h دروازه ای به نام کلاغ -

 
دروازه ای به نام کلاغ
نوشته شده توسط : محسن - ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
 

دروازه ی کلاغ؛

کتابی که ممکن است در ابتدا با دیدن نامش بخندید، ولی بلافاصله وقتی نام نویسنده را پایین تیتر آن می بینید، سرفه ای میکنید، کتاب در دست میگیرد و متفکرانه آن را ورق میزنید، و به احتمال فراوان آن را میخرید!

و این، فقط مستلزم آن است که آثار قبلی "آنتونی هوروویتس" شما را جذب کرده باشد؛ یعنی همان کاری که با من کرد!

"دروازه ی کلاغ" جلد اول از مجموعه ی پنج جلدی "قدرت پنج نگهبان" است.

داستان تا اواسط کتاب، روند عادی ای را طی میکند. اتفاقاتی که مقدمه ی حوادث اصلی کتاب است.

مت فریمن، به خاطر دزدی دستیگر می شود، ولی به جای رفتن به زندان و یا محاکمه شدن، به روستایی دور افتاده فرستاده میشود تا پیرزنی مرموز وعجیب از او نگهداری کند.  مت همیشه می دانست که با بقیه تفاوت دارد. اتفاقاتی که در این مدت برایش رخ میدهد و چیزهای عجیبی که در آن دهکده می بیند، او را از این موضوع مطمئن میکند، و متوجه می شود خطرهای زیادی هم در کمین اوست و جانش در خطر است. و از همه وحشتناک تر، تا به حال هرکسی سعی کرده به او کمک کند، سرنوشتی جز مرگ نداشته...

مت حالا فهمیده او جزئی از یک واقعه ی تاریخی است! پای جادو و جادوگری در میان است، و او یکی از پنج نفری است که میتواند جلوی فعالیت های شیطانی آنها را بگیرد!

 

                                                                  

(کوری چشم بعضیا:-")

این داستان یه نوعی تاریخ را به چالش کشیده. موضوع آتلانتیس دوباره به میان آمده. در جایی  از زبان یک دکتر باستان شناس، داستانی نقل می شود مبنی بر اینکه ده ها هزار سال پیش تمدن بزرگی روی زمین وجود داشته. این اولین تمدن نابود شد...به تدریج و از روی قصد. موجوداتی با قدرتی غیر قابل تصور و شیطانی روی زمین آمدند. آنها پیشینیان نامیده میشدند و تنها آرزویشان این بود که در اطراف خود رنج وبدبختی ببینند

فکر کنم این یه موضوع عادی باشه، که وقتی تعداد زیادی کتاب میخونید، به طور ناخودآگاه این کتاب هارو باهم مقایسه میکنید؛ یعنی همون کاری که من هم انجام میدم!

آنتونی هوروویتس از نویسندگان مورد علاقه ی منه. با قلمش و طرز نوشتنش خیلی حال میکنم. به نظرم متفاوت مینویسه. ولی دروازه ی کلاغ اونطوری که فکر میکردم نبود.

کتاب های قبلی هوروویتس خودمونی تر بودن، همون سادگیش آدم رو جذب میکرد. یکی از چیزهایی که ازش خوشم نیومد، شباهت زیاد این کتاب به جلد چهارم از مجموعه ی نبرد با شیاطین(دیموناتا) داره؛ کتاب بک(و حتی کتاب های دیگه ی این مجموعه)

من کلاً از سوژه های تکراری خوشم نمیاد، اما اعتمادم به آنتونی هوروویتس باعث شد کتاب رو رها نکنم، چون فکر میکردم تو جلدهای بعدی این کتاب بهتر شه. و اما شباهتش به بک. توی هر دو کتاب شیاطین قصد دارن توسط یک دروازه، به این دنیا وارد شن، و فقط یک نفر میتونه جلوی اونها رو بگیره. توی کتاب مستقیماً به استون هنج اشاره شده، دروازه ای برای ورود "پیشینیان". اصلاً همین پیشینیان، که یکی از سوژه های مجموعه ی دیموناتا هم بودن، که توسط شیاطین نابود شدن..

در کل، سوژه ی جدیدی نبود، ولی داستان جدیدی بود.

کتاب های بعدی این مجوعه، ستاره اهریمنی و طلوع تاریکی به زودی خوانده خواهند شد!

پ.ن: دقت کردین اصلاً به روی خودم هم نیاوردم که سه ماهه پست نکردم؟؟نگران


 
comment نظرات این پست ()