h در رثای یک همشهری... -

 
در رثای یک همشهری...
نوشته شده توسط : محسن - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳٩٢
 

مطمئن نیستم پای کیوسک دیده باشمت. چون سالهاست این عادت از یادم رفته است. به احتمال زیاد دستِ دوستی یا عزیزی، و شاید دخترم دیده باشم. هرچه هست از عکس جلدت خوشم آمد و تورا در دست گرفتم. جزئیات اولین دیدار یادم نیست. ولی مطمئنم که ورق زدن، شروع درگیری من با این کتاب بود. می گویم کتاب، چون خیلی وقار داشت و قامت و رنگ و لعابش شبیه ماه نامه ها نبود. انگار نیامده بود که موقتی باشد. آمده بود بماند. وقتی ردیف داستان ها و مقاله ها را دیدم به اولین چیزی که فکر کردم ریختن برنامه ای برای نوشیدن ِ آن بود.

من کتاب خوان حرفه ای نیستم و راستش از حرفه ای ها دلِ خوشی ندارم. بارها می بینم شان. شبیه کارمندهای اتاق بایگانی هستند، مثل آنهایی که در پزشک قانونی کار می کنند، دیگر مرگ وهستی برایشان عبرت و دقت نیست. همه را خوب قفسه بندی می کنند و خیلی خوب تشریح می کنند ولی در خودشان هیچ اتفاقی نمی افتد.

به هر حال سرِ ماه به هر شکلی که به دستم می رسیدی تا آخر می خواندمت. تو شدی نجات دهنده ی ایام بی حالی و بی کاری، پشت درهای بسته ی اتاق هایی که تو را می خوانند و باید به انتظار بنشینی. بودنِ تو در کیف، مایه ی آرامش و این رفتار برایم غریب بود. تو شدی نشانه ی آغاز ماه جدید. بارها شد که تو را خریدم و دخترم نیز برای خوش حالی من هم زمان خریده بود و بعد از چند روز یکی هم گاه و بی گاه با پست به دستم رسید و این طور بود که از یک شماره سه نسخه داشتم و همین آغازی بود برای مُبَلّغ  شدن. راستی چه کسی شأنِ این کتاب را دارد. قمیت روی جلد آن جایی برای جلوه فروشی نداشت ولی من دنبال کسی بودم که این هدیه، آغازی برای اعتیادش  به تو باشد. پس می گشتم و به عزیزترین ها با توصیه های فراوان هدیه می دادم.

دلم می گرفت وقتی می دیدم در طول ماه هم چنان در پیش خان روزنامه فروشی ها مانده بودی و خوشحال می شدم وقتی می شنیدم نایاب شدی. بارها به تشویق نا خدایت، قلم به دست گرفتم که شاید من نیز هم سفر این کشتی باشم، ولی نشد. یاد روزهایی می افتم که آرزو داشتم عکسی و نامی در کیهان بچه ها داشتم و این حسرت با من باقی ماند و حالا برای این کتاب، همین حس را دارم. نوشتن برای تو جسارت می خواهد و من ندارم.

حکمت ماندگاری ات را تا حدی می دانم ولی فاش نمی کنم چرا که می ترسم تو را از دست بدهم. می ترسم. همیشه دل شوره دارم که نکند با عوض شدنِ مدیران، ناگهان بالغ نشده از دنیا رخت بندی و این احساس همیشه با من بوده است و حالا که سه سالگی ات را جشن می گیرند، همچنان همان دل شوره را دارم.

به ناخدا و کارکنان خدوم این کتاب درود می فرستم. امیدوارم که باد و باران و سیلاب های روزگار توان بلعیدن و غرق کردنت را نداشته باشند چراکه سوتِ رسیدن این کشتی به بندرگاه، در این ایام بسیار مغتنم است.

ابراهیم حاتمی کیا/ منتشر شده در شماره بیست و چهارمِ ماهنامه ی داستان همشهری/ خرداد 92

       


 
comment نظرات این پست ()