h مجموعه شفق -

 
مجموعه شفق
نوشته شده توسط : محسن - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠
 

سلام و درود. بعد از مدت های فراوان... سلام!

ببخشید خیلی وقته نبودم. هی میام مینویسم، بعد هی یادم میره پست کنم!نیشخند

الان یه عالم پست نیمه و نصفه دارم! دیگه ببخشید به بزرگی خودتون.

این متن هم از جمله متن هاییه که مدت ها قبل نوشتم. خواستید بخونید، نخواستید نخونید! ولی نظر یادتون نره! متنی که درباره مجموعه شفق نوشتم.

 

استفنی مه یر، نویسنده ای که با کتاب شفق به جمع فانتزی نویسان اومد و تونست در مدت کوتاهی، با خیل طرفدارانش پرفروش ترین کتاب فانتزی سال رو ارائه بده.

شخصیت اصلی این داستان، بلا، دختریست که برای زندگی پیش پدرش به فورکس میاد، و اتفاقاتی براش می افته که زندگیش رو به طور کلی متحول می کنه. بلا به گفته ی خودش دختریست کاملا عادی، دست و پا چلفتی، که هیچ کاری رو درست انجام نمیده، و در شهر قبلیش، مورد توجه هیچ پسری نبوده. ولی به محض ورود به فورکس، همه ی پسرهای شهر مثل آهنربا به سمت اون جذب میشن. همه میخوان یه جوری توجه بلا رو به خودشون جلب کنن. مهمترین این افراد، ادوارد کالن، پسر خانواده مرموز کالنه، که به طور عجیبی عاشق بلا میشه. ادوارد، پسر فوق العاده جذاب و البته قدرتمند، بعد از یک قرن، دختر مورد علاقه ی خودش رو تو فوکس پیدا میکند

 تو  کتاب اول(شفق) هیچ کس هیچ ایده ی درستی درباره آینده ی این داستان نداره و هنوز موضوع اصلی کتاب مشخص نیست. تنها چیزی که میشه حدس زد، اینه که احتمال تبدیل بلا به خون آشام وجود داره. ولی تازه تو صفحه 385 کتاب سه خون آشام ولگرد به فورکس میان؛ و تازه اینجاست که میفهمیم این، موضوع اصلیه کتابه. یعنی نجات بلا، و نابود کردن جیمز. در حالی که این کتاب فقط 515 صفحه داره، یعنی میشه تقریباً آخرهای کتاب.

 این میتونه اولین نقص این کتاب باشه و میتونه به راحتی افراد زیادی رو از داستان زده کنه.

تو کتاب بعدی، ادوارد به این نتیجه میرسه که وجودش برای بلا خطرناکه، و اقدام به ترک اون میکنه؛ اون با کمال خونسردی اعلام کرد که بلا را نمیخواد، و اون رو به حال خودش رها کرد. این کار ادوارد، بلا رو تا مرز دیوانگی پیش برد. ماه ها بلا تو شوک از دست دادن ادوارد بود، و با "حفره ای در قلبش" به زندگی ادامه میداد، هر شب کابوس میدید، و با گریه و جیغ و فریاد از خواب بر میخواست، متوجه نبود اطرافش چه اتفاقاتی داره می افته، متوجه نبود داره "زندگی نمیکنه".

اما یه سئوال. واقعاً ادوارد احتمال چنین اتفاقی رو نمیداد؟ که اگه بلا رو انقدر ناگهانی ترک کنه چه بلایی سر بلا میاره؟ بلا عملاً داشت دیوانه میشد. ولی بلا برای فرار از این دیوانگی چه کار کرد؟ به جیکوب پناه برد. فقط و فقط به لطف جیکوب بود که بلا سالم موند و بلایی سرش نیومد. به نظر من، فداکارترین و بهترین شخصیت کتاب، جیکوب بلک بود. اون فداکارای های بی شماری برای بلا انجام داد. او هم به اندازه ادوارد –حتی شاید بیشتر از اون- بلا رو دوست داشت. ولی هرگز نمیتونست طور دیگه ای به بلا نگاه کنه. همیشه مجبور بود در نقش یه دوست خوب ظاهر شه. در حالی که در عشق بلا می سوخت. در حالی که میدید بلا و ادوارد چطوری عاشقانه باهم صحبت میکنن، و میدونست بلا، نصیب ادوارد میشه. ولی هرگز عقب نشینی نکرد، بلا رو به حال خودش رها نکرد، و همیشه همراه اون بود. هنگامی که ادوارد پیش بلا نبود، این جیکوب بود که بلا رو به زندگی بر گردوند. ولی بلا؟ کاری که او با جیکوب میکرد، خیانتی به عشق او بیش نبود. بلا همیشه خودش رو تو خطر می انداخت، تا تصاویر احمقانه ای رو که با این کار از ادوارد می دید، تجربه کنه. بلا از عشق جیکوب خبر داشت، ولی هرگز اون رو جدی نگرفت... بلا حقیقتاً لایق عشق جیکوب نبود. تا جایی که حاضر شد احساسات جیکوب رو به نحوی جریحه دار کنه، و به اون گفت که حاضر به دوستی با او نیست؛ که این جمله، جیکوب رو در هم شکست. از نظر خود بلا، دلیل اینکه به جیکوب عشق نمی ورزید این بود: «عشق ورزیدن به کسی چنان قدرتی به او میداد که میتوانست عاشق خود را در هم بشکند»(ماه نو- ص219). پس دلیل اینکه بلا حاضر نبود با جیکوب رابطه ای نزدیک برقرار کنه این بود. او میترسید. میترسید جاوکوب همان بلایی را سر او آورد، که ادوارد آورده بود. با اینکه جیکوب بارها قبل از این گفته بود که هرگز چنین کاری نخواهد کرد. با اینکه بلا مطمئن بود ادوارد هرگز باز نخواهد گشت. پس با این اوصاف، او میتوانست دوستی جدید رو با جیکوب آغاز کنه. با اینکار، میتونست خاطرات بد گذشته رو هم فراموش کنه. اما بلا این کار رو نکرد. به محض اینکه فهمید آلیس برگشته، به محض اینکه دوباره یاد ادوارد براش زنده شد، رفتار پرخاش گرایانه ای رو دربرابر جیکوب در پیش گرفت. بعداز تماس ادوارد، و بعدازاینکه جیکوب جواب تلفن را داد و گفت "اون برای تشییع جنازه رفته"، همه چیز تغییر کرد. ادوارد در صدد خود کشی بر اومد و بلا و آلیس به دنبال او راهی ایتالیا شدند. مگر این همان جیکوبی نبود که بلا قبلاً بارها گفته بود "من به تو نیاز دارم..." ؟ مگر همون جیکوبی نبود که تو بحرانی ترین مرحله  زندگی بلا، اون رو تنها نذاشته بود و همراهیش میکرد؟ آیا این رفتار بلا درست بود؟

تو کتاب بعدی، گرگنماها نقش پررنگ تری پیدا میکنن. موضوع کلی داستان، همچنان اون اتفاقیه که تو کتاب 1 افتاد. همون سه خون آشامی که به فورکس میان. تو کتاب اول جیمز از بین رفت، تو کتاب دوم لورنت، و حالا نوبت ویکتوریاس. بذارید دوباره اشاره ای به موضوع ضعیف داستان بکنم. واقعاً میتونست اتفاقات پیچیده تری رخ بده. ولی استفنی مه یر به همون خون آشام های ولگرد بسنده کرد، و البته اینم بگم که خیلی ماهرانه، اتفاقات و داستان های جزئی تری رو در این میون گنجاند. مثل افسانه ی قدیمی گرگنماها، سرگذشت ادوارد، رزالی، جاسپر و آلیس.

هنوز رابطه ی بلا و جیکوب پر تنشه. حالا جیکوب یه گرگ محسوب میشه، پس بین ادوارد و جیکوب هم تنفر و دشمنی وجود داره. جیکوب همچنان بلا رو دوست داره و حاضره هرکاری به خاطرش انجام بده. همین جاس که ویکتوریا وارد داستان میشه. حالا اون اومده که انتقام جیمز رو بگیره. گرگینه ها و خون آشام ها برای اولین بار باهم متحد میشن، تا این دشمن مشترک رو نابود کنن. درواقع بلا باعث شده که ویکتوریا به دشمن مشترک تبدیل بشه. بلا و جیکوب دوباره با هم دوست میشن، و جیکوب تصمیمی جدید میگیره. اون تصمیم میگیره به بلا بفهمونه که بلا عاشق اونه، ولی داره وانمود میکنه، که همین کار، منجر به شکستن دست بلا میشه!! ولی جیکوب بالاخره موفق میشه. هنگام جنگ با تازه متولد شده ها، بلا با اشتیاق تمام جیکوب رو بوسید. به او فهموند که عاشقشه...و این کار جیکوب رو تو بد وضعیتی قرار داد...حالا جیکوب مطمئن بود که هم اون بلا رو دوست داره، هم بلا اون رو. ولی هرگز دستش به بلا نمیرسید. چون تصمیم بلا چیز دیگه ای بود.

به نظرم پافشاری بلا برای بودن با ادوارد، و تبدیل شدن به خون آشام کار احمقانه ای بود. وقتی از بیرون به ماجرا نگاه میکنیم، فنا ناپذیر بودن خیلی عالی به نظر میاد. ولی فقط کسایی که این اتفاق رو تجربه کردند، میدونن چه وضعیه. رزالی برای این از بلا متنفر بود، که داشت به میل خودش زندگی خودش رو نابود میکرد. که داشت با دستای خودش زندگیش رو از بین میبرد. از نظر رز، این زندگی یه زندگی منجمد بود، بدون هیچ پیشرفتی... تاحدی که رز به بلا حسودی میکرد... ادوارد هم به هیچ وجه راضی به اینکار نبود، و نمیخواست اون تبدیل شه. ولی بلا، کله شق تر از این حرف هاست، به علاوه، فشاری که از طرف ولتری ها وارد میشد، کار رو برای بلا آسون تر کرد.

همکاری گرگینه ها و خون آشام ها فوق العاده بود. گویی که هیچوقت باهم دشمن خونی نبودند این دو. این دوگروه، به کمک هم تازه متولد شده هارو نابود کردن، و نذاشتن اتفاقی برای بلا بیفته. و همون طور که میدونیم، "سث" نقش مهمی تو این پیروزی داشت. حالا دیگه مشکلی برای بلا وجود نداره. خطر رفع شده. زمان ازدواج ادوارد و بلا رسیده. جیکوب با درماندگی تمام شاهد ازدواج بلا و ادوارد بود... از همون موقع تصمیم گرفت دیگه از حالت حیوانی خودش خارج نشه، و همیشه به صورت گرگ زندگی کنه. چون میدونست از این پس، آن دو-جیکوب و بلا- از هم متنفر خواهند شد. حتی شاید روزی مجبور شدند باهم بجنگند...

فقط یه معجزه میتونه این وضعیت وحشتناک رو سروسامون بده. الان آتش بس موقت گرگینه ها و خون آشام ها تموم شده، ادوارد با بلا ازدواج کرده، و جیکوب با تمام وجود از هردو متنفره. این معجزه، تو کتاب آخر اتفاق می افته. به نظرم این کتاب، از هر نظر کامل تر و بهتر از 3 کتاب قبلی بود. نه جایی از کتاب خسته میشیم، نه برخلاف 3 کتاب قبل، قسمت های بی اهمیت داره و نه داستان الکی کش اومده. حدود 700 صفحه، مفید و عالی. شاید دلیل این موضوع این باشه که حدود نصف فصل ها از زبون جیکوب مطرح میشه. برای مخاطب همیشه تجربه های جدید جالبه؛ که قسمتی از داستان از زبون یه شخصیت دیگه بیان بشه. مخصوصاً اگه اون شخصیت، جیکوب بلک،-یه گرگینه- باشه. تو این فصول جیکوب به طور کامل شناخته میشه و دیگه هیچ ابهامی دربارش نمیمونه. تمام انگیزه هاش و شخصیت واقعیش مشخص میشه، و به همین دلیله که اکثر کسایی که این مجموعه رو میخونن، طرفدار پروپاقرص جیکوب هستن، و از ادوارد خوششون نمیاد، درحالی که قهرمان این داستان ادوارده! نه جیک!

و اما معجزه! توی ماه عسل، بلا متوجه میشه حاملس، در حالی که فقط 2 هفته از ازدواجشون میگذره. این موضوع غیر عادییه، اونا برمیگردن پیش خانواده، تا بلکه کارلیسل بتونه کاری بکنه. جنین داخل شکم بلا، چیزی بین انسان و خون آشامه، به همین دلیل رشد فوق العاده سریعی داره، و از همه مهمتر اینکه غذای اون، غذای خون آشام هاست... خون.این جنین از خون بلا تغذیه میکنه تا زنده بمونه. تمام انرژی بلا رو مصرف میکنه، تا خودش روز به روز قوی تر، و مادرش به مرگ نزدیک تر بشه.

دیگه اینجا داستان به اوج خودش میرسه. جیک مصممه بلا رو بکشه، با اینکه مطمئنه بعدش به دست 5 خون آشام وحشی کشته میشه. بقیه ی گرگینه ها هم با جیک مشکل پیدا کردن. بلا داره میمیره و ادوارد هم حال درست و حسابی ای نداره. همون طور که بالا اشاره کردم، اینجاس که معجزه میاد. جیک گرگینه بود، و گرگینه ها هم دچار پدیده ی          میشن، ولی جیکوب اینطوری بلا رو دوست نداشت. وقتی بچه ی بلا به دنیا میاد، جیکوب تصمیم میگیره اون رو بکشه. حتی تا بالای سر اون هم میره، ولی به محض اینکه چشمش به نوزاد می افته، از این رو به اون رو میشه، دچار      میشه! و همین نوزاد، اواخر باعث علاقه ی اندک بلا به جیک هم بود، در واقع اون علاقه ی بلا نبود، علاقه ی نوزادش بود...

صلح! این نوزاد باعث میشه بین گرگینه ها و خون آشام ها صلح به وجود میاد. و حالا میمونه موضوع ولتری ها. حالا بلا هم خون آشام شده و قدرت فوق العاده ای داره. اینجای داستان واقعاً فوق العادس. تمام خانواده های بزرگ و قدرتمند خون آشام که از اول داستان اسمشون اومده بود، وارد داستان میشن تا به خانواده کالن در برابر ولتری ها کمک کنن. ولتری ها با تمام قدرت در حال حمله به کالن ها هستن. و قدرت ویژه ی بلا اینجا کشف میشه. همونطور که ادوارد میتونست ذهن رو بخونه و آلیس آینده رو ببینه، بلا میتونه مثل یه محافظ عمل کنه. این عالی ترین و زیرکانه ترین      برای این موضوعه که ادوارد نمیتونست ذهن بلا رو بخونه. به همین دلیل هم بود که توی قصر ولتری ها، جیمز و جین ولتری نتونستن آسیبی به بلا برسونن.

انصافاً این جلد آخر از هر نظر کامل تر و برتر از جلدای دیگس.ولی تنها ضعفش... موقعی که همه منتظرن اون جنگ تمام عیار آغاز بشه، و نابودی مسلم و روشن ولتری ها رقم بخوره، به طرز مسخره ای ولتری ها عقب نشینی میکنن. توی این نبرد تمامی خانواده های خون آشام ها، به علاوه ی تمام گرگ نماها حضور دارند، به علاوه ی یک عدد "بلا کالن" که هم تازه خون آشام شده و قدرتش چند برابر بقیس، هم اینکه میتونه از تمامی افراد در مقابل جیمز و جین ولتری که با قدرتشون میتونن از فاصله ی دور انسان رو زمین گیر کنن دفاع کنه.

اگه این جنگ رخ میداد، واقعاً دیگه این جلد چیزی گم نداشت.

پایان

----

کاری؟باری؟

تا بعد...!بای بای

 


 
comment نظرات این پست ()