اگنس؛ یک عاشقانه ی سریع!

"یک عاشقانه سریع" را شاید بتوان بهترین توصیف برای کتاب "اگنس" دانست. تمام اتفاقات داستان در یک تم دراماتیک و عاشقانه و با سرعت بسیار بالا، بدون مقدمه و موخره رخ میدهد و نویسنده به دور از مقدمات مرسوم داستان را پیش میبرد. استفاده از صنعت ایجاز(کوتاه نویسی و عدم وجود توصیف های غیرضروری) مهمترین شاخصه ی این کتاب است که لذت مطالعه کتاب را دوچندان میکند و سرعت مطالعه را افزایش میدهد، و نیک میدانیم جزو سخت ترین هنرهای نویسندگی، نوشتن متن موجز است که البته "پیتر اشتام" نویسنده ی آلمانی اثر در آن خبره است، به طوری که توانسته چنین روایت طولانی و پرفراز و نشیبی را تنها در 150 صفحه نگارش کند که از ارزش بسیار بالایی برخوردار است، و جالب است بدانید این کتاب 36 فصل دارد که این نیز خبر از سرعت بالا دارد.

عکس پیتر اشتام

image-532380-breitwandaufmacher-hlsm-532380.jpg

 

"اگنس" داستان زندگی یک نویسنده ی سوئیسی را روایت میکند که عاشق زنی میشود که هرروز اورا در کتابخانه می بیند. اگنس از او میخواهد داستان "او" را بنویسد و مرد دست به کار میشود. تمام اتفاقات و حوادثی که به اگنس مربوط میشود، اعم از اولین ملاقات، نحوه ی ارتباطش با او، جاهایی که میرفتند و اتفاقاتی که می افتد به صورت داستان(به تعریف صحیح تر:خاطره) ثبت میکند. تا جایی که او در داستانش به زمان حال میرسد، و تصمیم میگیرد داستان را متوقف نکند و ادامه ی آن را آنطور که دوست دارد بنویسد. اگنس هم با او همراهی میکند وارد بازی اش میشود، همان رفتارهایی که او در داستان گفته را انجام میدهد و همان حرفها را میزند و همان جاهایی میروند که در داستان اشاره شده و حتی همان لباس ها را میپوشند.

159733_5C034vTb.jpg

نکته ای که درباره این اثر وجود دارد این است که این کتاب حرف برای گفتن دارد. تنها یک داستان ساده و عاشقانه نیست که برای سرگرمی نوشته شده باشد. نصیحت های رفتاری، انتقادهای اجتماعی و فرهنگی، پیام های اخلاقی و گاها غیراخلاقی و غیره در جای جای این اثر مشهود است، ولی نویسنده اصلا قصد ندارد مخاطبش را مجاب کند که این پیام ها خوب اند؛ تنها سعی دارد عقاید و نظرات شخصی اش در باب روابط اجتماعی و فرهنگی و رفتاری را به نوعی به خورد مخاطب دهد و به روش های مختلف مخاطب را در تیررس این پیامها قرار دهد و چون هنرمندانه مسائل را بیان میکند و مدت زمان طولانی به مقوله ای نمیپردازد، نسبتا در کارش موفق است.

برای مثال، در روز اولی که اگنس در خانه ی مرد نویسنده می ماند از او درباره کتابهای قبلی اش و موضوع نوشته هایش سوال میکند، مرد اما از نوشته هایش شرمگین است و آنها را هیچ میداند و افسوس میخورد که چرا دست آورد قابل توجهی در زندگی اش ندارد. با این دیالوگ ها، این فکر در ذهن مخاطب شکل میگیرد که به راستی ماحصل زندگی چند ده ساله ی هرفرد، دقیقا چیست؟ وقتی شخصیت داستان چندکتاب تخصصی و مجموعه داستان را بی سود میخواند و از آنها شرمگین است، پس چه دستاورد مهمی میتواند قابل اهمیت و ذکر باشد؟ این همذات پنداری باعث میشود بتوان به راحتی بخشی از داستان شد وهمراه با آن، و درون آن پیش رفت. در ادامه نویسنده پا را فراتر میگذارد و یک یک مقوله ی تاریخی، اما کلیشه ای راهم دستکاری میکند: استون هنج. نویسنده های زیادی را سراغ دارم که پای این آثار کهن را به داستان خود باز میکنند و آنها را آنطور که خود میخواهند توصیف میکنند و برای روند فراطبیعی داستان خویش از آن بهره می برند. پیتر اشتام اما تنها استفاده اش از این سنگ های فراتاریخی، نقض آنهاست. اگنس توضیح میدهد که طبق نظریه ای، آنها هیچ خاصیت ستاره شناسی یا اسطوره ای ندارند، و فقط برای این ساخته شده اند که انسان های نخستین میخواستند اثری از خود برجای بگذارند و در طبیعت محو نشوند؛ و دوباره ذهن مخاطب معطوف به این سوال اساسی میشود: که به راستی، پس از مرگ چه اثر ارزشمندی از من به جای مانده و آیندگان چرا باید از من یاد کنند؟

هوش سرشار نویسنده اما به این عاریه ی تاریخی محدود نمیشود. او از احساس هنری خود نیز هنرمندانه خرج میکند و اینبار یک تابلوی نقاشی منحصر بفردی از قرن نوزدهم را به کتابش دعوت میکند. (همین تصویری که طراح جلد خوش ذوق استفاده کرده: نسخه آلمانی کتاب را انتخاب کرده و تنها کاری که کرده این بوده که یک اثر هنری را تکه تکه کرده!! )

159733_Vu1nnkJo.jpg

 

 اگنس و مرد نویسنده به بهانه دیدن خوشبختی و رضایت، به نمایشگاهی در شیکاگو میروند و آنجاست که با تابلو ای به نام " بعدازظهر یکشنبه در جزیره گراند ژات"، اثر نقاش جوان فرانسوی "ژرژ سورا" مواجه میشوند. نویسنده تا همینجای کار رسالت فرهنگی خویش را به نحو احسن انجام داده، هم یک اثر هنری را معرفی کرده و هم یک هنرمند که از قضا اروپایی هم هست را تبلیغ کرده. او اما پا فراتر میگذارد و در قالب ظرافت های نویسندگی، عامل تمایز، شهرت و ارزش این اثرهنری را به زیبایی بیان میکند: 《نزدیک تر که رفتیم، نقاشی در برابر چشم های ما تجزیه شد به دریایی از نقطه های کوچک. خط و خطوط ها ناپدید شدند و سطح ها در هم روان. رنگ های روی تابلو مخلوط نشده بودند، نقطه نقطه کنارهم گذاشته شده بودند. نه سفید خالص بود و نه سیاه خالص. هرتکه تمام رنگ ها را در خود داشت و تازه از دور تصویر کاملی دیده میشد.》دلیل شاهکار شمرده شدن این اثر و عامل تمایز آن از دیگر نقاشی های رنگ روغن در همین عاملی است که بالا اشاره شد، تابلوی نقاشی مذکور به صورت نقطه به نقطه نقاشی شده که خود آغازگر یک سبک نو در نقاشی کلاسیک بود.

برداشت اگنس اما از این اثر ستودنی است، آنجا که میگوید:《خوشبختی را نقطه نقطه نقاشی میکنن و بدبختی را خط خط. وقتی تو میخواهی خوشبختی ما را توصیف کنی باید یک عالم نقطه های کوچک درست کنی، مثل سورا، آن وقت مردم از فاصله ای میتونن ببینن که نا خوشبخت بودیم》

همانطور که اشاره شد، شخصیت اصلی داستان مردی است اروپایی که در شیکاگو زندگی میکند. در واقع تنها شخصیت آمریکایی این کتاب، اگنس است، که با اینکه هیچوقت تقصیری نداشته، ولی تمام مشکلات سر راه او قرار میگیرد. گویی به نوعی اوست که قربانی هجوم اروپایی ها به کشورش شده!

مراودات بین شخصیت های کتاب همگی در برگیرنده ی یک سری انتقادات و ایرادها به سبک زندگی و فرهنگ امریکایی است. اوج این انتقاد در جشن هالوین رخ میدهد. آنجا که شخصیت اصلی با اینکه عاشق اگنس است و میداند معشوقه اش در بین کارناوال است و از او هم برای حضور در برنامه دعوت کرده، جلسه ی کاری شرکت راه آهن را بهانه میکند و باکمال میل آن را میپذرید، و حتی وقتی صدای کارناوال خیابانی را میشود، خوشحال میشود که در جمع آنها نیست، و این در صورتی است که از دلخوری اگنس خبر دارد. نویسنده از زبان شخصیت مرد تاکید میکند که همیشه از هرچه ماسک و بالماسکه بود بدش می آمد.

این انتقاد تا جایی پیش میرود که لوئیز، زن فرانسوی که درجلسه حضور دارد با مرد نویسنده همکلام میشود درباره زندگی در ایالات متحده میگوید: 《توحش، توحش منحط》. یا در جایی دیگر با مطلع شدن از بیماری اگنس میگوید:《زن های آمریکایی همیشه بیمارن، اما نمیمیرن. میخوان که آدم مدام عذاب وجدان داشته باشه》

نکته ی جالب اینکه باوجود انتقادهای اجتماعی گسترده، این اروپایی ها هستند که مقصر شمرده میشوند! شاید انتقاد پیتراشتام نهایتا برمیگردد به حضور بی حد و حصر غیرآمریکایی ها در این کشور که موجب گسیختگی فرهنگی میشود. تمام کاستی ها و خیانت های داستان از طرف شخصیت های اروپایی است. افکار مرد نویسنده، گذشته ی نچندان پاک او در روابط، و تفکراتی که درباره اگنس دارد و تصمیمی که در آخر داستان میگیرد. به همین ترتیب شخصیت لوئیز هم همینقدر متزلزل و غیرقابل دوست داشتن توصیف میشود. اگنس اما پاک و مظلوم است. کوچک و شکننده که گویی در تمام زندگی به او ظلم شده. بحث نمیکند، کنایه نمیزند و آزاری ندارد. 

 

 پیتراشتام پای را فراتر میگذارد و جسارت به خرج می دهد و در یک داستان با تم عاشقانه، چند کنایه ی سیاسی هم به وضع جامعه بزند، آنجا که وقتی مرد نویسنده در میهمانی شب سال نو مشغول بحث با پدر لوئیز است و این دیالوگ ها رد و بدل میشود: 《در یک انقلاب همیشه پای قدرت درمیونه. قدرت هم کسی داره که پول داره. من کاسب کارم، میدونم چی دنیا رو تکون میده》، 《امراز در ابعاد جهانی همان چیزی اتفاق می افتد که صد سال پیش در شهر نمونه پولمن اتفاق افتاده بود و این هم دیر یا زود به شورش ها و طغیان هایی می انجامه》 و جمله ی آخر که لوئیز میگوید و خاتمه بخش این مکالمه است:《امشب اون انقلاب اتفاق نمی افته. همه مستن》! که احتمالا این "همه"، همان شهروندان امریکا هستند و "مست بودن" نشانه ی بیخیالی و سرخوشی کاذب که مانع تحرکات اساسی میشود.

از نیمه های کتاب، داستان با شیب ملایمی از یک عاشقانه ی لطیف و آرام به یک تراژدی تلخ و غم انگیز تبدیل میشود. وقتی گرمای عشق کمرنگ میشود و دعواها و نفرت ها و جدایی ها رخ مینمایاند. 

در پس این اتفاقات نیز انتقادی نهفته وجود دارد به روابط اجتماعی بی مهابا در آمریکا. مرد نویسنده ی داستان گاهی خود -با زبان اول شخص- روابط گذشته اش را به خود یادآور میشود و خاطره ای را برای مخاطب بیان میکند، و در طرف دیگر ماجرا همین روابط را برای اگنس هم متصور میشود. درست است که هیچکدام از این روابط پنهانی نبوده و هیچکدام از طرفین هم سعی در پوشاندن آن ندارند، و حتی نسبت به آن حساسیت هم به خرج نمی دهند و خیلی عادی با آن برخورد میکنند، اما نمیتوان نقش این قضیه را در جدایی میان آن دو منکر شد. آنگونه که حسادت مرد نسبت به هربرت(دوست قبلی اگنس) همیشه هویدا بوده، و برخلاف فکر مخاطب که آن رابطه را توهم می پندارد و تصور میکند ارتباط جدی ای نبوده، وقتی اگنس میگوید:"وقتش که رسید میرم نیویورک، پیش هربرت " برایش تعجب بر انگیز و غیرقابل پیش بینی است.

 

 و بعد -خیلی سریع تراز آنچه فکرش را بکنیم و به همان سرعتی که شروع شده بود - همه چیز تمام میشود. اگنس میرود، و دلیل آن حامله شدنش، علی رغم پیشگیری بود. هیچکدام با این قضیه کنارنمی آیند، مرد بیشتر، و پیشنهاد سقط را میدهد، ولی اگنس تصمیم میگیرد از او جدا شود و خودش بچه را به دنیا بیاورد. پیش دوست پسر سابقش، هربرت.

کار مرد نویسنده میشود هرروز مقابل خانه ی اگنس رفتن و اورا تماشا کردن، سر زدن به مکان هایی که قبلا با او بوده و حتی خرید از فروشگاه های خیابان محل زندگی اگنس، همانجایی که او از آنجاها خرید میکند:《امیدی نداشتم که او را در یکی از این مکان ها ببینم، اما خودم را به او نزدیک تر حس میکردم》. و این احساسات در حالی است که اگنس تمام وسایلش را از آپارتمان او برده، شماره تلفن منزلش را واگذار کرده و حتی جواب نامه های او را هم نمیدهد. تمام این اتفاقات درست لحظه ای پس از حضور لوئیز-همان زن فرانسوی که در جلسه ی شرکت راه آهن و در جشن هالویین یکدیگر را ملاقات کرده بودند- رخ داد، آنجا که در لحظه ی خداحافظی، شماره تلفن خصوصی اش را روی کارت ویزیتش نوشته بود و گفته بود:《بهم زنگ بزن. مدت ها بود که هم صحبت به این خوبی نداشتم》. حضور ناگهانی و صمیمی او در آن شب که مرد نویسنده به دلیل تنفر از جشن بالماسکه، اگنس را ناراحت کرده بود و از جلسه ی راه آهن سر درآوده بود و با لوئیز همصحبت شده بود مشکوک بود! حضور و تاثیر اصلی لوئیز در داستان، درست لحظه ای پس از رفتن اگنس بود. مرد از رفتن اگنس ناراحت است و دنبال راهی برای معذرت خواهی است. حتی اولین باری که پس از آن لوئیز را میبیند عذاب وجدان دارد که نکند دارد خیانت میکند. لوئیز وقتی از جدایی او و اگنس مطلع میشود، قصد میکند حال و هوای اورا عوض کند. پس مرد را دعوت میکند تا به خانواده ش معرفی کند. خانه شان را نشانش میدهد و با هم گپ میزنند. او وقتهایی را که با لوئیز است اصلا به اگنس فکر هم نمیکند، و حتی شادمان است، و درست وقت هایی که تنها میشود فکرش به سمت اگنس میرود. او حتی اعتراف میکند که بدون اگنس احساس آزادی میکند، و اینکه همیشه آزادی را بر خوشبختی ترجیح میداده. تمام این قضایا حامل یک پیام هستند، همان معضلی که گریبان گیر خانواده های امریکایی و اروپایی بود و به مرور زمان به سایر کشورهای درحال توسعه صادر شده، و آن همان عدم تعهد و مسئولیت پذیری درقبال خانواده است، و این مسئله آنقدر معمولی بیان شده که مخاطب ناخودآگاه آن را جزوی از رفتار روزمره ی هرکس(حتی خودش) قلمداد میکند. این مسئله به علاوه ی ذکر روابط قبلی مرد که درباره تهمت زدن به نامزد قبلی و رها کردنش صحبت میکند، همگی حامل یک پیام هستند:بی اخلاقی افسارگسیخته در ایالات متحده. اینکه پرداختن به این موضوع توسط پیتراشتام جنبه ی انتقادی دارد یا تبلیغی، صرفا برعهده ی مخاطب است. اما تاثیر این رفتارهای هنجارشکنانه در ذهن مخاطب غیرقابل انکار و اجتناب ناپذیر است.

عاملی که این داستان را از سایر داستان های درام و تراژدیک متمایز میکند، روندی است که مرد نویسنده در قبال فقدان اگنس در پیش گرفته که شاید بتوان نامش را گذاشت نوعی جنون، یا هذیان ادبی! که به موجب آن مرد از دنیای واقعی فاصله گرفته و به درون قصه اش پناه می برد :او داستان اگنس را متوقف نمیکند. بعد از اینکه اگنس میرود، داستان -پس از وقفه ای کوتاه - دوباره ادامه میابد و غیبت اگنس برای مخاطب به نوعی فراموش میشود. او در داستانش فرزندشان را به دنیا می آورد، برای او جنسیت و نام انتخاب میکند و به زندگی با اگنس در داستان ادامه میدهد. درواقع این داستان نسخه ی بدون نقص و شیرین تری از زندگی خودش است، بدون دعواها و درگیری ها.

اگنس البته برمیگردد و رابطه شان مجددا شکل میگیرید، اما سردتر از قبل و متفاوت تر و همچنان مردد هستند که باید باهم ازدواج کنند یا نه! دیگر راه داستانی که نوشته شده با راه اتفاقاتی که در واقعت زندگیشان می افتد جدا شده و آن داستان کاملا با زندگی واقعی فرق دارد.

داستان برخلاف روند ساده اش، پایانی عجیب دارد. پایانی که البته شروعش از اولین جمله ی کتاب است:《اگنس مرده. داستانی او را کشت》، و همین شوک ثانیه ی ابتدایی داستان مخاطب را تا آخر به خود میکشد تا ببینید چرا و چگونه این اتفاق رخ میدهد. دلیلش شاید برگردد به روحیه ی ادبی مرد نویسنده، که تصمیم میگیرد پایان داستان را ادبی و شاعرانه تمام کند:در یک شب سرد زمستانی، اگنس را به عمق جنگل میفرستد. تک و تنها. و فکر نمیکند شاید اگنس این پایان پنهانی را در کامپیوترش بیاید. و می یابد...

/ 0 نظر / 71 بازدید