اِرمیا ی امیرخانی

ارمیا ماهی کوچک دوست داشتنی ای است که به ناگه دریا را از او گرفته اند. علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب، به دلایل طبیعی می میرد. اما هرکس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد! ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی است، روی زمین…

***

به راستی درباره ی کتاب ارزشمند ارمیا چه میتوان گفت؟ به عقیده ی من، ارمیا را نباید فقط خواند، ارمیا را باید فهمید ، ارمیا را باید زندگی کرد…

کتاب "ارمیا" روایتگر داستان زندگی پسر جوانی است به نام ارمیا؛ ارمیایی که با از دست دادن بهترین دوست و رفیق و همراهش مصطفا، دچار اندوه و افسردگی ای وصف ناشدن می شود، و پس از این واقعه، زندگی اش کاملاً متحول شده و حتی مفاهیم بنیادین زندگی اش هم کاملاً از هم می پاشد و تغییر میکند.

این داستان بر خلاف بسیاری از داستان ها، چند نقطه ی اوج دارد، قسمت هایی که وجود هرکدام به تنهایی در یک کتاب برای "فوق العاده" نامیدن آن کافی است. و مشخص است که حضور تمام آنها در کنار هم در 300 صفحه، چه لحظات با شکوهی را برای مخاطب رقم خواهد زد!

اما با شکوه ترین قسمت این کتاب، سی صفحه ی پایانی است؛ سی صفحه ای که به اندازه ی تمام سیصد صفحه کتاب برای مخاطب جذابیت دارد.

به عقیده ی من، ارمیا بیانگر شخصیت واقعی خودِ امیرخانیست. شخصیتی که از نظر ظاهری هم شباهتی به خودِ نویسنده دارد.

***

خیلی درباره ی نوشتن درباره ی این پست فکر کردم، و خیلی بیشتر هم وقت گذاشتم. شاید حدود دو ماه پیش بود که به سی صفحه ی پایانی کتاب رسیدم. طبیعتاً تحت تاثیر نثر عالی و تغییر مسیر داستان قرار گرفتم. کتاب رو تموم نکردم. تصمیم گرفتم صبر کنم، تا روزی که بتونم با فراق بال و در سکوت کامل، قسمت پایانی رو کامل بخونم و همون لحظه دربارش بنویسم. «نوشتن درباره ی پدیده ای به نام "ارمیا" جسارت میخواهد!» البته این تنها دلیل نبود. راستش رو بخواید، جراتش رو نداشتم! نوشتن درباره ی ارمیا کار راحتی نیست. و مشکل من هم همین بود. اول تصمیم داشتم فقط به نوشتن قسمت های طلایی، و مستقیماً از روی کتاب بسنده کنم. ولی طاقت نیاوردم! البته این رو هم بگم، متنی که به عنوان خلاصه نوشتم، خیلی خیلی خیلی کلی هست، و میتونم بگم شاید پنج درصدِ موضوع اصلی داستان هم نباشه. فقط نوشتم، که نوشته باشم! ترجیح میدم مستقیم به بعضی چیزها اشاره نکنم، و اجازه بدم خودتون بخونید و غافلگیر بشید و لذت ببرید.

داستان فراز و نشیب های زیادی داره. تا میخواد به یه نقطه ی ثابت برسه و یه روند رو طی کنه، اتفاقی رخ میده و مسیر داستان رو تغییر میده و مخاطب رو غافلگیر میکنه، و به نظر من، این جذابیت داستان رو بیشتر میکنه.

و اما...برسیم به اون جسارت!

واقعیتش توی این داستان قسمت هایی هم وجود داره که باب میل من نیست، مثل تمام متن هایی که میخونم! ولی آیا اصلاً من در حد و اندازه هایی هستم که بخوام از "رضایی به نام امیرخانی" ایراد بگیرم؟؟ مضحکه!!

شاید اگه نکته ای هم وجود داره که از نظر من نقصه، از بی اطلاعی من از ادبیات باشه! من به شخصه به نگارش داستان خیلی اهمیت میدم، و قبل از نثر و روایت، این نگارشه که جلوی چشمام میاد. من دوست ندارم وقتی دارم یک دیالوگ میخونم، و دارم همون لحظه، و با فضای ساخته شده توسط نویسنده و شخصیت های اون، این مکالمه رو توی ذهنم مجسم میکنم، با جملات کتابی و رسمی و چکش نخورده مواجه بشم. به عبارت دیگه، حالم بدجوری گرفته میشه. که متاسفانه توی این کتاب، از این –بذارید بگم معضلات!- زیاد دیدم. البته برای این نکته، و تمام نقص های احتمالیِ دیگه، توجیح مناسبی دارم، که خواهم گفت!

تناقض هایی توی رفتار ارمیا دیدم. شخصیتی که امیرخانی آروم آروم برای ما توصیف میکنه، شخصیتی نیست که به راحتی عصبانی بشه و سر این و اون فریاد بزنه و قاطی بکنه! حتی اگه حق با اون باشه! بعضی تغییر رفتارهای این مدلی رو دوست نداشتم. اگه بشه اسم اینهایی که بهشون اشاره کردم رو "نقص" گذاشت، توجیح مناسبی برای همه ی اینها وجود داره، و اون سنِ کم نویسنده موقع نوشتن کتابه. ارمیا سال 74 نوشته شده، وقتی که امیرخانی 22 ساله بود، وهمچین کتابی و همچین متنی برای یک نویسنده جوان 22 ساله، یعنی یک شاهکار...

***

سایه از سر همه کم شده بود. بورژوا، فئودال، اپوزیسیون، انتلکتوئل، معدن چی، بسیجی، چپی، راستی. هیچ کدام فرق نمی کردند. سایه ی بزرگ تر از سرهمه کم شده بود. این بار کسی از دریا ماهی نگرفته بود. از ماهی، دریا را گرفته بودند. ماهی های حلال گوشت و حرام گوشت، همه به نحو تأثر برانگیزی بالا و پایین می پریدند. ستون فقراتشان را خم می کردند مثل کمان. بعد عین تیر که از چله رها می  شود، با سر و دمشان به زمین ضربه می زدند و به هوا پرتاب می شدند. دوباره با شکم به زمین می خوردند و این کار مرتب تکرار میشد. ماهی ها خودکشی می کردند!

...بعضی ها شمع آورده بودند. شمع ها خاصیتی غیراز روشنایی داشتند. خاصیتی غریب که زمین را مثل آسمان می کرد. زمین مصلا با شمع های روشنش، آسمان تر از آسمان با ستاره های تکراری اش بود.

اعداد وقتی از مقادیر محسوسی بیش تر می شوند، دیگر هیچ مفهومی را منتقل نمی کنند. صدهاهزار نفر آدم با یک میلیون با ده میلیون خیلی تفاوت ندارند. هیچ کس اندازه ی دریا را بر حسب قطره ها نمی گوید. دریایی از آدم. اگرچه دریا را از ماهی ها گرفته بودند، ماهی ها خود دریا شده بودند.

***

کتاب ارمیا ابتدا توسط انتشارات سمپاد و سپس سوره مهر چاپ شد، و در آخر به نشر افق سپرده شد و به چاپ بیست و چهارم رسید.

شما هم هم اکنون به جمع حدود صدهزار نفری بپیوندید که این کتاب را مطالعه کرده اند!( سفارش اینترنتی کتاب با قیمت 6000 تومان)

/ 48 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عدنان

سلام داداش محسن.بالاخره تونستم باز کنم نظراتتو.یه مدت وبت باز نمیشد.امیدورم از نبودن غیر موجهم ناراحت نشده باشی،در اسرع وقت تمام پستا رو می خونم و کامنتی موشکافانه(کاملا اجزای درونیشو میشکافم بصورت کامل

عدنان

نگاه کن کتاب(بطور کلی هر ژانر) باید جذابیت رو در صفحات اخریه کتاب ب اوج خودش برسونه. درواقع مشکل نویسندگان داخل کشور اینه که کتابشون در صفحات اول جذابیت مختصر داره بعد کم کم ملال اور می شه! اگر وقت"" کنم حتما می خونمش. و یکی از دلایل خوندن این کتاب قلم روان تو تویه نقد کتابه. قلمی که منو وادار کرد تا اخر متن رو با دقت بخونم. جا دار تبریک بگم رفیق:)

zoli

سلام امروز بعد از مدت ها دوباره به وبلاگم سر زدم. خیلی وقت بود که دوست داشتم مطلبی پست کنم اما متاسفانه نه حرفی برای گفتن داشتم و نه حس و حالش رو. تا اینکه یه دوست خوب که خواست نامش فاش نشود :)) و ما نیز به این خواسته اش احترام میذاریم منو به حرکت وادار کرد. خلاصه وقتی فهمیدم وبلاگم حداقل همین یک طرفدار خوب رو هم داره ... به این فکر افتادم که یه کاری بکنم و یه حرفی بزنم.

هدیه

سلام دوستان اگه در نوشتن فیلنامه استعاد دارین فیلنامه هاتون ور به این ادرس بفرستینhttp://gnp2009.blogfa.com/

ليمو

ديدين يه وقتايي آدم دنبال يه كاريه هي پشت گوش ميندازه ميگه فردا فردا و اون فردا هيچوقت نميرسه، شما الان باعث شدين بعد چند سال اون فردائه برا من برسه. من چند قرني هست كه دنبال اينم كه سنت حسنه مطالعه غير درسي را به جا بيارم كه نميشه، وقتي كامنت گذاشتين كلي شاد گرديدم فهميدم وبلاگتون دقيقا همون فردائه هست. رفتم نظرات را يه نگاه كردم دپرس شدم. اينجا جمع ادبياتي هاست؟ ما خواننده هاي غير ادبياتي اونوقت تكليفمون چيه؟ يه سوال: آثار رولد دال در چه گروهي قرار ميگيره؟ من تمام بچگيم با رولد دال گذشت. ماتيلدا، جادوگرها، جيمز و هلوي غول پيكر و ...

میترا

تما بخون خیلی قشنگه پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان ا

دوقلوها

´´´´´´´´´¶¶ ´´سلام´´´¶¶¶ ¶¶¶´´´´´¶¶´¶ ´¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶ ´´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ´´´´´¶¶´¶¶´´´´¶¶¶¶ ´´´´¶¶´´´´´¶¶¶ ´´´¶¶´¶¶¶¶´´¶ ´´¶¶¶¶¶´´¶¶´¶´´´´´´´´¶ ´¶¶´´´´´´´´¶¶¶´´´´´´¶¶ ´´´´´´´´´´´´¶¶´´

BookWorm

جلد اخر لارتن کرپسلی رو دوباره میذارید لطفا؟؟؟؟ [فرشته]

sina sheytoon

♥ سلام ♥ ♥♥ دعوتی داری ♥♥ ♥♥♥ خوشحال میشم به وب من بیای ♥♥♥ ♥♥♥♥ اگه دوس داشتی لینکت کنم ♥♥♥♥