناختی ازش ندارم، تو همون یه ربع اول، یه تیکه ی کوچولو انداختم؛ اونم تهدیدم کرد که یه "سیلی" میزنه، که بچسبم به دیوار! تو اون موقع، من تو این فکر بودم که چون من کنار پنجره هستم، هیچ وقت نمیتونه این تهدید رو عملی کنه! چون اگه "سیلی" بزنه، پرت میشم پایین! ولی هرگز جرات نکردم این نظرمو به زبون بیارم!! ساکتاسترس

میدونین، زیاد خواستم مطلب پست کنم، ولی واقعاً نه موضوع داشتم، و نه حال! آخر هم به این نتیجه رسیدم، بیام بشینم، هرچی شد،شد! الانم به فکرم رسید، یه کم درباره شفق بنویسم!

میدونین؟ انقدر تعریف شفق رو شنیده بودم، که تو نمایشگاه کتاب، خودمو به آب و آتیش زدم تا پیداش کردم! وقتی هم خریدمش، فوق العاده خوشحال بودم! ولی حالا که خونمش، میبینم اصلاً اون چیزی که انتظارش رو داشتم نیست! داستان، فوق العاده کند پیش میره! هر فصل، حدود 25 تا 30 صفحص، که شاید فقط 15 صفحش، چیز مفید و مهم داشته باشه. بقیش، یا توصیفه، یا فکرای بلّاست، یا توصیفه... وای! توصیفاتش! دیوونتون میکنه! انقدر از وضع آب و هوا و سبزه ها و درخت ها و این چرت و پرت ها میگه، که دیوونتون میکنه! به نظرم میتونست شفق رو، به جای 500 صفحه، تو 200 صفحه بنویسه!

من واقعاً از داستانش خوشم امده،(با اینکه یه جاهاییش لو رفته برام!) خیلی مشتاقم بقیش رو بخونم. ولی این توصیفات خسته کننده، و چیزای اضافی، حوصلم رو سر میبره، و وقتی میخوام کتابو بخونم، با یاد آوری این چیزا، منصرف میشم! من ماه اخر تابستون، گفتم روزی 2 فصل میخونم، تا قبل از مهر تمومه! ولی هنوز فصل 15 موندم!خمیازه و یه چیزی! اگه توجه کرد باشین، بیشتر از 90-80 درصد طرفدارای شفق، دختر هستن! اونم فقط به خاطر اینه که شخصت اصلی، یه دختره!

با این توصیفات، پیشنهاد شخصی من، اینه که 8000 تمون پول بی زبون رو، خرج این کتاب نکنین! بیاین از همین اینترنت دانلود کنید، بخونید، حال کنید! با اون 8000 تومن هم، 4 تا کتاب خوب بخرین بخونین!!! نیشخند(اینو کاملاً جدی گفتم!)

و آخرین چیز، اینکه یه سری کتابای جدید میذارم این گوشه کنار، برای دانلود! امیدوارم خوشتون بیاد!

همین!

کاری؟باری؟

تا بعد...لبخندبای بای


 
comment همه بروبچ باحال! ()
 
 
آرتور سی کلارک، و باز هم خدا بیامرز!
نوشته شده توسط : محسن - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
 

سلللام.

بسی زیاد بیکار بودم و هیچ کاری برای انجام دادن نبود، گفتم بیام یه سر و سامونی بدم! همون طور که می بینین الان دارم سر و سامون میدم. معلوم نیست؟! نیشخند

آخ گردنم...چند روزه یه جوری شدم...میدونین؟ زود خسته میشم...سرم هم داره درد میکنه...خوش بختانه دیگه مریض نیستم، که باید متشکر اون 3 تا آمپول باشم...آخه میدونین چی شد؟ رفتم پیش دکتره، گفت آمپول بنویسم؟ منم با شجاعت تمام گفتم آره! بنویس! گفت پینیسیلین(خودم میدونم اشتباه نوشتم!!! چشم) زدی تا حالا؟ گفتم آآآآره! بعد که اومدم بیرن گفتم عجب قلطی کردم گفتم آمپول بنویسیه ها! به این فکر افتادم برم بگم آیِ دکتر!(توجه کنید! همون "آقای" دکتره، فقط "ق" خونده نمیشه. پس میشه آیِ دکتر! فهمیدین؟ حالا یه بار بگین! نیشخند) خلاصه! گفتم آیِ دکتر! غلط کردم! شیکر خوردم! آمپول رو بی خیال شو!(ولی شما میدونین، من هیچوقت همچین کاری نکردم!) بعد هم رفتیم و یه خانم پرستار مهربون(!!!) با کمال آرامش آمپول بنده رو زد، منتظرمنم خم به ابرو نیاوردم! فقط یه خورده(خیلی کم) تو دل فوهشش دادم! آخخلاصه...اینطوری شد که الان اینجا خدمت شمام و...اه...هنور گردنم درد میکنه...گریه

راستی! یه نفر یه پیشنهاد بهم داده! تو نظرات همین جا.  نمیدونم دیدینش یا نه. گفته بود به جای اینکه بیام کتاب معرفی کنم، به معرفی لوازم آرایشی بپردازم! نیشخند. فکز خوبیه! نه؟ "لوازم آرایشی فنز!" نیشخند

اینم میشه آدرس وبم! ولی قابل فکره...

خب، بگذریم...یه مدتیه میخوام درباره آتور سی کلارک بنویسم. نمیدونم میشناسین یا نه. من که ارادت ویژه ای نسبت بهش دارم...خیلی ازش خوشم میومد...پارسال فوت کرد...(فوت نه بی سواد! Fowt!! جَو رو خراب کردی!!)

 

 

 

arthur-c-clarke-and-nuclear-weapons-pix-by-gemini-news-2002.jpg

 

نمیدونم چند شنبه ها، شبکه 4 یه برنامه داره به اسم "آسمان شب". درباره فضا و مضا و اینا. بروبچ این برنامه، یه مدت قبل از مرگ آرتور، رفته بودن تو دفترش و باهاش یه مصاحبه انجام داده بودن. خیلی با این حرکتشون حال کردم... پیرمرد رو خوشحال کردن!

این آرتور سی کلارک، سال 2002 شروع کرد به نوشتن یه داستان به نام «آخرین فرمول»، و قول داد اون رو تا سال 2005 ارائه بده. ولی چون پیر و بیمار بود، وقت بیشتری گرفت. پس، وقتی که فهمید دیگه قادر نیست این کار رو به پایان برسونه، و چون خیلی اصرار داشت قبل از مرگش حتماً این داستان رو چاپ کنه، پیشنهاد دوستش «دکتر فردریک پل» رو قبول کرد، تا این داستان رو که احتمالاً آخرین کتاب پل و کلارکه رو با هم تموم کنن.

این کتاب که بر مبنای 100 صفحه از دست نوشته‌های سی کلارکه، و چیزی فراتر از یک داستانه و در حقیقت یک داستان آینده ‌نگرانه درباره ریاضی‌دانیه که برهان جدیدی برای حل یک مساله ی لاینحل ریاضی کشف می کنه.

کلارک از سال‌ها پیش در سریلانکا زندگی می کرد و چند دهه گذشته رو با بیماری فلج پیش رونده دست به گریبان بود،بعد  از شکستن استخوان پشتش کاملا زمینگیر شد. علاوه بر آن، حافظه‌اش سر ناسازگاری گذاشته بود و او نمی توانست اطلاعات لازم برای انتقال به «پل» رو با مطالعه آنچه نوشته بود، به یاد بیاورد.

پل در این باره گفته است:«تلاش کردم با سوال کردن‌های مداوم به ایده او در این کتاب دست یابم؛ اما او یک ای‌میل با این مضمون برایم فرستاد: «نمی‌دانم. هیچ چیز از آنچه در سرم بوده به یاد ندارم.» همه چیز از حافظه او خارج شده بود

اما پل هم گرفتاری‌های خودش را دارد. او از ضعف عضلانی در دست‌ها و پاهایش رنج می‌برد؛ به همین دلیل هم بیشتر داستان را با قلم نوشت و بعد همسرش دوباره آنها را تایپ کرد؛ اما دست‌نوشته‌های او ناخوانا بود. برای او نوشتن هم به اندازه تایپ کردن دشوار است؛ زیرا دست راست او از کار افتاده و اصلا نمی تواند از آن استفاده کند.

«آخرین فرمول» ‌هم دربرگیرنده یک ایده دیگر کلارک است. او در این کتاب اسلحه ای به نام «رعد خاموش» را پیش بینی کرده که همه فعالیت‌های الکترونیکی در یک منطقه را خنثی می کند، تا آرزوی خلع سلاح قدرت‌های جهان محقق شود. از دیگر پیش‌بینی‌های او آسانسور فضایی است که می تواند به مدد یک ریسمان معلق، از یک موضع موازی در فضا هر چیزی را از روی زمین بلند کند.

پل در این باره گفته است با گفت و گو با دوستانش که در زمینه‌های علمی فعالت می‌کنند به این اطمینان دست یافته که هر دوی این آینده نگری‌ها روزی عملی خواهد شد. او می گوید اگر بتوانیم آنچه را که ممکن است در آینده محقق شود نشان دهیم، شما هم می توانید تلاش کنید و دیگران را برای انجام آنها تشویق کنید و یا دیگران را از انجام کارهایی که نباید انجام دهند بازدارید.

پل گفت کاری که او و کلارک به صورت مشترک انجام دادن با همه آنچه تا به امروز نوشته شده متفاوت بود و درباره موضوع های پیچیده‌ای مثل فضاشناسی، ریاضی و فیزیک است در حالی که نویسندگان جوان بیشتر به موضوع هایی ساده‌تر و تخیلی تر گرایش دارند.
پل از آخرین غول‌های بازمانده از این نسل است. همه مردانی که او با آنها در دهه های پیش همکاری کرده، مثل جک ویلیامسون، آیزاک آسیموف و اکنون کلارک حالا دیگر مرده‌اند.

پل و کلارک در دهه 50 قرن گذشته با هم در نیویورک که پل در آنجا به عنوان کارگزار ادبی فعالیت می‌کرد، ملاقات کردند. این همان دوره‌ای است که «سال‌های طلایی» ‌داستان‌های علمی نامیده می‌شود.
دسامبر 2007 و در آستانه 90 سالگی کلارک، پل برای او نامه‌ای نوشت و در آن به یادآوری زمانی پرداخت که هر دو جوان و شاد بودند و در جورجیا دوچرخه سورای می‌کردند. کلارک به این نامه پاسحی نداد. حال او هر روز بدتر می‌شد.
اما کلارک در ماه مارس یک ای میل فرستاد تا بگوید منتظر دست نویس نهایی است. روز بعد کلارک دوباره به بیمارستان منتقل شد و این بار به دلیل مشکلات تنفسی به بخش مراقبت‌های ویژه انتقال یافت. سه روز بعد یعنی 19 مارس او در گذشته بود.
پل هم اکنون، 89 ساله است.

راستش نمیدونم الان این کتاب چاپ شده یا نه...ولی خب کتابای قبلی که هستن! مث ادیسه های فضایی!

ادیسه های فضایی- جلد اول(با تشکر ویژه از Fatima!)

ادیسه های فضایی- جلد دوم(با تشکر ویژه از Fatima!)

ادیسه های فضایی- جلد سوم(با تشکر ویژه از Fatima!)

ادیسه های فضایی- جلد چهارم(با تشکر ویژه از Fatima!)

 

                        مقاله خانم سمیه کرمی، درباره ادیسه های فضایی  

       

 

همین دیگه!

کاری؟باری؟

تا بعد...بای بای

 


 
comment همه بروبچ باحال! ()
 
 
هری پاتر و شاهزاده دورگه!
نوشته شده توسط : محسن - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام بچسه ها! از همین اول بگم که سعی نکنین ازم غلت عملایی بگیرین! چون همه چیو کاملاً درست مینویسم!نیشخند مثلاً به ما میگن با سواد ها...!

خب چه خبر؟ خانوم بچه ها خوبن؟خوش میگذره؟ فعلاً که من حالم گرفتس...بر اثر یک شب خوابیدن در مکانی به نام "بالا- پشت - بوم" سرما خوردم. البته حالم نسبت به بقیه اعضای خانواده بهتره. فکر کنم این اولین باره همگی با هم سر یه بیماری توافق کردیم! شاید بگین این یارو آنفلوآنزا(بله! درستش همینه! آنفولانزا غلطه! البته فکر کنم! سوال) می گفتم! شاید بگین من آنفلوآنزای نوع "اِی" دارم. ولی باید بدونین که متاسفانه این بیماری مخوف و کشنده و دردناک که با تالاسمی و ایدز رغابت میکنه، از طریق مانیتور سرایت نمیکنه! (چه بد!)

نکته ی آموزنده: آیا میدانستید آنفولانزای خوکی در 87 درصد اوقات، مخفی است؟ عینک

یعنی طرف بدون هیچ علتی میمیره، بعد اون دنیا بهش میگن: ها ها ها! تو آنفولانزای خوکی داشتی! برو تا خوب نشدی بر نگرد! نمیخایم بروبچ جهنم هم بیمار شن! نیشخند(میگن دکترای اون دنیا، ویزیتشون چند برابره!) پس سعی کنین همیشه، در اثر تصادف، آتش سوزی، پرت شدن از بلندی، سقوط هواپیما و امثال این بمیرین. وگرنه اون دنیا، فقط باید دنبال کارت بیمه و اینتون باشین، تازه اگه قبول کنن!نیشخند

چرت و پرت گویی بسه! پس از مدتی، حالش رو پیدا کردم و نشستم هری پاتر رو دیدم. خیلی باحال بود. انگار نه انگار که از رو پرده ضبط شده بود. کیفیت، توپ! آینه آینه! فقط یه خورده -خیلی کم- کیفیت صداش پایین بود. دمشون گرم، مردم با مرام آمریکا و انگلیس هم تو سینما جیغ  ویغ نمیکردن. فقط یکی دو جا میخندن!

مشکل این فیلما اینه که نه مث کتاب شروع میشه، نه مث کتاب تموم میشه. انگار یه داستان دیگس. آخه مگه میمیرین خود کتاب رو بسازین؟ بذارین چند تا مثال بزنین. یکی از بهترین جاهای فیلم رو حذف کردن. به خاک سپردن دامبلدور... اونجا که کنار دریاچه، تموم موجودات هاگوارتس حاضر میشن، بعد ققنوس میاد گریه میکنه، بعد چوب دامبلدور رومیذارن کنار جسدش...گریه واااای... میتونست خیلی با شکوه باشه...

مبارزه ها هم کم شده. ولی تیکه های کم و بیش خنده دار زیاد داره.

آها! اونجا که دامبلدور اون مایع سمی رو میخوره هم خیلی قشنگه. دلتون حسابی براش میسوزه...!

خب...همین دیگه! قصدم این نبود درباره فیلم بنویسم. ولی خب اگه بخوام یه کتاب هم معرفی کنم خیلی طول میکشه و زیاد میشه. پس ایندفعه رو بی خیال! تا ببینم پست بعدی درباره کی بنویسیم...!

مرسی میاین!

کاری؟باری؟

تا بعد...بای بای

پ.نون: نمیدونم چرا ابن پست به دلم نچسبید... شاید برای اینکه از کتاب خبری نبود...خنثی


 
comment همه بروبچ باحال! ()
 
 
دیوید گمل خدا بیامرز!
نوشته شده توسط : محسن - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام. سه خط نوشتم، خوشم نیومد، پاکش کردم. خب، این چیزی نیست که به درد شما بخوره، پس ادامه بدین! دیگه به بزرگی خودتون حال و احوال رو بی خیال شین... حوصله دارین ها!

بی خیال! چیکار میکنین؟ میگم چقدر خوبه آدم مدرسه نره و بیکار تو خونه بخوابه ها!! اون یک ماه کذایی گذشت!! هر روز باید نگران میبودم که درس نخوندم، مشق(!!!) ننوشتم، جزوم کامل نیست...بالاخره به هر نحوی بود گذشت! آخرش میخواستن امتحان بگیرن ازمون. فیزیک بد نبود. پنجشنبه ساعت 8 حسابان داشتیم. از خواب بیدار شدم، صاف رفتم مدرسه، امتحانو دادم. بعد که داشتم میومدم، دیدم همه دارن هیپنوتیزمنگام میکنن! بعد فهمیدم  ورقمو تقریباً 40 دقیقه زودتر از بهترین دانش آموز پایه تحویل دادم!!! آخ تعجبنذارین رو این حساب که بلد بودم،نه! از سئوال اول، هرچی بلد نبودم خط زدم، به این معنی که بیخیال! چندتایی رو هم نوشتم! امتحان هندسه هم که شنبه بود رو گرفتم خوابیدم تو خونه و به اهل و عیال سپردم گوشی رو جواب ندن! چه میشه کرد؟؟ اوه

فکر نکنم اینا دردی از شما دوا کنه!نیشخندمنظورم اینه که شاید از خودتون بپرسین خب که چی؟ این محسنه(یعنی من!) با کی کار داره؟ اه...ولش کن!

این مطلب اختصاص داره به شخصی به «نام دیوید گمل»(David Gemmell) میشناسین. نه؟

اول زندگینامه.(سعی کنیم از کلماتی مثل بیوگرافی استفاده نکنیم. فارسی رو بپاسیم! یعنی پاس بداریم. نه؟ )

توجه: فکر کنم این، متفاوت ترین زندگی نامه ایه که تا به حال جهان به خودش دیده!!! نیشخند بخونین، می فهمین                                         

 

View Image 

خب! یکی بود یکی نبود، غیر از خدا، کلی فرشته و آدم و گیاه و حیوون خلاصه همه چی بود! یه روز از سال های ۱۹۴۸، تو یه بیمارستان تو لندن غربی، یه پسرک کاکل به سری به دنیا اومد، که بابا – ننش(با عرض معذرت نیشخند) اسمشو گذاشتن دیوید. نمیدونم، شاید اسم بابابزرگش که به رحمت خدا رفته دیوید بوده، یا شایدم باباش از اسم دیوید خوشش میومده. به هر حال به اینکه اسم از کجا اومده کاری نداریم!

خلاصه... دیوید کوچولو رفت مدرسه. همین طوری داشت درس میخوند که به سرش زد در کنار درس خوندن، کارای دیگه ایی هم انجام بده. خلاصه، زد تو کار خلاف! تو سن 16 سالگی، یک عدد سندیکای قمار افتتاح کرد. اولیای مدرسه هم متوجه این عمل ناجوانمردانه شدن، و دیوید رو با کمال بی رحمی از مدرسه اخراج کردن! دیوید هم ترک تحصیل کرد و رفت دنبال علاقش!(شاید از خودتون بپرسین که اگه علاقش قمار بود، پس چطور نویسنده شد؟ خب...اگه براتون مهمه صبر کنید!)
بعد از ترک تحصیل هم، روزا حمالی میکرد و پول میگرفت و شب ها به نگهبانی تو کلوب‌های شبانه‌ی سوهو پرداخت و پول زیادی به جیب زد. همون موقع هم بعنوان یه روزنامه نگار آزاد برای روزنامه‌هایی مثل «دیلی میرور» و «دیلی نیوز» مقاله می‌نوشت. (باریکلا اراده!)

این شد که گفت برم نویسنده شم! یعنی همزمان هم کتاب می نوشت، هم روزنامه نگار بود! ‌سال 1984، اولین کتابش چاپ شد. رمانی فانتزی که اسمش «افسانه» بود. بعد سال 1985، کتاب«پادشاه پشت دروازه» و سال 1986، کتاب"Waylander"  رو چاپ کرد. بعد که دید حسابی خر پول و معروف شده، گفت گور بابای روزنامه نگاریى رفت چند تا فوش به رئیس روزنامه داد، و با اقتدار از اون لجن دونی اومد بیرون، و شد یه نویسنده ی تمام وقت!(ببینین، من همیشه تصور میکردم رئیس های این روزنامه ها – که نمیدونم بهوشن چی میگن- با کار کنانشون بد رفتاری میکنن، و خود اون محل هم دست کمی از سطل آشغال نداره! دیگه نمیدونم فکرم درسته یا نه!)  
خلاصه...دیوید این سه تا رمان رو  ریخت رو هم، شدن مجموعه به اسم درنای(
Drenai). بعد تو دهه ی هشتاد، دستش گرم شد و شونصد تا دیگه رمان نوشت. از جمله:

 
مجموعه‌ جون شانو:
(Jon Shannow)  گرگی در سایه، آخرین محافظ
مجموعه سنگ‌های قدرت: (
Stones of Power) شبح شاه، آخرین شمشیر قدرت
در سال ۱۹۸۹ نیز رمانی تک جلدی با عنوان «شوالیه‌های بدنام» به چاپ رساند.

دهه ۱۹۹۰ برای گمل پربارتر بود.

او کتاب‌های:

Waylander II: The Realm of Wolf (قلمرو گرگ)
اولین ماجراهای دراس افسانه‌ای
سلحشوران زمستان
را به مجموعه درنای افزود.

سپس داستان «سنگ خون» را منتشر کرد و با آن مجموعه «جون شانو» را به سرانجام رساند. سپس مجموعه جدیدی با نام «ملکه شاهین» نوشت که شامل دو عنوان کتاب می‌شد:

دستان آهنین دختر
(Iron hand's daughter)
شاهین فناناپذیر (
(The Eternal hawk

بعدش سال ۱۹۹۳، یه کتاب دیگه نوشت به اسم « شوالیه‌ی سفید، قوی سیاه»  (white knight, black swan)، که چون فانتزی نبود، و از ترس اینکه طرفداراش بگیرن به سیخ بکشنش، این کتابو با نام مستعار «راس هاردینگ» (Ross Harding) منتشر کرد.

سال ۱۹۹۹ مجموعه ریگنیت (The Rignate Series) رو با کتاب «شمشیری در طوفان» آغاز کرد. کتاب‌های «ستاره صبحگاهی» و «ماه سیاه» دهه‌ی پربار گمل را به انتها رساندند.

سال ۲۰۰۰ از راه رسید و گمل مجددا عناوین زیر را به سری «درنای» افزود:

گرگ سفید
شمشیرهای شب و روز
و عناوین زیر، مجموعه «ریگنات» را دنبال کردند:

شاهین نیمه شب
Raven heart
طوفان سوار

او در سال ۲۰۰۲ رمانی تک جلدی با عنوان «پژواک آوای بلند» به چاپ رساند.

بعد از همه اینا، دیگه دیوید کوچولوی قصه ی ما، هم خیلی معروف بود، هم محبوب. طوری که باهاش مصاحبه هم میکردن! سال ۱۹۹۸ با www.ssfworld.com یه مصاجبه کرد و گفت که فانتزی‌ ترین کتابی که از دوران کودکی به خاطر می‌آره، کتاب «هابیت» نوشته جی.آر.آر. تالکین ه، که مدیر مدرسشون هر پنجشنبه به کلاسشون میومده و نیم ساعت از روی کتاب براشون می‌خونده ‌است. (چه بیکار!) دیوید هم تو این نیم ساعت، عادت داشته که چشماش رو می بسته و(چی؟ میخوابیده؟ می خندیده؟ چرت میزده؟ ) نه! چشماش رو می بسته و همراه داستان زندگی میگرده!!(لووووس)

...و اینکه هر آغازی، یه پایان داره... ۲۸ ژولای ۲۰۰۶، دو هفته بعد از عمل بای ‌پس قلب، دیوید گمل بر اثر انسداد شرایین درگذشت. اون خدا بیامرز که به شدت سیگار می‌کشید، اعتقاد داشت کنار گذاشتن سیگار، روی توانایی نویسندگی‌اش اثر منفی می‌ذاره!!(چه عقاید پوچی!!)

گمل کمی بعد از چاپ دومین قسمت از سری « تروی(
Troy)»  با نام «ارباب کمان نقره‌ای» (Lord of the silver bow)  درگذشت. همسرش استلا امیدواره که این مجموعه رو توسط هفتاد هزار کلمه‌ای که توسط گمل باقیمانده و طرح‌هایی کلی که قبلا برای او توضیح داده، به انتها برساند.

وای...چه غم انگیز ناک.... بیچاره زنش!!

خب! بسه دیگه. گریه و زاری بسه. شد فیلم هندی! کتابای اون خدا بیامرز، دیوید گمل رو از این پایین دانلود کنید:

شوالیه های بدنام


دانلود کل کتاب                قسمت اول           قسمت دوم          قسمت سوم

 

                                    قسمت چهارم


پژواک آوای دوران


لینک از پرشین گیگ


دانلود کل کتاب                 قسمت اول               قسمت دوم                قسمت سوم


لینک از فور شیرد


دانلود کل کتاب                قسمت اول                قسمت دوم                 قسمت سوم


سنگ های قدرت


کتاب اول شبح شاه


کتاب دوم(آخرین شمشیر قدرت)


دانلود کل کتاب               قسمت اول                 قسمت دوم

 

همین دیگه! ببخشید اگه یه خورده لوس بازی در آرودم!!

کاری؟باری؟

تا بعد...بای بای

 


 
comment همه بروبچ باحال! ()
 
 
معرفی کتاب! آتش دزد!
نوشته شده توسط : محسن - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
 

سلام! ای بابا! من هر بار که میخوام پست جدید بنویسم، این مشکل رو دارم که اولش چی بنویسم...؟ تو وب قبلیم (خدا بیامرز!) هم همین مشکل رو داشتم. اصلاً شما فکر کنین من با یه چیز باحال شروع کردم! نیشخند کسی چه میفهمه؟؟!

خمیازههمممم...الان چند ده ساعت از این دو خط بالا میگذره...باورتون میشه؟ عمرمه داره میگذره...!(خب شاید بعضی ها بگن این وبلاگ چه نکته ی آموزنده ای داره؟ این میتونه یکی از اونها باشه. نمیتونه؟؟)

خمیازهخوابم میاد! این مدرسه ی ]کوفتی[ مگه میذاره آرامش داشته باشیم؟ دیروز اولین شب آرامش من بود(به این عمل "تلمیح" گویند! فقط نویسنده های موفق از این آرایه استفاده میکنن! تعریف از خود نباشه ها، ولی خب...!)(در ضمن، هرکسی میتونه متوجه شه که جمله ی بالای من یه اشکال کوچولو داره...نفهمیدی؟ خب...بی خیال!!!)

 داشتم درباره مدرسه میگفتم. به هرکی میگم دارم میرم مدرسه میگه چند تا افتادی!؟!؟ افسوس

ول کنید این حرفا رو... غرض از مزاحمت (البته خودم میدونم چیزی جز مراحم نیستم!) میخواستم درباره یه کتاب جدید بنویسم. کتاب آتش دزد(البته تو نگاه اول "آنتن دزد" خونده میشه! یه اشتباه بصری مضحک! نیشخند)

 

 

 ولی آتش دزد درسته. من تا حالا موضوعش رو برای 2 نفر تعریف کردم، عکس العملشون چشم  بود! ولی واقعاً قشنگه. خب. حالا موضوعش. یکی از ایزدان یونانی به نام "پرومتئوس"، آتش رو از "زئوس" می دزده، و به انسان هایی میده که توی غار زندگی میکردن. حدود خیلی سال پیش(نیشخند)! زئوس هم برای تنبیه "تئوس"(مخفف پرومتئوس) اون رو به یه کوه غل و زنجیر میکنه، و ایزد انتقام (یا ایزد خشم که به شکل عقابه) رو مامور میکنه که تئوس رو شکنجه کنه. طوری که هر روز، جگرش رو از شیکمش بیرون بکشه و بخوره، و دوباره همون شب زئوس زنده بشه. این روند 200 سال ادامه داشت، تا اینکه هرکول میاد و تئوس رو نجات میده (خب چرا میخندی؟ مگه خنده داره؟؟؟) همه اینایی که گفتم، تو کتاب فقط نقل میشه. یعنی داستان از جایی شروع میشه که تئوس از دست ایزد انتقام فرار میکنه. زئوس که در اصل پسر عموی تئوس میشه، شرط میذاره که تئوس باید برای آزادی از همین انسانهایی که بهشون آتش داد، یه نفر قهرمان پیدا کنه. توی این مدت هم ایزد خشم در به در دنبال تئوس میگرده برای انتقام. تئوس به آینده میاد، به شهری به نام "عدن"، که توی این شهر معبدی وجود داره به نام "معبد قهرمان"، و تئوس میخواد این قهرمان رو پیدا کنه. هر سه جلد کتاب تو این شهر اتفاق می افته؛ فقط تو سه برهه ی زمانی مختلف.

چیز جالبی که وجود داره، اینه مه این کتاب هم خیلی خنده داره! نویسندش شوخ طبعی باحالی داره! تیکه کلام های خنده دار، پی نوشت های باحال و خلاصه همه چی! اسم فصل ها هم جالبه! برای مثال: یونان- سپیده دم  تاریخ(اما پنج دقیقه دیرتر) یا: یونان- روز بعد از سپیده دم تاریخ. و یا: خانه ی اربابی ماکلتریفت - شب، یکی دو ثانیه پس از پایان فصل قبل

                                                            مروری بر کتاب
زئوس روی ابری نشسته بود.
این کارها از کسی ساخته است که از ایزدان یونان باشد.
شما از این کارها نکنید.

چون به نردبان خیلی بلندی احتیاج دارید تا خودتان را به ابرها برسانید، بعد هم به محض این که پای تان را روی ابرها بگذارید، از میان آن ها سقوط خواهید کرد.

آن وقت این اتفاق همه چیز را به هم می ریزد، به خصوص اگر کسی زیر پای تان در حال قدم زدن باشد.
فقط آدم های خاصی مثل من و بابام توانستیم بالای ابرها پرواز کنیم.
چه طوری؟ صبر کنید، می بینید.

کجا بودم؟ آها، بله داشتم می گفتم که زئوس روی ابرش بود. او که بال هایش را پوشیده بود، زیباترین چیزی بود که در تمام عمرتان دیده اید.

------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

آره! اینطوریه! اصلا یه کتاب متفاوته! تا حالا کتابی اینجوری ندیدم! نگارش خیلی باحالی داره! یه چیزو یادم رفت! اسم نویسندش هم "تری دیری" ه. (نیگا کن! باز داری میخندی ها! مگه اسم مردم خنده داره؟!؟!)

حتماً این کتاب رو بخرین. انتشارات افق! همین! نیشخند الان قراره من بگردم ببینم لینکی از این کتاب پیدا میکنم یا نه!! امیدوار باشین پیدا کنم!

.

.

.

.

.

خب...همون طور که انتظار میرفت، لینکی پیدا نکردم... نه که جدید اومده، به خاطر همین هنوز کسی فرصت نکرده تایپ یا اسکنش کنه!

 

اینم کاور اصلی:

 

اینم عکس خود تری جان!!!(هوم...به قیافش نمیخوره انقدر جلف باشه!!نیشخند)

همین!

 کاری؟باری؟

تا بعد...بای بای


 
comment همه بروبچ باحال! ()
 
 
آنتونی هوروویتس
نوشته شده توسط : محسن - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
 

سلام! همچنان گرما و داغی از آسمون نازل میشه و کماکان از کرم(خواننده ی بی سوات عزیز! کِرْم نه! کِرِم!) های سوختگی (!!) استفاده میکنیم! و بازم مجبوریم از جمله ی معروف "هوا بس نا جوانمردانه گرم است" رو به کار بندیم!!

چه خبرا؟ حال میکنین ها! این آزادی ،تعطیلی، وِِلی،خجسته باد...!

آقا بی مقدمه میرم سر موضوع بحث این جلسه،(آره جون خودت! چقدر هم بی مقدمه بود! {#emotions_dlg.e28})

جان من، کتابای انتونی هوروویتس رو خوندین؟ خب بهتره بدونین من یکی از کسایی ام که کتاباش رو خوندم. همین دیگه، میخوام درباره کتاباش برایتون توضیحی بس مختصر بدم!

موقع خوندن کتابای این شخصیت، به چند تا چیز پی میبرین. اول اینکه بعضی  قسمت ها دوست دارین ریسه برین! مطمئناً اگه آنتونی کارش رو به عنوان یه طنز نویس ادامه میداد، به موفقیت بیشتری نسبت به الانش می رسید! این طنز  انقدر محسوسه، که تو مجموعه ی ترسناک های آنتونی هوروویتس که شامل حدود 13 تا داستانه، بیشتر از اونی که بترسین(یه با قول خودش مو بر تنتون سیخ شه،) میخندین!

اول از همین کتاب ترسناکهای آنتونی هوروویتس شورع کنیم. همون طور که اشاره کردم، تنها چیزی که نیست ترسناکه. البته، اینو بدونین که برای گروه سنی 12 تا 15 ساله(این چیز مکتوبی نیست. ولی بعد از خوندن کتاب خودتون خواهید فهمید.) واسه همین، زیاد براتون شاید جذاب نباشه. و بدتر اینکه اگه قبلا کتابایی مث دارن شان یا هری پاتر و از این قبیل رو خونده باشین، هیچ وقت غافل گیر نمیشین، و میتونین بیشتر وقت ها داستان رو حدس بزنین. (شاید دارین میگین خب دارن شان و هری پاتر چه ربطی داره. نه؟ این کتابها پر از ابهامات و اتفاق های غافل گیر کنندس. بعد از یه مدت، خودتون بعضی اتفاقات رو میتونین حدس بزنین. و چون آنتونی هوروویتس یه کم مخاطب هاش رو دست کم گرفته، براتون حدسش راحته.) خب، نمیدونم چرا فکر میکنم همه مخاطب های این وبلاگ، 17 سال به بالا دارن! {#emotions_dlg.e8} ولی خب آرزو که بر جوانان عیب نیست! هست؟؟

کتاب رو میخونین، تموم میشه، بعد 2 یا 3 صفحه مونده به نام "کوتاه ترین داستانی که تا به حال نوشته شده"(یا یه همچین چیزایی). به نظر من، اون چند صفحه، به کل کتاب می ارزه. تو همین چند صفحه، به هوش و ذکاوت آنتونی پی میبرین. شاید تو این 13-12 تا داستان، اصلا نترسید، ولی مطمئناً این چند صفحه ی آخر، یه کم نگرانتون میکنه! دیگه چیزی نمیگم، تا بخونین(شاید بعد ها گذاشتمش تو وب!)

همه این چیزایی رو که گفتم، فراموش کنید! {#emotions_dlg.e28} نه...نه! فراموش نکنید، وایسین، منظورم اینه که همه اینایی که گفتم، دلیل نمیشه این کتابا رو نخونین. چرا که این 5 تا کتاب کوچولوی خوشگل، تو یه پکیج ناز و باحال پیچیده شدن(دل من که واسشون غیژ میره!)

 

بعدی گروشام گرینچه. این یکی قابل قبول تره. البته بازم شخصیت اصلی فکر کنم 14سال داره، ولی اینم بخونین. میگن رولینگ، هری پاتر رو از رو این کتاب نوشته. چند تا مورد میگم گوش کنین(یعنی بخونین!)

گروشام گرینچ اسم یه مدرسه ی جادوگریه که تو یه جزیرس،  و با قایق به اونجا میرن. (هاه! شرط میبندم تا حالا فکر میکردین گروشام گرینچ اسم آدمه! نه؟ ادامه بدین!)

اسم معلم فرانسه، "آقای للوپ" ه و یه گرگ نما هستش(چقدر اسمش به "لوپین" شبیه! {#emotions_dlg.e40})

دیوید(شخصیت اصلی) عمراً خبر نداشت که جادوگره، ولی جادوگر بود.

چیزی به نام "جام نحس" وجود داره که وجود مدرسه به اون بستگی داره. مسابقه ای هر سال برگزار میشه که برنده، این جام تعلق میگیره.

ممم...همینا رو یادمه. این کتاب دوتا داستان داره. گروشام گرینچ و جام نحس(این شد دوتا. شاید فکر کنید مثلاً اسمش شبیه هری پاتر و زندانی آزکابانه، یا چیزی مثل این. ولی باید بدونین اینطور نیست.  گروشام گرینچ اسم یکی از داستان هاست، و جام نحس اسم داستان دوم، که داستان دوم، ادامه ی داستان اوله. حالا یه سئوال پیش میاد: من چرا دارم همه اینا رو تو پرانتز می نویسم؟ {#emotions_dlg.e28} اگه مایل باشین، از این پرانتز لعنتی بیایم بیرون!) خب... حالا میتونیم نفس راحتی بکشیم، چون دیگه داخل اون پرانتز نفرین شده نیستیم! (من چی دارم میگم؟ واای...دوباره رفتیم تو پرانتز...)

خب...بهتره هر چی که راجع به پرانتز خوندین رو فراموش کنید! {#emotions_dlg.e42}

به جز این دوتا، یه "شیطان و پسرکش" هم هست که اونم بسی جای خوندن داره. اونم به اندازه خودش خنده داره، و اینکه...نمیدونم چرا این آنتونی انقدر به پسربچه های 13-12 ساله علاقه داره! شخصیت این کتاب هم همین حدودا، سن و سالشه. موضوعش...هی! بدک نیست. ولی اتفاقات جالبی می افته و واقعاً بعضی جاها غافلگیر میشین.

به نسیت کتاباهای دیگه ی آنتونی هوروویتس، این از همه جدیدتره. سال 87، توسط انتشارات کاروان چاپ شده.

 

 

از من انتظار نداشته باشین همه این کتابایی رو که گفتم براتون بذارم دانلود کنید!! {#emotions_dlg.e28}{#emotions_dlg.e41}

هر چی تونستم پیدا میکنم و میذارم.

 

گروشام گرینچ و جام نحس - قسمت اول 

گروشام گرینچ و جام نحس - قسمت دوم

اتوبوس شب رو

مسافر

مردی با چهره زرد

تلفن مرده ها(باز هم با تشکر از Fatima )  

دوربین قاتل

کلبه نحس

ترس(با تشکر از Fatima)

مدرسه ی شوم (بخش اول)

مدرسه ی شوم (بخش دوم)

ژانوس، ستاره آرزو - بخش اول

ژانوس، ستاره آرزو - بخش دوم

شیطان و پسرکش - نسحه صوتی

مادر بزرگ             قسمت دوم    (با تشکر از Fatima)

دو صفر هیچ

کتاب دوم از مجموعه الکس رایدر                قسمت دوم

کتاب سوم از مجموعه الکس رایدر - گذرگاه اسکلت

ضربه ی عقاب(با تشکر از Fatima)

 

نظر یادتون نره.

پ.ن: این سمت چپ رو یه نیگا بندازین، دانلود گرگ و میش و ندای مرموز. حال کنید!

پ.ن 2: اونایی که دارین این پست رو می خونین! الان دیگه حال هیچ کاریو ندارم! بار شونصدمه که دارم این مطلبو پست میکنم!! ببخشید خبرتون نمیکنم!!

پ.ن اختصاصی: با سپاس ویژه از پرنس تاریکیقلب

کاری؟باری؟

تا بعد...بای بای


 
comment همه بروبچ باحال! ()