h آرتور سی کلارک، و باز هم خدا بیامرز! -

 
آرتور سی کلارک، و باز هم خدا بیامرز!
نوشته شده توسط : محسن - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
 

سلللام.

بسی زیاد بیکار بودم و هیچ کاری برای انجام دادن نبود، گفتم بیام یه سر و سامونی بدم! همون طور که می بینین الان دارم سر و سامون میدم. معلوم نیست؟! نیشخند

آخ گردنم...چند روزه یه جوری شدم...میدونین؟ زود خسته میشم...سرم هم داره درد میکنه...خوش بختانه دیگه مریض نیستم، که باید متشکر اون 3 تا آمپول باشم...آخه میدونین چی شد؟ رفتم پیش دکتره، گفت آمپول بنویسم؟ منم با شجاعت تمام گفتم آره! بنویس! گفت پینیسیلین(خودم میدونم اشتباه نوشتم!!! چشم) زدی تا حالا؟ گفتم آآآآره! بعد که اومدم بیرن گفتم عجب قلطی کردم گفتم آمپول بنویسیه ها! به این فکر افتادم برم بگم آیِ دکتر!(توجه کنید! همون "آقای" دکتره، فقط "ق" خونده نمیشه. پس میشه آیِ دکتر! فهمیدین؟ حالا یه بار بگین! نیشخند) خلاصه! گفتم آیِ دکتر! غلط کردم! شیکر خوردم! آمپول رو بی خیال شو!(ولی شما میدونین، من هیچوقت همچین کاری نکردم!) بعد هم رفتیم و یه خانم پرستار مهربون(!!!) با کمال آرامش آمپول بنده رو زد، منتظرمنم خم به ابرو نیاوردم! فقط یه خورده(خیلی کم) تو دل فوهشش دادم! آخخلاصه...اینطوری شد که الان اینجا خدمت شمام و...اه...هنور گردنم درد میکنه...گریه

راستی! یه نفر یه پیشنهاد بهم داده! تو نظرات همین جا.  نمیدونم دیدینش یا نه. گفته بود به جای اینکه بیام کتاب معرفی کنم، به معرفی لوازم آرایشی بپردازم! نیشخند. فکز خوبیه! نه؟ "لوازم آرایشی فنز!" نیشخند

اینم میشه آدرس وبم! ولی قابل فکره...

خب، بگذریم...یه مدتیه میخوام درباره آتور سی کلارک بنویسم. نمیدونم میشناسین یا نه. من که ارادت ویژه ای نسبت بهش دارم...خیلی ازش خوشم میومد...پارسال فوت کرد...(فوت نه بی سواد! Fowt!! جَو رو خراب کردی!!)

 

 

 

arthur-c-clarke-and-nuclear-weapons-pix-by-gemini-news-2002.jpg

 

نمیدونم چند شنبه ها، شبکه 4 یه برنامه داره به اسم "آسمان شب". درباره فضا و مضا و اینا. بروبچ این برنامه، یه مدت قبل از مرگ آرتور، رفته بودن تو دفترش و باهاش یه مصاحبه انجام داده بودن. خیلی با این حرکتشون حال کردم... پیرمرد رو خوشحال کردن!

این آرتور سی کلارک، سال 2002 شروع کرد به نوشتن یه داستان به نام «آخرین فرمول»، و قول داد اون رو تا سال 2005 ارائه بده. ولی چون پیر و بیمار بود، وقت بیشتری گرفت. پس، وقتی که فهمید دیگه قادر نیست این کار رو به پایان برسونه، و چون خیلی اصرار داشت قبل از مرگش حتماً این داستان رو چاپ کنه، پیشنهاد دوستش «دکتر فردریک پل» رو قبول کرد، تا این داستان رو که احتمالاً آخرین کتاب پل و کلارکه رو با هم تموم کنن.

این کتاب که بر مبنای 100 صفحه از دست نوشته‌های سی کلارکه، و چیزی فراتر از یک داستانه و در حقیقت یک داستان آینده ‌نگرانه درباره ریاضی‌دانیه که برهان جدیدی برای حل یک مساله ی لاینحل ریاضی کشف می کنه.

کلارک از سال‌ها پیش در سریلانکا زندگی می کرد و چند دهه گذشته رو با بیماری فلج پیش رونده دست به گریبان بود،بعد  از شکستن استخوان پشتش کاملا زمینگیر شد. علاوه بر آن، حافظه‌اش سر ناسازگاری گذاشته بود و او نمی توانست اطلاعات لازم برای انتقال به «پل» رو با مطالعه آنچه نوشته بود، به یاد بیاورد.

پل در این باره گفته است:«تلاش کردم با سوال کردن‌های مداوم به ایده او در این کتاب دست یابم؛ اما او یک ای‌میل با این مضمون برایم فرستاد: «نمی‌دانم. هیچ چیز از آنچه در سرم بوده به یاد ندارم.» همه چیز از حافظه او خارج شده بود

اما پل هم گرفتاری‌های خودش را دارد. او از ضعف عضلانی در دست‌ها و پاهایش رنج می‌برد؛ به همین دلیل هم بیشتر داستان را با قلم نوشت و بعد همسرش دوباره آنها را تایپ کرد؛ اما دست‌نوشته‌های او ناخوانا بود. برای او نوشتن هم به اندازه تایپ کردن دشوار است؛ زیرا دست راست او از کار افتاده و اصلا نمی تواند از آن استفاده کند.

«آخرین فرمول» ‌هم دربرگیرنده یک ایده دیگر کلارک است. او در این کتاب اسلحه ای به نام «رعد خاموش» را پیش بینی کرده که همه فعالیت‌های الکترونیکی در یک منطقه را خنثی می کند، تا آرزوی خلع سلاح قدرت‌های جهان محقق شود. از دیگر پیش‌بینی‌های او آسانسور فضایی است که می تواند به مدد یک ریسمان معلق، از یک موضع موازی در فضا هر چیزی را از روی زمین بلند کند.

پل در این باره گفته است با گفت و گو با دوستانش که در زمینه‌های علمی فعالت می‌کنند به این اطمینان دست یافته که هر دوی این آینده نگری‌ها روزی عملی خواهد شد. او می گوید اگر بتوانیم آنچه را که ممکن است در آینده محقق شود نشان دهیم، شما هم می توانید تلاش کنید و دیگران را برای انجام آنها تشویق کنید و یا دیگران را از انجام کارهایی که نباید انجام دهند بازدارید.

پل گفت کاری که او و کلارک به صورت مشترک انجام دادن با همه آنچه تا به امروز نوشته شده متفاوت بود و درباره موضوع های پیچیده‌ای مثل فضاشناسی، ریاضی و فیزیک است در حالی که نویسندگان جوان بیشتر به موضوع هایی ساده‌تر و تخیلی تر گرایش دارند.
پل از آخرین غول‌های بازمانده از این نسل است. همه مردانی که او با آنها در دهه های پیش همکاری کرده، مثل جک ویلیامسون، آیزاک آسیموف و اکنون کلارک حالا دیگر مرده‌اند.

پل و کلارک در دهه 50 قرن گذشته با هم در نیویورک که پل در آنجا به عنوان کارگزار ادبی فعالیت می‌کرد، ملاقات کردند. این همان دوره‌ای است که «سال‌های طلایی» ‌داستان‌های علمی نامیده می‌شود.
دسامبر 2007 و در آستانه 90 سالگی کلارک، پل برای او نامه‌ای نوشت و در آن به یادآوری زمانی پرداخت که هر دو جوان و شاد بودند و در جورجیا دوچرخه سورای می‌کردند. کلارک به این نامه پاسحی نداد. حال او هر روز بدتر می‌شد.
اما کلارک در ماه مارس یک ای میل فرستاد تا بگوید منتظر دست نویس نهایی است. روز بعد کلارک دوباره به بیمارستان منتقل شد و این بار به دلیل مشکلات تنفسی به بخش مراقبت‌های ویژه انتقال یافت. سه روز بعد یعنی 19 مارس او در گذشته بود.
پل هم اکنون، 89 ساله است.

راستش نمیدونم الان این کتاب چاپ شده یا نه...ولی خب کتابای قبلی که هستن! مث ادیسه های فضایی!

ادیسه های فضایی- جلد اول(با تشکر ویژه از Fatima!)

ادیسه های فضایی- جلد دوم(با تشکر ویژه از Fatima!)

ادیسه های فضایی- جلد سوم(با تشکر ویژه از Fatima!)

ادیسه های فضایی- جلد چهارم(با تشکر ویژه از Fatima!)

 

                        مقاله خانم سمیه کرمی، درباره ادیسه های فضایی  

       

 

همین دیگه!

کاری؟باری؟

تا بعد...بای بای

 


 
comment نظرات این پست ()