h
سلام و درود...
بله! درست دیدید! من بالاخره بعد از 45 روز پست کردم!
هم اکنون که دارم مینویسم، هیچ ایده ای ندارم که درباره چی میخوام بنویسم...
این حالتم رو دوست ندارم! این بیکاری رو دوست ندارم. قبلاً ها کتاب زیاد میخوندم، در نتیجش هم زیاد پست میکردم... الان هر یکی-دو ماه یه بار پست میکنم...
+همچنان این وبلاگ تو اینترنت مهمترین دارایی منه! دوستش میدارم
یه چیزی... اولین وبلاگی که من داشتم، وبلاگی بود به نام "قصه های سرزمین اشباح!" فکر کنم سوم راهنمایی بودم که اونجا رو ساختم! 6 سال پیش! اول قصدم این بود که مجموعه سرزمین اشباح رو اونجا بنویسم! اون زمان این کتاب رو تازه شروع کرده بودم، و واقعیتش اونقدر عقلم نمیرسید و نمیدونستم که این کتاب رو تو نت میشه گیر آورد! اونقدر بیکار و سرخوش بودم که نشستم و کلی فصلش رو تایپ کردم!!
بعد کم کم موضوع وب تغییر کرد... خبر کپی-پیست کردم، عکس گذاشتم، چرت و پرت نوشتم، عیدانه نوشتم...دورانی بودا...خاطراتی بس خفن داریم از اون زمان!
بازدید خوبی هم داشتم! تو گوگل رنکم بالا بود، تا اینکه اون روز کذایی رسید...
دیدم کم کم ملت دارن میگن وبت فیلتره! باز نمیشه! کم کم نم نم و همینطوری الکی وبلاگ دوست داشتنی بنده فیلتر شد! یه مدت بیکار بودم و به این امید که درست شه...زهی خیال باطل!! تصمیم گرفتم ادامه ی اونجا رو، بیارم تو پرشین بلاگ و اینجا ادامه بدم. اون زمان هنوز این قابلیت بلاگفا که میشه هی زرت و زرت آدرس وب رو عوض کرد اختراع نشده بود!! زمان های قدیم بود دیگه! امکانات نبود که! خلاصه... اینجا رو تاسیس کردیم...و بسی از اون وبلاگ موفق تر شد... چند وقت پیش ولی آدرس اونجا رو عوض کردم و از بسته بودن درش آوردم!
وقتی خودم میخونمش خندم میگیره! میگم بچه که بودم چه احمقی بودم!
(بلانسبت خودم!
) (بعداً نوشت: سوء تفاهم نشه! با خودمم! نه کس دیگه!)
شما هم اگه میخواید از گذشته ی من با خبر شید، منو بیشتر بشناسید، با سیر تاریخی این وبلاگ آشنا شید
و ... به وبلاگ قصه های سرزمین اشباح سری بزنید!
+از مدت ها پیش برنامه ای ویژه برای نمایشگاه کتاب دارم...
اگه بشه چـــی میشه...
+به نظرم دلیل آپ نکردنم رو فهمیدم! دلیلش اینه که حس نوشتنم رو تو فانتزی فنز و قلم طلایی و اینجور جاها ارضا میکنم! این میشه که دیگه حس اینجا رو ندارم!
+کامنت فراموش نشه!
فعلا همین.
کاری؟باری؟ تا بعد...
همه بروبچ باحال! ()سلام و درود!
ببخشید من هی نیستم! هرروز روزی چندبار میام و سر میزنم! ولی چیز خاصی برای گفتن ندارم... همچنین تشکر ویژه از حضورتون! چه شما که کامنت میذارید، چه شما که invisible کار میکنید!
هی الکی سر خودم رو با چیزهای الکی تر گرم میکنم...و از وب خودم غافل میشم! یهو میبینید 7 ساعت پای نتم، ولی هیـــــچ کار مفیدی نمیکنم
شوهر آهو خانم هم خیــــلی به کندی داره پیش میره...
نگرانشم!
تازگی ها یه جوری شدم! کتاب خوب که پیدا میکنم، دلم نمیاد تند تند بخونمش! میترسم زودی تموم شه!!


در هر صورت! یه اتفاق کوچیک افتاد، که بهونه ای شد یه پستی هم بزنیم! و اون بهونه ی کوچیک رو میتونید توی نوار سمت چپ وبلاگ، پایین آرشیو مطالب ببینید!
(چقدر شبیه تَبلِت شد این عکسه!
)
یوهاها! جو گیر شدیم رفته!
تو این قسمت فقط اخباری قرار میگیره که توسط خودِ شخصِ شخیصِ (!!) خودم ترجمه شده! و منبع مستقیماً خودم هستم! بعدش از اینجا میره رو سایت های قلم طلایی یا فانتزی فنز یا خبرگزاری مهر و کتاب نیوز و آفتاب!!(این آخری هاش رو زیاد جدی نگیرید!
)
در هر صورت...
+تو این پست تا حدی خودم بودم!
همه بروبچ باحال! ()سلام و درود!
مدتیست که سردرگم به سر میبرم... سیر تاریخی ِ بزرگ شدنم رو که بررسی میکنم... تعجب میکنم! چقدر زود...بزرگ شدم! نتونستم از "این" دوره عبور کنم! "کتاب" رو با داستان های فانتزی شناختم...و اصلاً توجه نکردم که ژانرهای دیگه ای هم وجود داره... نویسنده های دیگه ای هم هستن... سبک های دیگه...به طور اتفاقی موضوع صحبتم با چندتفر همین موضوع شد... یکی از رفقاء حرف جالبی زد، که بلافاصله توی من اثر گذاشت! و اون حرف این بود: ببین، برای کتاب خوندن 3 روش وجود داره: اول اینکه بری کتاب های زبون اصلی بخونی،که یه چیزی یاد بگیری از توشون، بتونی به کمکش زبانت رو تقویت کنی، و با سبک های نوشتن اورجینال آشنا شی! دوم اینکه کتاب های ایرانی بخونی، که چون برات قابل لمسه و به خاطر بافت داستان باهاش حال میکنی... و سوم که مضخرف ترین روشه اینه که داستان های ترجمه شده بخونی، که نه چیزی یاد میگیری، نه خودیه که برات آشنا باشه! فقط سرگرم کنندس برات! و عجب حرفی بود این حرف... مثل آبی که زمین خشک رو گِل میکنه تو من تأثیر گذاشت! و من تصمیماتی گرفتم...و یه آدمٍ دیگه هم که میدونم داره این متن رو میخونه و همیشه اینویزیبِل به سر میبره، چندباری بهم گفته ول کن کتابهای چرتِ دارن شان و اینارو... و بارها گفته "بزرگ شو!!" (حالا خودش فنچی بیش نیستا! دی: )
از سال ها پیش یه کتاب همیشه جلوی چشمم بود: شوهر آهو خانم! اونقدر جلو چشم بود که وقتی تو امتحان ادبیات فارسیِ نهاییِ سالِ سوم دبیرستان، وقتی این سئوال اومد که: نویسنده کتاب شوهر آهو خانم کیست؟ من و تمام دوستانی که حتی یه بار اومده بودن خونمون –که تعدادشون کم هم نبود!- بدون فکر کردن به این سئوال جواب دادیم! میدونم ربطی نداشت... چندی پیش شروع کردم به خوندن این کتاب... به قدری این کتاب فوق العادس...شاید یه روزی دربارش بنویسم...

بعد اینکه کتابی جدید از "نیل گیمن"، ترجمه ی "فرزاد فربد" به نام آد و غول های یخی در راهه... و دیگه اینکه دارن شان درحال نوشتن یه مجموعه ی 12 جلدی دیگس... به نام «ZOM-B» زامبی! هر 3 ماه یه بار یه جلدش چاپ میشه...میتونیم 3 سال دیگه با این مجموعه "سرگرم" باقی بمونیم!
در حال حاضر اوضاع زیاد رو به راه نیست! به این وبلاگ علاقه ی وافری دارم... موندم موضوع رو از فانتزی تغییر بدم به ادبی... یا مثل این، یا همینطوری ادامه بدم... به همین جهت توجه شما رو جلب میکنم به نظر سنجی ای که تو نوار سمت چپ وبلاگ اضافه کردم. لطفاً تو نظرسنجی شرکت کنید!
+ نه دانشگاه خوش میگذره، نه کلاس زبان، نه... هیچجا
+ توجهتون رو به ایـــن وبـــــلاگ جلب میکنم! در اقدامی جالب وبلاگ بنده رو نقد کردن!
+ گزینه های نظرسنجی: 1- فانتزی. منظور همین موضوع فعلیه. همین کاری که الان میکنم. 2-ادبی. یعنی کلاً درباره کتاب. چه ایرانی، چه خارجی، چه ترجمه،...خلاصه همه چیز(اینم توضیحات تکمیلی!)
+چیزه... یه موضوعی! هم اکنون توجه شما رو به سایت های فــانـتـزی فـنـز و قـلـم طــلایــی جلب میکنم!
+پادکَست خبری شماره 2 سایت فانتزی فنز رو دانلود کنید!(حجم: 10MB) قسمتیش با صدای بنده گفته شده!
اگه تونستین تشخیص بدین کودوم قسمتش رو من گفتم؟
کاری؟باری؟
تا بعد...
همه بروبچ باحال! ()یکی از دوستان پیشنهاد کرده بود برم کتاب های آر ال استاین رو بخونم! منم از اونجایی که برای تنوع(!!) چندجلد از کتاب هاش رو تو نمایشگاه پارسال خریده بودم، تصمیم گرفتم شروع کنم به خوندن!
معمولاً تعداد صفحات کتاب زیاد نیست. فکر کنم نزدیک 100 صفحه باشه. زودی کتابش تموم میشه!
این کتاب ها در اصل برای سنین 12 تا 15 هستش. خب خنده نداره که! منم وقتی خریدمش 17 سالم بود!(میدونم بطی نداشت! خوبه اولش گفتم برای تنوع!! دی: حالا گیر ندین دیگه). پس اگه سنین بالای 17-16 دارید، انتظار یه شاهکار ادبی رو نداشته باشید! هدفتون از خوندن این کتاب ها فقط باید سرگرمی باشه، و کمی هم آشنایی با نویسنده. خداییش منم برای همین شروع کردم به خوندن، و بعد از سه جلد، به این نتیجه رسیدم که به اندازه کافی سرگرم، و با نویسنده آشنا شدم! حالا معلوم نیست شاید بازم در آینده چندتا دیگش رو هم بخونم. اینم بگم که کتاب هاش پتانسیل این رو هم دارن که هر کودومشون تو چند ساعت تموم شن!(من چون یه خورده سرعتم تو خوندن کمه، اینطوری گفتم! وگرنه میدونم شماها همتون سرعت نور دارید! دی: واجب شد یه کلاس تند خوانی بریم!!)
و اما... کتاب! من کتاب های "دفترچه خاطرات، من مرده ام"،"مدرسه ترس" و "نفرین مقبره مومیایی" رو خوندم. به نظرم اون اولی از همه "قابل قبول تر" بود. هیجانش بیشتر بود و... با بقیه فرق میکرد دیگه! بذارید یه خلاصه ای از این سه تا بگم:
توی اولی، شخصیت داستان یه دفترچه خاطرات قدیمی پیدا میکنه که اتفاقات روز بعد رو توش نوشته. اینجاهاش رو میگم هیجان انگیزه! اینکه میخواد بخونه فردا چه اتفاقاتی می افته... تا حدی هیجان انگیزه! (ولی فقط تا حدی!) اوایل توی دفترچه میخوند که مثلاً فردا یه امتحان ناگهانی دارن و هیچکس درس رو نخونده، و این شخصیت داستان میخوند و نمره بالا میگرفت. بعدش مثلاً نتیجه دقیق بازی تیم بسکتبال بود، که سر بالزی و نتیجه شرط بندی میکرد و کلی پول به جیب میزد! و هرچیزی هم که توی کتاب مینوشت بی شک اتفاق می افتاد. همینطوری که پیش میرفت، پیش بینی ها خطرناک تر میشد! تا اونجایی که یه روز توی دفترچه خوند که فردا میره روی شیروانی مدرسه، و از اون بالا پرت میشه پایین، و هرکاری کرد که جلوی اون اتفاق رو بگیره نتونست. یا اتفاقاتی مثل تصادف توی خیابون، شکسته شدن پای بهترین دوستش، روندن اتوبوس مدرسه، و اتفاقاتی وحشت ناک تر!! و مهمتر اینکه همیشه سعی میکرد اصلاً نذاره این اتفاق بی افته، ولی در هر صورت می افتاد! حتی شده به دلایل خیلی غیرمنطقی و الکی! و آخر داستان هم وحشتناکترین اتفاق می افته... بذارید نگم!!
کتاب های بعدی به جذابیت این یکی نبودن. تو یکیش که موضوع مضحک و مسخره ی ترس از مومیاییه، تو اون یکی هم سیطونک هایی که تو مدرسه راهنمایی زندگی میکنن و نیری جادویی زیادی دارن و همه رو آزار و اذیت میکنن، و شخصیت اصلی داستان میره به جنگش(!!) و ازمدرسه بیرونش میکنه! این کتاب فقط دوتا نکته ی جالب داره. یکی راز داستانه که باید یه معمایی رو حل کنه، و دیگری اینکه بعد از بیرون کردن شیطونک ها، مدیر مدرسه به پسره میگه: یه "ترول" که تو زیرزمین مدرسه زندگی میکرده بیدار شده! برو اونم نابودش کن! و با همین جمله کتاب تموم میشه.
در کل کتاب های استاین در همین حده!
حرفام تموم شد! همین. کاری؟ باری؟
تا بعد...
پ.ن: آخــــــــــــــیش... دلم خنک شد!! خیلی وقت بود از این آپ ها نکرده بودم!
پ.ن2: دوستان سلام و احوال پرسی یادم رفت!
پ.ن3: سلام! حالتون خوبه؟! خوش میگذره؟
پ.ن پایانی: موسم کار نمیکنه! نتونستم شکلک بذارم! تا همینجاهم با کلی بدبختی اومدم!!
همه بروبچ باحال! ()
سلام و درود. بعد از پست قبلی، بعضی از دوستان نظراتی داشتن، و همچنین آقای سیامک گلشیری هم تو جمع بچه های فانتزی فنز حرف هایی زدن و مصاحبه هایی کردن. برای همین تصمیم گرفتم این پستم رو هم اختصاص بدم به آقای سیامک گلشیری و آثارشون و نکاتی که باید به پست قبلی اضافه کنم.
خدمتتون عرض کنم که من کتاب رو به هیچ وجه سرسری نخوندم. اینم از نظر من یه کتاب بود، مثل بقیه ی کتاب ها. چیزی که به نظرم درست بود رو نوشتم. شاید با خوندن این-به اصطلاح- نقد فکر کنید که چون این یه کتاب بومی-ایرانی- بوده و یه نویسنده ایرانی نوشته، من انقدر کوبیدمش. ولی واقعیت اینه که من هیچ عداوتی با نویسنده های خودی و آثار ایرانی ندارم! حتی خیلی علاقه دارم به نویسنده های ایرانی و آثارشون و بهشون افتخار میکنم! من مثل اون دسته از افرادی نیستم که به تولیدات خودی، با دیدِ "خود کم بینی" نگاه میکنن! نه اینطور نیست. موضوع چیز دیگس! من با توجه به کتاب های قبلی ای که خوندم، این نظراتم رو نوشتم. اگه خودِ شخصِ دارن شان(یا هر نویسنده خارجی دیگه) هم چنین چیزی مینوشت من همین حرف ها رو میگفتم. منظورم این نیست که دارم این کتاب رو با شاهکار های دارن شان یا نویسنده های بزرگِ دیگه مقایسه میکنم، کمااینکه خودِ سیامک گلشیری هم نویسنده ی بزرگیه. من فقط و فقط به دیدِ یه داستانِ فاننزیِ ترسناک بهش نگاه کردم، و تو این زمینه نظراتم رو گفتم. خب قبول کنید کتاب انقدر کوتاه و ساده بود، که لفظ "سرسری خوندن" اصلاً معنایی نداره برای این کتاب!
الان تو مغز من، دوتا اسم کنار هم قرار دارن: سیامک گلشیری و آرمان آرین. من خودم یکی از کسایی هستم که آرمان آرین رو تو زمینه داستان نویسی می پرستم! وقتی هم که میخواستم کتاب هاش رو بخونم، هیچ شناختی نداشتم ازش. و کتاب سیامک گلشیری رو هم با همین دید شروع کردم. ولی اون چیزی که فکر میکردم نبود. من جلدهای دیگه ی این کتاب رو هم خواهم خوند، و بازهم نظرم رو خواهم گفت.
یکی از دوستان گفته بود که از نظر ایشون این کتاب حرف نداشت! اگه به این کتاب میگید حرف نداشت پس نظرتون درباره آثار بی نظیر آرمان آرین چیه؟ "حرف نداشت" وقتی گفته میشه که واقعاً نشه ایرادی به کتاب گرفت! درحالی که من خودم، با این سوادِ کمم این ایرادهارو گرفتم، و حرف هایی که زدم منطقی هستن(اگه نیستن بگید!)
سیامک گلشیری تو مصاحبه گفته بود که علاقهای به اتفاقات داخل خونه نداشته، و حتی به اون فکر هم نمیکرده! ولی میخواسته اونو بنویسه. این همون نکته ای نبود که من بهش اشاره کرده بودم؟ که داستان فقط در حد یه ایده بود، اونم یه ایده ی ناب! ولی صرفاً "ایده" بودن کافی نیست! اتفاقات تا نزدیک در خونه... نه! حتی اونجا هم نه! تا سر کوچه قابل قبول و هیجان انگیز، و حتی تا حدی ترسناکه! ولی برای بعد از اون و اتفاقاتی که می افته هیچ توجیهی وجود نداره! و هزار تا سئوال بی جواب تو ذهن مخاطب به وجود میاد!
و اما یک نکته ی دیگه. دلیل پراکندگی و گنگی داستان رو فهمیدم. سیامک گلشیری توی مصاحبه گفته بود که داستان رو به نحوی شروع میکنه، ولی هرگز از پایان اون خبر نداره! او عقیده داشت که داستان نویسی یک پروسه هست، و نویسنده همینطوری با شخصیت پیش میره تا در آخر ببینه چی پیش میاد! آیا خوب میشه یا نه! به نظر من این مثل آشپزی میمونه که میگه: خب من قراره یه غذا درست کنم که قابل خوردن باشه! همین! و شروع کنه هرچیزی که به ذهنش میرسه رو بریزه توی غذا، و همه رو باهم مخلوط کنه! و آخر هم اسمش رو بذاره "غذا"!
قسمتی از متن مصاحبه: گلشیری با بیان این نکته که همیشه در زمان نوشتن داستان، پایان آن را نمیداند، اظهار کرد:گاهی برای نوشتن یک داستان کوتاه سه ماه آن را مینویسم. البته رمان با داستان کوتاه متفاوت است. در رمان از قبل به آن میاندیشم، در رمان «نفرینشدگان» یک یادداشت برایش مینوشتم و چند ماه طول میکشید که بتوانم آنرا کامل کنم؛ ولی اکنون فکر میکنم من دوست دارم مانند خواننده باشم؛ هرچند در برخی مواقع یک نقطه ثقل در داستانم دارم؛ اما پایان نهایی را نمیدانم.
در حالی که تو قسمت دیگه اشاره میکنه که: در ژانر وحشت یا پلیسی چیزی که اهمیت دارد، قصه داستان است؛ یعنی باید به آن از قبل فکر شود و پازلها جای خود را در داستان داشته باشند.
به نظرم این حرفش با حرفی که قبلاً زده بود تناقض داره!
و در خلال این مصاحبه خودِ گلشیری هم تایید کرده که داستانی رو مینویسه، ولی نمیتونه تمومش کنه! (این خودش میتونه برامون موفقیت بزرگی باشه!!
)
خب... اینم از این پست! بعد از مدت ها باید یه چیزی مینوشتم! روش وقت و فکر گذاشته بودم... در هر صورت! ببخشید اگه خیلی مزخرف شد!
کاری؟ باری؟
تا بعد...
+کنکور قبول شدم! هیها! مهندسی برق قدرت تهران جنوب(آزاد) و مهندسی صنایع واحد اِیوانَکی(نزدیک سمنان!
)! در هر صورت، از این ترم میتونید من رو تو تهران جنوب ببینید!!
+ببینم هزارُمیش رو کی میذاره ها...
+خانم Kiana_E.B نسخه موبایل کتاب خورشید نیمه شب رو خواسته بودن. میتونید با مراجعه به صفحه "ســـفارشــــات شـــما" کتاب رو دانلود کنید. ضمن اینکه کتاب میزبان هنوز به صورت الکترونیکی موجود نیست. همچنین خیلی دنبال جلد 1 و 2 کتاب پندراکون گشتم، که درخواست شده بود. بیشتر لینک ها حذف شده بودن.به محض اینکه پیدا کردم میذارم اینجا برای دانلود.
همه بروبچ باحال! ()سلام و درود! پیرامون کتاب تهران، کوچه اشباح میخوام بنویسم!

...فکر کنم قبل از اینکه این کتاب رو بخرم، خبرش رو توی اینترنت خونده بودم. برای همین پیش زمینه فکری داشتم دربارش. ولی به طور معمول، اولین چیزی که باعث فروش این کتاب میشه، اسم کتابه. این اسم به طرز اعجاب انگیزی خلاقانه و هوشمندانه انتخاب شده که جای تبریک داره!
اینکه یه کتابِ فانتزیِ ترسناکِ ایرانیه، یکی از عوامل مثبتِ کتابه. ما تو کشورمون از این نوع کتاب ها و نویسنده ها کم داریم، و باید از این معدود نویسنده ها، در حد امکان پشتیبانی بشه، و حداقل پشتیبانی ای که از دست ما بر میاد، خریدن کتاب هاست!
نکته ای که وجود داره، به نوعی متفاوت بودن کتابه. اینکه کتاب خودیه. اینو همه جای داستان لمس میکنیم که داستان داره یه جایی همین اطراف اتفاق می افته. و اون مقدمه ی داستان، و نوشته ی روی جلد که: نویسنده: دراکولا باعث میشه تا حدی احساس کنیم که شاید این داستان واقعی باشه. سیامک گلشیری، از "هموطن بودن" با مخاطب هاش نهایت استفاده رو کرده، و از تمام چیزایی که ممکنه یه جوون ایرانی رو به وحشت بندازه استفاده کرده. چیزهایی که از نظر ما جدید و خلاقانه و مبتکرانه نیست! همه ی ما وقتی نیمه شب صدای جیغ یه زن رو بشنویم وحشت می کنیم، از آدم های ناشناسی که نیمه شب دنبالمون میکنن وحست میکنیم! از دختر بچه ای که نیمه شب تو خیابون پرسه میزنه و خنده های شیطانی تحویلتون میده وحشت میکنیم! این ترس، نوعی ترسِ بومیه! و نویسنده تو القای این ترس موفق بوده.
ولی یه مشکلی وجود داره. این داستان، فقط در حد یه ایده است. قصد کوبیدن کتاب را ندارم. قطع کتاب جیبیه، و کلاً 115 صفحه داره. حالا دیگه ببینید چی میشه! مقدمه ی کتاب خیلی عالیه. که به خودِ سیامک گلشیری نویسنده، نیمه شب تلفنی مشکوک همیشه و فردی میگه قصد داره اون رو ببینه. طی قراری که با هم دارن، فرد مرموز کتابیو به نویسنده می ده و ازش درخواست میکنه که این کتابو چاپ کنه. همین جا توقف. این ایده یه خورده آشنا نیست؟ بله! کتاب پسران سرنوشت، جلد دوازدهم از مجموعه سرزمین اشباح، نوشته ی دارن شان. نوعی تقلیدِ ساده لوحانه!! به نظر من، تصور آقای سیامک خان این بوده که افراد زیادی کتاب دارن شان رو نخوندن و فکر میکنن کرد این ایده برای سیامک گلشیریه! بگذریم...
همانطور که اشاره کردم، داستان در حد یک ایده است. در هر قسمت، توصیفات اضافه و حرف های غیرضروری و حوصله سر بر وجود داره که به نظر میاد فقط برای بالا بردن تعداد صفحه ها استفاده شده. برای مثال قسمتی که میخواهند وارد خانه شوند، تقریباً 15-10 صفحه طول می کشه. چون صفحات کمه، خسته کننده نیست. دوست دارید فقط ادامه بدین که ببینین آخرش چی میشه.
خودِ داستان هم یه ایرادهایی داره. یه اتفاقاتِ نا معقولی می افته که هیچ توضیحی براش نیست. اینکه پسرِ راویِ داستان تاحالا اون کوچه و اون خونه رو ندیده، ابنکه اصلاً چرا میرن سمتِ اون خونه، اینکه چرا وقتی ترسیدن، پریدن توی اون خونه و...
وقتی داستان رو میخونین، فقط سعی کنید داخل خونه رو تصور کنید. مبینید که اصلاً امکان نداره! هرجایی که نیاز داشته، یه درِ مخفی و یه راه پله گذاشته! اصلاً انگار خونه تشکیل شده از راه پله و در!! همچنین دلیل معقولی وجود نداره که چرا اون بچه ها، شخصیت اصلی رو به جاهای مختلف خونه راه پیمایی میکنن. اگه میخواستن بلایی سرش بیارن، هزاران بار میتونستن این کار رو بکنن، ولی اد گذاشتن وقتی که میخواد فرار کنه این کار رو کردن!
در کل... نمیگم ارزش خوندن رو نداشت، داشت. ولی شما اگه خواستین بگیرید، اگه قیمتش بالای 2500 بود، از خریدنش منصرف شید!
قیمت کتاب من که 2500 تومنه! فکر کنم برای 2 سال پیش!
همین! بدرود!
+خانم مهشاد کتاب Woman In Black رو خواسته بودن. میتونید این کتاب رو از قسمت ســفارشــات شــما ، تو نوار سمت چپ دانلود کنید.
همه بروبچ باحال! ()سلام و درود!
دیدین بعضی وقتا میخواین یه کاری رو انجام بدین، یا به عبارتی "باید" یه کاری رو انجام بدین، ولی حال ندارید!؟ من الان نسبت به پست مطلب همین حس رو دارم! 
تصمیم گرفتم درباره گورستون بنویسم! (منظور همان "کتاب گورستان" است!!)

این کتاب رو تو نمایشگاه کتاب، بین کتاب های "پنجره" دیدم. و وقتی اسم "فرزاد فربد" رو روی اون دیدم و یاد ترجمه های قبلی ایشون افتادم: نیروی اهریمنی اش! فکر کنم همین پارامترها برای خریدن یه کتاب کافی باشه!
کتاب رو که شروع کردم، یه حس جدیدی داشتم، و البته عجیب. فضا و لحن داستان به نظرم خیلی آشنا اومد. تا وقتی که بعد از چندروز متن پشت جلد رو خوندم: "«نیل گیمن» نویسنده انگلیسی کتاب های زیادی برای کودکان و نیز بزرگسالان نوشته که از آن جمله می توان به: «کورالاین»،«استارداست»... " آها! همین بود! شباهت فوق العاده ای به انیمیشن کورالاین داشت! وقتی فهمیدم نویسنده هردوکتاب یه نفره، زیاد تعجب نکردم!
داستان از جایی شروع میشود که قاتلی مرموز، تمام افراد خانواده ای را به قتل می رساند، به جز کودک 18 ماهه ای که با خوش شانسی تمام و درحالی که در دنیای کودکانه خود سیر میکند ،آرام آرام و به اصطلاح تاتی کنان از خانه بیرون میرود، واز قبرستانی سر در می آورد. این قسمت ها با هنرمندی تمام از دیدکاه یک کودک بیان شده و بسیار جالب است. کودک در آنجا افرادی را میبیند، که درباره نگه داشتن یا نداشتن او بحث میکنند، و بعد ها متوجه میشویم آنها ساکنین قبرستان -ارواح- هستند! ارواح والدین تازه به قتل رسیده ی کودک، از ساکنین قبرستان تقاضا میکنند که کودک را نجات دهند و وقتی آنها تصمیم میگیرند کودک را نگه دارند، در واقع «مجوز حضور در قبرستان» به او داده شده، و قبرستان، او را محفوظ نگه میدارد. در این قسمت متوجه تخیل تعجب برانگیز نویسنده میشویم. اینکه برای قبرستان، قوانینی نانوشته و البته عجیب وضع کرده!
«خانم و آقای اوونز» سرپرستی کودک را به عهده میگیرند، و نام او را «نوبادی» میگذارند، به معنی "هیچکس"؛ و شخصی مرموز به نام «سایلس» حامی او میشود. تقریباً تا آخر داستان، سایلس یکی از رازهای داستان است، که کیست، چه میکند، و چرا همه با احترامی توام با ترس با او رفتار میکنند.
حالا باد –مخفف نوبادی- از ساکنین قبرستان به حساب می آید،میتواند نامرئی شود، میتواند از دیوار و در رد شود و کارهای عجیب دیگر.
هرچه داستان به جلو پیش میرود، «باد» نیز بزرگتر میشود. سایلس از ارواحی که صدها، بلکم هزاران سال پیش در دوران خود حرفه ای میدانستند، درخواست میکند به باد آموزش های لازم را بدهد. «لتیشیا باروز» خواندن لغت را از روی سنگ قبر ها به او یاد میدهد، آقای پنی ورث نظام آموزشی برای آقایان جوان با مطالب اضافه پس از مرگ را آموزش می دهد، و معلم های دیگر، جغرافیا و چیز های دیگر را آموزش میدهند. اما یکی از مهمترین معلم های او، خانم «لوپسکیو» است. او درس هایی عجیب آموزش میدهد، نیز درس هایی درباره غول ها، انواع مختلف آدم ها، شناسایی موجوداتی مثل مه نوردها، شکارچی ارشد، تازی های خدا، آموزش درخواست کمک به تمام زبان های دنیا و...
نکته ای جالب که در این کتاب وجود دارد، نقاشی هایی است که قبل از هر فصل وجود دارد که بیانگر مهمترین اتفاق آن فصل است، و جمله ای هم از همان فصل انتخاب شده، که جاذبه ی زیادی دارند آدم را کنجکاو میکنند هرچه زودتر آن فصل را بخوانند.
کتاب سادگیِ دیوانه کننده ای دارد! نویسنده در هیچ کجا سعی نکرده خود را بزرگ، یا نویسنده ی حاذق نشان دهد، علی رقم اینکه اون واقعاً نویسنده ی چیره دستی است. در هیچ کجا سعی نکرده داستان را پیچیده جلوه دهد، یا از نویسنده های دیگر تقلید کند، یا هر نکته ی خسته کننده ی دیگر! در واقع همان سادگی و بی آلایشی است که داستان را جلو می برد و انسان را مجاب میکند داستان را تا انتها بخواند.
برای مثال، اتفاقاتی در داستان رخ میدهد که به نظر کودکانه و حتی کوته فکرانه به نظر میاید. وجود هیولاها، روح ها، موجودات خیالی و... وقتی میگم کودکانه، یعنی واقعاً کودکانه! حتی جاهایی ممکن است خیال کنید دارید یکی از داستان های پریان را میخوانید!
تقریباً در هر فصل، اتفاقی عجیب و غریب رخ میدهد، ولی تنها یک فصل دوام می آورد. اتفاق هرچقدر هم که میخواد پیچیده و دور از ذهن و غیر واقعی باشد؛ اما در آخر فصل همه چیز پایان میابد. برای مثال، در یک جا "نوبادی" وارد یک قبرمی شود که در داستان به "قبر غول ها" شناخته شده و آن قبر در واقع دریچه ای است به دنیایی دیگر. دنیایی که ساکنین آن هیولا ها و موجودات عجیب و غریبی این که قصد دارند «باد» را بخورند! و هزار اتفاق دیگر در فصل می افتد، امام در پایان فصل، دوباره «نوبادی اوونز» در همان گورستان دوست داشتنی خود و پیش دوستانش است! یا در فصل پنجم، باد از قبرستان بیرون میرود، و مراسمی عجیب را مشاهده میکند، که مرده ها از قبر بیرون آمده و با ساکنین شهر در حال رقص اند، در یک فصل به سراغ قبر یک جادوگر میرود، و اتفاقاتی از این قبیل.
دیگر نکته ای که ممکن است شمارا عاشق کتاب کند، لحن داستانه! یک لحن صمیمی و نرم دارد که باعث میشود راحت تر با داستان همراه شوید.
همچنین در توصیف صحنه ها، حالت ها و حتی سنگ قبر ها، ظرافت و زیبایی خاصی به چشم میخورد.و جملات جالبی که بر روی سنگ قبر ها نوشته شده نیز قابل توجه است: خانم یوفیما(1883-1861، او خفته، آری، اما در کنار فرشته ها خفته است)- دیگبی پول(1860-1785، چنان که من هستم پس تو هم چنین باش)- و مواردی جالب تر: رودریک پرسون و همسرش آمابلا و نیز همسر دومش پورتونیا(خفته اند تا دوباره برخیزند)و دکتر تریفوسیس(1936-1870، باشد که باشکوه برخیزد) که این دو به اعتقاد مسلمانان و قیامت اشاره دارد، که در نوع خود جالب است!
شخصیت پردازی داستان هم خیلی عالی بود! داستان کلی شخصیت های اصلی و فرعی داشت و به طرز نسبتاً کاملی به اونها پرداخته شده بود. وابستگی «باد» به سایلس، و عشقی که به اون داشت، دوستی عمیقی که با جادوگری که آن طرف قبرستان دفن بود و ... با خوبی هرچه تمام تر مطرح شده.
نام شخصیت ها هم جالب انتخاب شده. این کتاب میتونم بگم صدها شخصیت داره! شما هرجای کتاب رو که باز کنید، باد درحال صحبت با شخصیت متفاوتی است. و اسم های این شخصیت ها جالبتر است: «ابانذر بولگر»،«سی و سومین رئیس جمهور ایالات متحده»،«اسقف بث وولز»، «آرچیبالد فیتژو شریف»،«دوک وست مینستر»،«لیزا همپستاک» ونام های جالب دیگه!!
و پایانِ کتاب، باد دیگر بزرگ شده. حالا او نوجوان است، و دیگر قدرت های کودکیش را ندارد. دیگر نمیتواند نامرئی شود یا از دیوار عبور کند. باید قبرستان را ترک کند. و این برای مخاطب سخت تر است. روایت 16-15 ساله زندگی نوبادی اوونز، و دوستان بی شمارش در قبرستان، و احساس نزدیکی ای که با او، با خانواده اش، با لیزا، و عشقی که به سایلس داشت، اگر هم باد بتواند دل بکند، "شما" نمیتوانید، و برایتان سخت است آخرین برگ کتاب را ورق بزنید، و وقتی کتاب را زمین می گذارید، غمی در دلتان سنگینی میکند... این است هنر "نیل گیمن"
پ.ن: شخصی به نام "حمید" خان در صدد است کاری کند که بنده کتاب هایی به نام شمشیر قدرت حقیقت و نغمه ای از آتش و یخ رو بخونم و درباره اون بنویسم! هروقت موفق شد، بنده هم درباره این کتاب خواهم نوشت!!
همه بروبچ باحال! ()من واقعاَ شرمندم! اصلاَ متاسفم! دارم به خودم فحش میدم! مدت ها قبل یه متنی رو نوشتم به عنوان "آپ"! ولی بعدها به کلی یادم رفت که همچین متنی نوشتم... الانم چشمم افتاد به اون متن... با اجازتون الانم با کمی تاخیر-کمی که چه عرض کنم! خیلی!!- در خدمتتونم!
و اما... سلام!
بعد از یه عالمه مدت! کوتاه درباره نمایشگاه...
امسال با خودم قرار گذاشته بودم نرم نمایشگاه! بعدش گفتم حالا یه سر میرم! ولی فقط کتابای تست و آموزشی میگیرم!
خلاصه که یه جمعه با ذولی رفتیم... همواره با جَو نمایشگاه حال میکنم. با تموم شلوغی و گرما و گرونی...! خیلی حال میده!
به نظر میومد کتاب جلاد لاغر پرطرفدارترین کتاب فانتزی بود. اولش که کتاب رو دوست یه نفر دیدم چشمام چهارتا شد! گفتم ئه! این کتاب مگه چاپ شده؟!
ولی گویا چاپ شده بود. ضمن اینکه مستر قدیانی رو هم دیدیم، و من هرچی به ذولی گفتم بیا بریم یه عکسی، چیزی باهاش بندازیم واسه وبلاگ، قبول نکرد! خلاصه! بعد از بنفشه، رفتیم افق. این افقی هاهم شورش رو در آوردن ها! اول یه کتاب رو چاپ میکنن، با طرح روی جلدی که خودشون طراحی کردن، و بعد از مدتی کتاب رو با طرح اصلی چاپ میکنن و دل آدم رو میسوزونن! مثل همون قضیه پکیچ کتاب ها! من آتش دزد رو 2 سال پیش گرفتم، بعد تو نمایشگاه پارسال و امسال هی پکیج هاش رو میدیدم و حرص میخوردم!! هرچی هم خواهش کردیم یه پکیج ندادن!
ولی بالاخره به آرزوم رسیدم، و مجموعه ی 5 جلدی آرمنته ی جن زده، از انجی سیج رو خریدم، "به همراه پکیج!"
حالا یه مشکل دارم! دلم نمیاد بازش کنم!
. دوتا کتاب جدید از آنتونی هوروویتس گرفتم، یکی مجموعه داستان های به اصطلاح ترسناک!! یکی هم جلد یه مجموعه 5 جلدی جدید به نام دروازه ی کلاغ!(آخه اینم شد اسم؟!؟!
...(حدود یه هفته بعد)
فقط خواستم بگم اون مجموعه آنتونی هوروویتس چندتا از داستان هاش واقعاً... ترسناک بودن!! هیچوقت فکر نمیکردم داستان ترسناک هم وجود داشته باشه! ولی الان نظرم عوض شده...
کاری؟باری؟
تا بعد...
همه بروبچ باحال! ()سلام و درود. بعد از مدت های فراوان... سلام!
ببخشید خیلی وقته نبودم. هی میام مینویسم، بعد هی یادم میره پست کنم!
الان یه عالم پست نیمه و نصفه دارم! دیگه ببخشید به بزرگی خودتون.
این متن هم از جمله متن هاییه که مدت ها قبل نوشتم. خواستید بخونید، نخواستید نخونید! ولی نظر یادتون نره! متنی که درباره مجموعه شفق نوشتم.
شخصیت اصلی این داستان، بلا، دختریست که برای زندگی پیش پدرش به فورکس میاد، و اتفاقاتی براش می افته که زندگیش رو به طور کلی متحول می کنه. بلا به گفته ی خودش دختریست کاملا عادی، دست و پا چلفتی، که هیچ کاری رو درست انجام نمیده، و در شهر قبلیش، مورد توجه هیچ پسری نبوده. ولی به محض ورود به فورکس، همه ی پسرهای شهر مثل آهنربا به سمت اون جذب میشن. همه میخوان یه جوری توجه بلا رو به خودشون جلب کنن. مهمترین این افراد، ادوارد کالن، پسر خانواده مرموز کالنه، که به طور عجیبی عاشق بلا میشه. ادوارد، پسر فوق العاده جذاب و البته قدرتمند، بعد از یک قرن، دختر مورد علاقه ی خودش رو تو فوکس پیدا میکند
تو کتاب اول(شفق) هیچ کس هیچ ایده ی درستی درباره آینده ی این داستان نداره و هنوز موضوع اصلی کتاب مشخص نیست. تنها چیزی که میشه حدس زد، اینه که احتمال تبدیل بلا به خون آشام وجود داره. ولی تازه تو صفحه 385 کتاب سه خون آشام ولگرد به فورکس میان؛ و تازه اینجاست که میفهمیم این، موضوع اصلیه کتابه. یعنی نجات بلا، و نابود کردن جیمز. در حالی که این کتاب فقط 515 صفحه داره، یعنی میشه تقریباً آخرهای کتاب.
این میتونه اولین نقص این کتاب باشه و میتونه به راحتی افراد زیادی رو از داستان زده کنه.
تو کتاب بعدی، ادوارد به این نتیجه میرسه که وجودش برای بلا خطرناکه، و اقدام به ترک اون میکنه؛ اون با کمال خونسردی اعلام کرد که بلا را نمیخواد، و اون رو به حال خودش رها کرد. این کار ادوارد، بلا رو تا مرز دیوانگی پیش برد. ماه ها بلا تو شوک از دست دادن ادوارد بود، و با "حفره ای در قلبش" به زندگی ادامه میداد، هر شب کابوس میدید، و با گریه و جیغ و فریاد از خواب بر میخواست، متوجه نبود اطرافش چه اتفاقاتی داره می افته، متوجه نبود داره "زندگی نمیکنه".
اما یه سئوال. واقعاً ادوارد احتمال چنین اتفاقی رو نمیداد؟ که اگه بلا رو انقدر ناگهانی ترک کنه چه بلایی سر بلا میاره؟ بلا عملاً داشت دیوانه میشد. ولی بلا برای فرار از این دیوانگی چه کار کرد؟ به جیکوب پناه برد. فقط و فقط به لطف جیکوب بود که بلا سالم موند و بلایی سرش نیومد. به نظر من، فداکارترین و بهترین شخصیت کتاب، جیکوب بلک بود. اون فداکارای های بی شماری برای بلا انجام داد. او هم به اندازه ادوارد –حتی شاید بیشتر از اون- بلا رو دوست داشت. ولی هرگز نمیتونست طور دیگه ای به بلا نگاه کنه. همیشه مجبور بود در نقش یه دوست خوب ظاهر شه. در حالی که در عشق بلا می سوخت. در حالی که میدید بلا و ادوارد چطوری عاشقانه باهم صحبت میکنن، و میدونست بلا، نصیب ادوارد میشه. ولی هرگز عقب نشینی نکرد، بلا رو به حال خودش رها نکرد، و همیشه همراه اون بود. هنگامی که ادوارد پیش بلا نبود، این جیکوب بود که بلا رو به زندگی بر گردوند. ولی بلا؟ کاری که او با جیکوب میکرد، خیانتی به عشق او بیش نبود. بلا همیشه خودش رو تو خطر می انداخت، تا تصاویر احمقانه ای رو که با این کار از ادوارد می دید، تجربه کنه. بلا از عشق جیکوب خبر داشت، ولی هرگز اون رو جدی نگرفت... بلا حقیقتاً لایق عشق جیکوب نبود. تا جایی که حاضر شد احساسات جیکوب رو به نحوی جریحه دار کنه، و به اون گفت که حاضر به دوستی با او نیست؛ که این جمله، جیکوب رو در هم شکست. از نظر خود بلا، دلیل اینکه به جیکوب عشق نمی ورزید این بود: «عشق ورزیدن به کسی چنان قدرتی به او میداد که میتوانست عاشق خود را در هم بشکند»(ماه نو- ص219). پس دلیل اینکه بلا حاضر نبود با جیکوب رابطه ای نزدیک برقرار کنه این بود. او میترسید. میترسید جاوکوب همان بلایی را سر او آورد، که ادوارد آورده بود. با اینکه جیکوب بارها قبل از این گفته بود که هرگز چنین کاری نخواهد کرد. با اینکه بلا مطمئن بود ادوارد هرگز باز نخواهد گشت. پس با این اوصاف، او میتوانست دوستی جدید رو با جیکوب آغاز کنه. با اینکار، میتونست خاطرات بد گذشته رو هم فراموش کنه. اما بلا این کار رو نکرد. به محض اینکه فهمید آلیس برگشته، به محض اینکه دوباره یاد ادوارد براش زنده شد، رفتار پرخاش گرایانه ای رو دربرابر جیکوب در پیش گرفت. بعداز تماس ادوارد، و بعدازاینکه جیکوب جواب تلفن را داد و گفت "اون برای تشییع جنازه رفته"، همه چیز تغییر کرد. ادوارد در صدد خود کشی بر اومد و بلا و آلیس به دنبال او راهی ایتالیا شدند. مگر این همان جیکوبی نبود که بلا قبلاً بارها گفته بود "من به تو نیاز دارم..." ؟ مگر همون جیکوبی نبود که تو بحرانی ترین مرحله زندگی بلا، اون رو تنها نذاشته بود و همراهیش میکرد؟ آیا این رفتار بلا درست بود؟
تو کتاب بعدی، گرگنماها نقش پررنگ تری پیدا میکنن. موضوع کلی داستان، همچنان اون اتفاقیه که تو کتاب 1 افتاد. همون سه خون آشامی که به فورکس میان. تو کتاب اول جیمز از بین رفت، تو کتاب دوم لورنت، و حالا نوبت ویکتوریاس. بذارید دوباره اشاره ای به موضوع ضعیف داستان بکنم. واقعاً میتونست اتفاقات پیچیده تری رخ بده. ولی استفنی مه یر به همون خون آشام های ولگرد بسنده کرد، و البته اینم بگم که خیلی ماهرانه، اتفاقات و داستان های جزئی تری رو در این میون گنجاند. مثل افسانه ی قدیمی گرگنماها، سرگذشت ادوارد، رزالی، جاسپر و آلیس.
هنوز رابطه ی بلا و جیکوب پر تنشه. حالا جیکوب یه گرگ محسوب میشه، پس بین ادوارد و جیکوب هم تنفر و دشمنی وجود داره. جیکوب همچنان بلا رو دوست داره و حاضره هرکاری به خاطرش انجام بده. همین جاس که ویکتوریا وارد داستان میشه. حالا اون اومده که انتقام جیمز رو بگیره. گرگینه ها و خون آشام ها برای اولین بار باهم متحد میشن، تا این دشمن مشترک رو نابود کنن. درواقع بلا باعث شده که ویکتوریا به دشمن مشترک تبدیل بشه. بلا و جیکوب دوباره با هم دوست میشن، و جیکوب تصمیمی جدید میگیره. اون تصمیم میگیره به بلا بفهمونه که بلا عاشق اونه، ولی داره وانمود میکنه، که همین کار، منجر به شکستن دست بلا میشه!! ولی جیکوب بالاخره موفق میشه. هنگام جنگ با تازه متولد شده ها، بلا با اشتیاق تمام جیکوب رو بوسید. به او فهموند که عاشقشه...و این کار جیکوب رو تو بد وضعیتی قرار داد...حالا جیکوب مطمئن بود که هم اون بلا رو دوست داره، هم بلا اون رو. ولی هرگز دستش به بلا نمیرسید. چون تصمیم بلا چیز دیگه ای بود.
به نظرم پافشاری بلا برای بودن با ادوارد، و تبدیل شدن به خون آشام کار احمقانه ای بود. وقتی از بیرون به ماجرا نگاه میکنیم، فنا ناپذیر بودن خیلی عالی به نظر میاد. ولی فقط کسایی که این اتفاق رو تجربه کردند، میدونن چه وضعیه. رزالی برای این از بلا متنفر بود، که داشت به میل خودش زندگی خودش رو نابود میکرد. که داشت با دستای خودش زندگیش رو از بین میبرد. از نظر رز، این زندگی یه زندگی منجمد بود، بدون هیچ پیشرفتی... تاحدی که رز به بلا حسودی میکرد... ادوارد هم به هیچ وجه راضی به اینکار نبود، و نمیخواست اون تبدیل شه. ولی بلا، کله شق تر از این حرف هاست، به علاوه، فشاری که از طرف ولتری ها وارد میشد، کار رو برای بلا آسون تر کرد.
همکاری گرگینه ها و خون آشام ها فوق العاده بود. گویی که هیچوقت باهم دشمن خونی نبودند این دو. این دوگروه، به کمک هم تازه متولد شده هارو نابود کردن، و نذاشتن اتفاقی برای بلا بیفته. و همون طور که میدونیم، "سث" نقش مهمی تو این پیروزی داشت. حالا دیگه مشکلی برای بلا وجود نداره. خطر رفع شده. زمان ازدواج ادوارد و بلا رسیده. جیکوب با درماندگی تمام شاهد ازدواج بلا و ادوارد بود... از همون موقع تصمیم گرفت دیگه از حالت حیوانی خودش خارج نشه، و همیشه به صورت گرگ زندگی کنه. چون میدونست از این پس، آن دو-جیکوب و بلا- از هم متنفر خواهند شد. حتی شاید روزی مجبور شدند باهم بجنگند...
فقط یه معجزه میتونه این وضعیت وحشتناک رو سروسامون بده. الان آتش بس موقت گرگینه ها و خون آشام ها تموم شده، ادوارد با بلا ازدواج کرده، و جیکوب با تمام وجود از هردو متنفره. این معجزه، تو کتاب آخر اتفاق می افته. به نظرم این کتاب، از هر نظر کامل تر و بهتر از 3 کتاب قبلی بود. نه جایی از کتاب خسته میشیم، نه برخلاف 3 کتاب قبل، قسمت های بی اهمیت داره و نه داستان الکی کش اومده. حدود 700 صفحه، مفید و عالی. شاید دلیل این موضوع این باشه که حدود نصف فصل ها از زبون جیکوب مطرح میشه. برای مخاطب همیشه تجربه های جدید جالبه؛ که قسمتی از داستان از زبون یه شخصیت دیگه بیان بشه. مخصوصاً اگه اون شخصیت، جیکوب بلک،-یه گرگینه- باشه. تو این فصول جیکوب به طور کامل شناخته میشه و دیگه هیچ ابهامی دربارش نمیمونه. تمام انگیزه هاش و شخصیت واقعیش مشخص میشه، و به همین دلیله که اکثر کسایی که این مجموعه رو میخونن، طرفدار پروپاقرص جیکوب هستن، و از ادوارد خوششون نمیاد، درحالی که قهرمان این داستان ادوارده! نه جیک!
و اما معجزه! توی ماه عسل، بلا متوجه میشه حاملس، در حالی که فقط 2 هفته از ازدواجشون میگذره. این موضوع غیر عادییه، اونا برمیگردن پیش خانواده، تا بلکه کارلیسل بتونه کاری بکنه. جنین داخل شکم بلا، چیزی بین انسان و خون آشامه، به همین دلیل رشد فوق العاده سریعی داره، و از همه مهمتر اینکه غذای اون، غذای خون آشام هاست... خون.این جنین از خون بلا تغذیه میکنه تا زنده بمونه. تمام انرژی بلا رو مصرف میکنه، تا خودش روز به روز قوی تر، و مادرش به مرگ نزدیک تر بشه.
دیگه اینجا داستان به اوج خودش میرسه. جیک مصممه بلا رو بکشه، با اینکه مطمئنه بعدش به دست 5 خون آشام وحشی کشته میشه. بقیه ی گرگینه ها هم با جیک مشکل پیدا کردن. بلا داره میمیره و ادوارد هم حال درست و حسابی ای نداره. همون طور که بالا اشاره کردم، اینجاس که معجزه میاد. جیک گرگینه بود، و گرگینه ها هم دچار پدیده ی میشن، ولی جیکوب اینطوری بلا رو دوست نداشت. وقتی بچه ی بلا به دنیا میاد، جیکوب تصمیم میگیره اون رو بکشه. حتی تا بالای سر اون هم میره، ولی به محض اینکه چشمش به نوزاد می افته، از این رو به اون رو میشه، دچار میشه! و همین نوزاد، اواخر باعث علاقه ی اندک بلا به جیک هم بود، در واقع اون علاقه ی بلا نبود، علاقه ی نوزادش بود...
صلح! این نوزاد باعث میشه بین گرگینه ها و خون آشام ها صلح به وجود میاد. و حالا میمونه موضوع ولتری ها. حالا بلا هم خون آشام شده و قدرت فوق العاده ای داره. اینجای داستان واقعاً فوق العادس. تمام خانواده های بزرگ و قدرتمند خون آشام که از اول داستان اسمشون اومده بود، وارد داستان میشن تا به خانواده کالن در برابر ولتری ها کمک کنن. ولتری ها با تمام قدرت در حال حمله به کالن ها هستن. و قدرت ویژه ی بلا اینجا کشف میشه. همونطور که ادوارد میتونست ذهن رو بخونه و آلیس آینده رو ببینه، بلا میتونه مثل یه محافظ عمل کنه. این عالی ترین و زیرکانه ترین برای این موضوعه که ادوارد نمیتونست ذهن بلا رو بخونه. به همین دلیل هم بود که توی قصر ولتری ها، جیمز و جین ولتری نتونستن آسیبی به بلا برسونن.
انصافاً این جلد آخر از هر نظر کامل تر و برتر از جلدای دیگس.ولی تنها ضعفش... موقعی که همه منتظرن اون جنگ تمام عیار آغاز بشه، و نابودی مسلم و روشن ولتری ها رقم بخوره، به طرز مسخره ای ولتری ها عقب نشینی میکنن. توی این نبرد تمامی خانواده های خون آشام ها، به علاوه ی تمام گرگ نماها حضور دارند، به علاوه ی یک عدد "بلا کالن" که هم تازه خون آشام شده و قدرتش چند برابر بقیس، هم اینکه میتونه از تمامی افراد در مقابل جیمز و جین ولتری که با قدرتشون میتونن از فاصله ی دور انسان رو زمین گیر کنن دفاع کنه.
اگه این جنگ رخ میداد، واقعاً دیگه این جلد چیزی گم نداشت.
پایان
----
کاری؟باری؟
تا بعد...!
همه بروبچ باحال! ()سلام و درود.
متاسفانه چند وقتیه به خاطر سنگین شدن درس ها نمتونم اون طور که باید و شاید به این وب برسم. بالاخره کنکور و بدبختی هاش دیگه! آدم باید یه سال بره تو غار!!
در هر صورت!
یه بخشی تو وبلاگ گذاشتم، به نام سفارشات وبلاگ، که تو همین نوار سمت چپ، تو قسمت صفحات وبلاگه. فایل های مورد نظر شما، اونجا گذاشته میشه.

برای شروع هم فصل های ١٨ به بعد کتاب همدستان شب رو گذاشتم، که خانم نسیم خواسته بودن.
امیدوارم بتونم کمکی بکنم برای راحت تر پیدا کردن فایل هاتون.
همچنان توجه شما رو به مناظره ی این زیر جلب می نمایم!!
کاری؟ باری؟
تا بعد...!
همه بروبچ باحال! ()
Sirius-Shan
بخش اول
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم
فصل ششم
فصل هفتم
بخش دوم
فصل هشتم
فصل نهم
فصل دهم
فصل يازدهم
فصل دوازدهم
فصل سيزدهم
فصل چهاردهم
فصل پانزدهم
بخش سوم
فصل شانزدهم
فصل هفدهم
فصل هجدهم
بخش چهارم
فصل نوزدهم
فصل بيستم
فصل بيست و يكم
فصل بيست و دومم
فصل بيست و سوم
فصل بيست و چهارم
پايان جلد اول
بخش نخست
فصل اول
فصل دوم
دانلود نسخه کامل کتاب
دانلود كل كتاب
دانلود كل كتاب
دانلود كل كتاب
فصل اول
فصل اول
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم
فصل ششم
دانلود كل كتاب
سیرک عجایب-قسمت اول
سیرک عجایب-قسمت دوم
سیرک عجایب-قسمت سوم
سیرک عجایب-قسمت چهارم
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
بخش هفتم
پايان