h

 
رسالت بزرگ ما تو نمایشگاه!
نوشته شده توسط : محسن ابوحمزه - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سلامون علیکم دوستان! حال و احوال؟

اول از همه، بازگشایی نمایشگاه کتاب رو شدیداً تبریک و تهنیت میگم. میدونم که همتون دارین خودتون رو تو نمایشگاه خفه میکنید!(حداقل من که اینطوری هستم! شما رو نمیدونم!!)

ایراد نگیرین که چرا نمیام... نه! درس و مدرسه نیست(البته هست ها، ولی دلیل اصلیش نیست.) حاجیتون -من- معتاد شده! آره... درست شنیدین! معتادیدم! نیشخند همش هم تقصیر یه نفره: اونم اسمش ذولیه! رفیق ناباب همینه دیگه! میان بازی تراویَن رو به شما معرفی میکنن، و شما رو از کار و زندگی میندازن! خجالت هم نمیکشن. خواهشاً درباره تراویَن کنجکاوی نکنید... پیشنهاد میکنم اصلاً نرین سراغش... کاملاً دارم جدی صحبت میکنم. ببینید... من معمولاً عادت دارم –البته اگه تعریف از خود نباشه!- چیزای خوب رو به بقیه هم معرفی میکنم...ولی در این مورد،این کار رو نمی کنم...چون چیز خوبی نیست!(دوستان تراویَنی، برای اطلاعات بیشتر، تو نظرات با من در ارتباط باشین!)

خلاصه! با اجازتون ٣ بار رفتم نمایشگاه. تو این سه بار هم لیستم همراهم نبود(حال کنین! لیست دارم!!) ولی کلی کتاب خریدم، که بعداً همشون رو معرفی میکنم. ولی یه قضیه ای.

اگه یادتون باشه، من 4-3 خط بالاتر گفتم که من چیزای خوب رو به بقیه هم معرفی میکنم. (حالا در ادامه میفهمین چرا این رو گفتم!)

آقا دیدین این جای غرفه ها عوض شده اعصاب ما رو ریخته به هم؟! ما روز اول رفتیم، با هزار ذوق و شوق، بنفشه رو پیدا کردیم(بنفشه خانم نه ها! انتشارات بنفشه منظورمهنیشخند) رفتیم تو. دیدم ای دل غافل! مث این بی جنبه ها ورداشتن واسه همه کتاباشون –از جمله نبرد با شیاطین، سرزمین اشباح، دلتورا و...- بسته بندی های خوشگل، به صورت پَکِیج زدن. خیلی عالی بود! خوراک خودم بود! ولی حیف که قبلاً خریده بودم. بعد رفتیم قیمت کردیم، دیدم یا علی! ما این کتابارو اوایل میخریدیم جلدی 3 هزار و 200! الان شده 5 هزار! یعنی یه مجموعه کامل میشه 50 هزار!! هیپنوتیزمپول مفت! مجموعه سرزمین اشباح  رو من خریده بودم 18 هزار تومن. تو نمایشگاه میداد 40 هزار تومن!!! میدونین یعنی چی!؟(مطمئناً میدونین!!نیشخند) خلاصه! من بعد از اینکه حسابی خرکِیف شدم،(آخه معمولاً وقتی من زیاد کتابای مورد علاقم رو میبینم اینجوری میشم!) گفتم باید چاره ای بیندیشم! و از اونجایی که خودم رو در قبال اونایی که میومدن مثلاً یهو فقط جلد 7 رو -از روی نادانی!!- میخریدن مسئول می دونستم؛ با رفیقم-ذولی- یه نقشه کشیدیم، و رفتیم که عملیش کنیم: اسم عملیات این بود: کتاب بخونین، پول مفت ندین!!‌ ما دوتا میرفتیم دم این کتابا، می ایستادیم(!!) بعد یه نفر که قیافش به علاقه مند های تازه کار میخورد، ما شروع میکردیم:

من: آخ آخ آخ...! ذولی! این کتابو تمومش کردی؟

ذولی: آره! خیلی باحال بود!

من: اصلاً انتهای کتاب بود... خیلی حال کردم! بهترین کتابی بود که تاحالا خونده بودم!

در همین حین، فرد به ظاهر علاقه مند، نظرش جلب میشد و گوش میداد!

من: جلد آخرش رو خوندی یا نه؟

ذولی: نه بابا! چرا پول بدم؟ دانلودش کردم!!

همین موقع، ما دو نفری رو به اون فرد: آقا! میخوای این کتاب رو بخونی؟

اون یارو: آره... باید ببینم... چطوریه؟

و ما بازهم تعریف و تمجید میکردیم، و میگفتیم حتماً بخره کتاب رو.

در آخر، یکی از ما میگفت: ببین! راستی! این مجموعه 50 هزار تومنه ها! تازِگی هم گِرونش کردن ! الکی پولت رو دور نریز! میتونی همین رو مجانی دانلود کنی! همش تو اینترنت هست! همش حجم کم، و آسون! خیلی هم پولش بشه، 1000 تومن میشه! آدرسش رو میخوای؟

اون یارو: آره...بدم نیست! بده!

ما هم مشتاقانه آدرس دارن شان فنز رو مینوشتیم رو ورق و بهش میدادیم(البته! صاحاب دارن شان فنز اصلاً از این قضیه اطلاعی نداره ها!! نیشخند  حالا شاید رای زنی کردیم، یه چیزی به عنوان اجرت ازشون گرفتیم نیشخند)

به جرئت میتونم بگم 8-7 نفر رو همین طور علاقه مند کردیم، و بعد از خرید منصرف! میدونین چقدر ضرر میشه برای انتشارات؟ نیشخنداز خود راضی

از همین تریبون مشتاقانه از آقا قدیانی عذر میخوام! میخواستی کتابات رو گرون نکنی داداش! اصلاً آقای قدیانی! پول که مهم نیست! مهم اینه که به مردم خدمت صادقانه کنی! نه؟! پول که بابا... اصلاً چرک کف دسته...!دروغگوقهقهه

شاید یکی از اون افراد، شما بودید!! نیشخند

انتشارات افق هم به همین ترتیب بود! همه چاپ جدید، پکیج دار، خوشگل و گرون! دوهزار بار با خضوع و خشوع فراوان از این seller ها پرسیدم: عذر میخوام، این پکیج خالیش رو ندارین؟! ولی هربار بی نتیجه موند...

از اونجایی که کتابای افق هیچ جوره تو اینترنت گیر نمیاد، گفتیم بذار اینا هم حالی بکنن، کتاباشون رو بفروشن!! پس رو مخ کسی راه نرفتیم!!

ولی دور از شوخی، من مشتاقانه کتابای قشنگ رو به ملت معرفی میکردم. بالاخره فرهنگی ییم دیگه! چه میشه کرد!؟ عینک

چندبار به ذهنم اومد برم با آرمان آرین مصاحبه کنم! هنوز دو به شک هستم. کلاً نظر 3 نفر رو پرسیدم. 2 تاشون موافق بودن. ولی خودم هم فکر نکنم یه همچین کاری بکنم! نمیدونم!!! ولی بازم مث پارسال، رفتم با آرمان آرین عکس انداختم! خیلی با این حرکت خودم حال میکنم!نیشخند بنده خدا داشت تلفن صحبت میکرد، من خواستم ازش عکس بگیرم، ییهو تلفن رو آورد پایین، به دوربین نیگا کرد، که عکسه خراب نشه. کلاً مردمیه این آرین!  و به علاوه ی اینکه یه امضا گرفتم، از فرزاد فربد! به افتخارش کف مرتب!! نیشخند اون امضا رو هم به زودی اینجا می بینین.

همین! خوشحال شدم که بعد از مدت ها این وبلاگ خاک دیده رو آپ کردم! و ممنون از همه اونایی که نظر میذارن.

راستی! حتماً تو نظر سنجی شرکت کنید! مهمه!

کاری؟ باری؟

تا بعد...


 
comment نظرات این پست ()