h همگام با دراکولاهای تهرانی! -

 
همگام با دراکولاهای تهرانی!
نوشته شده توسط : محسن - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱
 

درود

بعد از کش وقوص(قوس؟) های طولانی، و بعد از مدت تقریباً یک سال(شایدم دو سال!) بعد از خوندن تهران، کوچه ی اشباح، تصمیم گرفتم سریع جلدهای بعدی این کتاب رو هم بخونم و تمومش کنم؛ و حالا این کار رو تموم کردم!(البته نه دقیقاً الان، شاید یه ماه پیش!)

 http://www.axgig.com/images/23039012915904757266.jpg

 

خب... جلد دوم "ملاقات با خون آشام" نام داره. خیلی مشتاق بودم که سریعتر این جلد رو هم بخونم، و یه مقایسه ای با کتاب قبلی داشته باشم. حدس میزدم این جلد به مراتب بهتر باشه، و خب اینطور هم بود!

البته دلیلی برای توجیه زیاد خوب نبودن جلد اول پیدا کردم، و اون اینه که وانمود کنیم واقعاً نویسنده ی جلد اول سیامک گلشیری نیست؛ همونطور که خودش توی کتاب اشاره کرده و خیلی هم بر اون اصرار داشته، اون کتاب نوشته ی "دراکولا" هست، و گلشیری فقط اون رو چاپ کرده! اگه اینطوری به قضیه نگاه کنیم، میبینم اون داستان خیلی هم خوب بود! یعنی باید با "داستان" گلشیری همراه شیم، و اون رو جدی بگیریم. جلد اول با همه ی ضعف هاش نقطه ی شروعی بود برای ماجراهای اصلی. شاید ضعف داستان تعمدی باشه، برای بیشتر طبیعی جلوه دادن موضوع. البته همه میدونیم که نویسنده ی کتاب خود گلشیریه، و این فقط نوعی "بازی" بوده، نوعی داستان توی داستان! اگه بخوایم بهش فکر کنیم یه خورده گیج کننده هست، بیایم فکر کنیم دربارش، در واقع بذارید فکر خودم رو بگم براتون!! این که روی جلد کتاب نوشته بشه: نویسنده: دراکولا- بازنویسی سیامک گلشیری طرفند جالبی بود، و میتونه مخاطب هایی مثل من رو که دوست دارن بعضی وقتا متفاوت، و فرای اون چیزی که حقیقت داره فکر کنن، به چالش بکشونه! همه میدونیم این یه داستان تخیلیه، ولی اگه بخوایم به خود داستان توجه کنیم، ممکنه به این نتیجه برسیم که: شاید این فقط یه داستان نباشه، شاید تمام چیزهایی که نویسنده توی کتاب نوشته راست باشه، شاید واقعاً یک شب، توی اتوبان چمران، نویسنده با "دراکولا" دیدار کرده، شاید واقعاً بچه هایی در غرب تهران ناپدید شدن... و "شاید" هایی از این قبیل!

هیجان های این کتاب خیلی بیشتر شده بود! تند و تند اتفاق های نسبتا کوچیک، ولی  ترسناکی رخ میداد که باعث می شد داستان از یکنواختی در بیاد. سایه هایی که توی تاریکی حرکت میکردن، صداهای مرموزی که از کنار گوش "سیامک گلشیری" نام او رو صدا میزنن، کابوس های شبانه، و حضور گه گدار یک "دراکولا" در خانه ی نویسنده! همه ی اینها باعث میشه مدام از خودمون سئوال کنیم: یعنی بعدش چی میشه!؟

داستان خیلی پیچیده نیست، اتفاق هایی که میفته به داستان جذابیت میده؛ روند داستان اینه که مدتیه از چاپ کتاب "تهران، کوچه ی اشباح" می گذره، و به نظر میاد دیگه همه چیز برای شخصیت داستان –سیامک گلشیری- تموم شده، تا اینکه سروکله ی خبرنگاری به نام اشکان پیدا میشه که ادعا میکنه حرف های گلشیری رو توی کتاب باور کرده، و به وجود دراکولا ها اعتقاد داره، و حتی پا رو فراتر از این گذاشته و اون خانه ی مذکور رو پیدا کرده.

این کتاب به شرح ماجراهایی می پردازه که برای سیامک گلشیری و این خبرنگار رخ میده، و ارتباطی که به خانه ی مورد نظر پیدا میکنند.

ولی ماجرای این خبرنگار اینجا تموم نمیشه و تو جلد سوم هم ادامه پیدا میکنه، تغییراتی که توی روند داستان به وجود میاد، و میشه ماجرای اصلی داستان.

جلد سوم ولی در مقایسه با جلد دوم ضعیف تر بود. اینجا تقریباً اتفاق مهمی نمیفته، و روند داستان حول حل معماهایی میچرخه که سیامک گلشیری همچنان با اونها سروکار داره. خبرنگار ناپدید شده و فقط سیامک گلشیری میدونه او کجاست و چه اتفاقی براش افتاده. توی آخرین دیدارشون، خبرنگار از نویسنده خواسته بود مدارک و نوشته هایی که جمع آوری کرده رو پیدا کنه و چاپ کنه. حالا گلشیری به دنبال اون نوشته ها به خانه ی مادر اشکان و ریتا، نامزد اشکان میره و با اونها ملاقات میکنه. ولی یک جای کار می لنگه...چرا هروقت نزدیک خانه ی مادر اشکان میره، افرادی مشکوک مراقب او هستند؟ سایه های ترسناک با او چه کار دارند؟ چرا یکی از همسایگان گفت مادر اشکان مدتی بعد از ناپدید شدن پسرش از آنجا رفته و دیگر بازنگشته؟ پس کسی که نویسنده با او ملاقات کرد چه کسی بود؟ دختر بچه ای که در خانه ی خبرنگار بود و با حالت ترسناکی به او نگاه میکرد که بود؟ چرا نامزد اشکان مدتی کابوس میدید؟ یا بهتر بگم، چرا مدتیه "وحشی" شده بود؟ و آن دو نقطه ی سرخ رنگ روی گردن او چیست...؟

همه ی اینها چیزهاییه که تو جلد سوم به اونها بر میخورید...حدس اینکه واقعاً چه اتفاقی افتاده کار سختی نیست، ولی گره های داستان اصلاً اینها نیست؛ گره ی داستان در واقع همون مدارک و نوشته های اشکانه... نوشته هایی درباره "جنگل ابر"، و چیزهای دیگه ای که نمیشه چیزی از اونها فهمید... و این وظیفه ی گلشیریه که این معما رو حل کنه.

اما حالا گلشیری مشکل دیگه ای هم داره...مدتی بعد از ناپدید شدن اشکان، ریتا با نریمان نامزد کرده...حالا نریمان هم داستان گلشیری رو باور کرده، و دنبال راهی میگرده تا نامزدش رو از این وضعیت نجات بده، و او تنها راه نجات را رفتن به خانه ی دراکولا میداند...

و مشکل سوم...دراکولا دوباره بازگشته، و باز کابوس ها برای گلشیری ادامه دارند...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

+آذربایجان سنین باشین ساغ اولسون...


 
comment نظرات این پست ()