کفترکُش

کفترکُش...داستانی که مطمئناً بعد از خوندن اون به کبوتر ها علاقه مند میشید!! این داستان ثابت میکنه که لازمه ی "عالی" بودن داستان، سوژه های بزرگ و دنیاهای پیچیده و دست نیافتی و وجود قدرت های ماوراء طبیعه و وجود قهرمان تو داستان نیست، بلکه "پرداختن" به داستان و شخصیت ها شرط اول موفقیت داستانه!

 

 

انگار داستان صرفاً در مخالفت با حیوان آزاری نوشته شده و این موضوع همه جای کتاب به چشم میخوره؛ مردمی که بدون هیچ دلیلی از کبوترها متنفراند و اونها رو میشکند، درحالی که از نظر پالمر-شخصیت اصلی- اونها موجودات بدی نیستند! ولی به خاطر جبر اجتماع، حتی پالمر هم که از کشتن کبوترها متنفره طوری رفتار میکنه گویی با اونها موافقه، ولی او همیشه در حال نقش بازی کردنه.

به نظرم این تنفرِ بی دلیل و دوست داشتنِ بی دلیل کبوتر ها نگاه جالب و جدیدیه، انگار "آدم بده" ی داستان کبوتر ها هستن!

در این شهر هرساله مراسمی برگزار میشه  که در انتهای اون هزاران کبوتر هدف تیراندازی مردم می شوند، و نهایتاً افرادی به نام "گردن پیچ" بین جنازه ی کبوتر ها میچرخند، و کبوتر هایی که هنوز زنده هستن رو با پیچاندن گردنشون میکشند.

میشه اینطور فکر کرد که دلیل این تنفر همین مراسم باشه. این برای "پالمر" سئوال بود، که چرا باید این اتفاق بیفتد؟ چرا باید به اونها شلیک بشه؟ و پاسخ مادرش به این سئوال "نجات دادن اون کبوتر از بدبختی" بود. شاید حتی این "دشمنی" توهمی  بیش نباشه که به وسیله ی پسرک داستان به طور ناخوداگاه به ما القا میشه؛ چرا که تنها تصویری که او از رابطه ی بین انسان ها و کبوتر ها دیده شلیک هرساله به اونها بوده، به همین دلیل فکر میکنه باید از این پرنده متنفر باشه، چراکه عقیده داره همه همینطور هستند! اون فکر میکنه کبوتر ها همگی بدبخت هستن، و این انسان ها هستند که با شلیک کردن به اونها، از بدبختی نجاتشون میدن. و تفکر ساده ی کودکانه و البته زیبای پالمر در قالب این کلمات جای میگیره: "چقدر کبوتر بودن غم انگیر است و چقدر این آدم ها خوبند.آنها میتوانستند همین طور بی تفاوت بایستند و کمکی نکنند، اما شلیک می کردند و می کشتند و پرنده های بیچاره را از بدبختی نجات می دادند]...[ او حدس زد که در آن روز این تنها دلیل خوشحالی مردم است. چراکه هر سری که با چشم های نارنجی تاب می خورد، یعنی یک مخلوق بدبخت و بیجاره که روی قلب مردم سنگینی میکرد، کم می شد. پالمر با لبخندی بر لب فکر کرد بهشت باید پر از کبوتر باشد..."همین موضوع به مرور به تنفری بی دلیل تبدیل شده،  او کبوترها را موش هایی بال دار تصور میکنه، از اینکه کتابی درمورد کبوترها از کتابخانه قرض بگیره وحشت داره، ترس از اینکه ممکنه متصدی کتاب خانه موضوع رو به مقامات گزارش بده!! از اینکه به او بخنندند و مسخره اش کنند...و او نهایتاً به خاطر علاقه به کبوترها از طرف سایرین طرد شه، او که با تلاش زیادی عضو یک گروه شده.

این "نگاه"جالب ادامه پیدا میکنه، به این صورت که تا واسط کتاب تمام تصورات پسرک از کبوتر ها ناشی از توهمات غلطه. ولی اینجا ناگهان تغییری رخ میده، و چهره ی واقعی این کبوتر هویدا میشه! وقتی برای اولین بار از نزدیک یک کبوتر رو جلوی پنجره ی اتاقش میبینه، چنان توصیف زیبایی از کبوتر میشه که همه عاشقش میشیم! چشمان تیله ای نارنجی رنگ، سر زیبا، پاهای صورتی، رنگ های جذاب بنفش و آبی... و اولین برخورد پالمر با کبوتر اتفاق میفته و او متوجه میشه بر خلاف تصورات همه، این حیوان بسیار بامزه و دوست داشتنیه! او ابتدا سر درگمه، باید این کبوتر رو از ترس مردم و دوستانش برونه، یا به علاقه ی خودش توجه کنه و پناهش بده و نگهش داره؟

این داستان شخصیت های ساده، اما جالبی هم داره.بینز، موتو و هنری، بچه های شرور و بازیگوش، پدر و مادر پالمر، و دروتی. تا نیمه ی کتاب دروتی شخصیت سئوال برانگیزی داره. همیشه پسر ها اون رو اذیت میکنن، اذیت های دیوانه کننده! اما او هرگز خم هم به ابرو نمیاره، و بدتر از اون، حتی نیم نگاهی هم به پسرهایی که اون رو با برف میزنن، تو راه مدرسه و خونه درست مقابلش می ایستن و مجبورش میکنن بارها مسیرش رو تغییر بده و اذیت های این چنینی نمی اندازه. قبل از آنکه پالمر به 9 سالگی برسه، بهترین دوست اون دروتی بود. حتی دروتی اون رو به جشن تولدش هم دعوت کرده بود؛ اما بعد از تولد 9 سالگی پالمر اوضاع فرق کرده بود. او حالا عضوی از یک گروه بود، گروهی که حتی به خاطر تف کردن روی زمین، جلوی دیدگان معلم،به اون افتخار میکردن! اما نه اذیت های پسرها، که شخصیت قوی دروتیه که آدم رو جذب میکنه، و مدام دنبال این هستیم که بدونیم چه افکاری تو مغز دروتی میچرخه؟و کی طاقت اون طاق میشه؟ و از همه مهمتر چه عاملی باعث این موضوع میشه! شایدم این علاقه به شخصیت دروتی به خاطر مظلومیت بیش از حد اوست! قسمتی از متن کتاب: «بینز اذیت هایش را بیشتر کرد، در مقابل او دست ها و پاهایش را تکان داد، چشم هایش را گرد کرد و گوش هایش را جنباند.لب هایش را چنان باز کرد که تمام دندان های رنگارنگش نمایان شد.خرخر کرد،فریاد کشید،فین کرد، و درست توی صورت او جیغ کشید.کنسرو پر از لوبیای پخته را توی کفش های او خالی کرد. مقابل دروتی سرش، حتی قوزک پاهایش تکان می خورد. دروتی اصلاً برنگشت.اصلاً نگاه نکرد. یک روز که باد می آمد بینز با مشت کوبید زیر کتاب های او. کاری کرد که برگه هایش روی زمین ریختند و پراکنده شدند. دروتی مجبور شد دنبال برگه ها بدود. یک روز دیگر کلاه قرمز نرم او را قاپید و روی سر خودش گذاشت، مسخره بازی در آورد و رقصید. رهگذرها از خنده منفجر شدند. حتی ماشین هایی که رد میشدند سرعت شان را کم کردند. دروتی یک ذره لبخند هم نزد. کنار نرفت. بر نگشت. هیچ کاری نکرد. حتی روز بعد کلاهش را توی خانه نگذاشت. در روزهای بعد بینز کلاه را سوراخ کرد و وسط خیابان انداخت. کلاه را توی سطل زباله گذاشت و از آنتن ماشینی آویزان کرد.آن را با میخ به تیرک تلفن آویخت. با آن پنجره ها را پاک کرد.

[…]بینز کفرش در آمد. و آخرین کاری که کرد از همه ی کارها ساده تر بود. طبق معمول راه دروتی را بست و آنقدر به او نزدیک شد که فقط به اندازه یک کاغذ بین دماغ هایشان فاصله بود. به چشم هایش خیره شد. برای آنهایی که آنجا بودند و حتی برای خود بینز هم ثابت شد که حالا هم حتی اینقدر نزدیک هم، هنوز -هنوز- هم آن دختره به او نگاه نمی کند و نخواهد کرد. »

ولی سر انجام طاقت دروتی هم تمام میشود...

با روند داستان انتظار داریم حتی اگه پالمر از دروتی عذرخواهی هم کنه، دروتی بهش بی اعتنایی کنه و برای همیشه از اون متنفر باشه.چرا که دلش از رفتار اون شکسته. ولی این انتظار تنها به این دلیله که فراموش کردیم شخصیت های داستان فقط بچه های 9-8 ساله هستن!! و مدام اونها رو هم سن خودمون تصور می کنیم، و این موضوع بارها اتفاق میفته، و بعضی وقتها رفتار ها و دیالوگ هایی که بین اونها رخ میده رو از بک بچه بعید میدونیم!

 از اینجا به بعد و اتفاق های کوچکی که رخ میده بیشتر با شخصیت دروتی آشنا میشیم، و این شخصیت هم به یک شخصیت عادی تبدیل میشه، یه دختر، مثل بقیه ی دخترها!

یه نکته ی جالب اینکه توی بعضی قسمت ها با خوندن متن داستان، صحنه های یک فیلم توی ذهنمون شکل میگیره. توی این داستان هم از اون قسمت هایی که شخصیت داستان تلاش میکنه تا به هر قیمتی که شده یه مسئله ی خاص رو فراموش کنه وجود داره. دوچرخه سواری میکنه، توی تنهاییش فکر میکنه، و با سربازهای سربی که داره جنگی تمام عیار راه میندازه، و یک جا این جنگ وارد متن داستان میشه، و چنان با جدیت مطرح میشه، گویی اصلاً کل داستان درباره جنگیه که بین سربازهای خشن سربی، و یک پاک کن صورتی بدجنس اتفای میفته! کاملاً ماجرا رو شرح میده! به این معنی که افکار و رفتار های کودکانه ی پالمر مستقیماً وارد متن داستان میشه و ما رو با خودش همراه میکنه! و یا مسئله ای مثل شرح یک بازی بیسبال! و همه ی اینها برای اینه که حتی منِ خواننده هم حواسم از ماجرای اصلی دور بشه و اون رو فراموش کنم. و حتی یک جا افکار و طرز فکر کبوترِ داستان هم مطرح میشه!!

پایان داستان اون طوری که انتظارش رو داشتم نبود.هیچکوودم از اتفاق هایی که احتمالش رو میدادم نیفتاد، و در کل از آخرش زیاد خوشم نیومد، به غیر از یک جمله؛ جمله ی پایانی، که تقریباً گویای خیلی چیزهاس: «دستی به طرفش دراز شد. ترسید. دست کوچکی بود. دست بچه ای که نوکی را لمس کرد. نوازشش کرد. بچه ای که می گفت: بابا میشه منم یکی از اینا داشته باشم؟»

در کل کتابی بود که از خوندش لذت بردم!

 

 +راستی! یه سئوالی همیشه تو ذهنم بود... میخواستم از شما بپرسم! اینکه پست های معرفی کتاب رو با لحن کتابی بنویسم یا با لحن خودمونی و عامیانه!؟ برای همین یه نظر سنجی گذاشتم، که توی نوار سمت چپ وبلاگ هست، لطفاً توی نظرسنجی شرکت کنید. ممنون!

/ 42 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

والله یونی سوان تا حالا بارها اومده و رفته...دقیقا کجا رو میگی رد کردم؟ آخرین سکانسش[نیشخند] هم لحظه ای بود که اینده رو میبینه و متوجه میشه که گرابز دنیا رو نابود میکنه و بعدش به گرابز گفت و رفت...تو جلد نهمم فعلا نیومده... ولی یه چیزی...این جلد نهم به راحتی قوه ی تجسم آدمی رو به سخره میگیره[نیشخند]لعنت به دارن شان[نیشخند]

محسن

درود! يه موضوعي هست كه بايد روشن بشه... آقايي كه بر خلاف اسمش هيچ سهمي از "احسان" و همچنين "شعور" نبرده؛ به سختي ميتونم "دوست عزيز" بنامت! ولي چه كنم كه من -خوشبختانه- مثل شما نيستم! دوست عزيز! كسي شما رو مجبور نكرده وبلاگ من رو باز كنيد، يا پست هام بخونيد، و كامنت بذاريد! شايد درك اين موضوع براي شما سخت باشه! ولي اينجا، مثل ساير جاهايي كه شما-چه تو زندگي حقيقي و يا مجازي- توش ميچرخي و هرچي از دهنت در مياد ميگي و سايرين هم مقابله به مثل ميكنند نيست! پس لطف كن زين پس از خوردن شكرهاي اضافي در اين وبلاگ خودداري كن! اين وبلاگ هيچ نيازي به حضور شما و امثالتان ندارد! و فكر كنم اين تنها وجه مشترك من با ساير كسايي كه شما رو ميشناسن باشه!

مهرآرا

من از این فرم کتابا خیلی خوشم میاد! [پلک] احتمالا میرم میخرم ولی خب بهترین کتابفروشی های اینجا هم گاهی معروف ترین کتابا رو ندارن من واسه یه کتاب سه ماه صبر کردم تا از تهران بیاد اینجا حالا کتاب نسبتا معروفی بود نمیدونم همچین کتابی رو اصلا بدونن وجود داره یا نه...! احتمال نود درصد پی دی افش هم نیست [نگران] راستی به نظر من بهیچوجه لحنتو کتابی نکن چون خیلیا از خوندن پستات منصرف میشن! :-" جوری که تو پست میزنی و نظرات و احساسات خودت نسبت به داستانو توش میگی بنظر من اگه لحنت کتابی بشه یه جورایی هم مسخره میشه و درضمن خودمونی حرف زدن باعث میشه بهتر حرفاتو درک کنیم.[پلک]کلا از هر لحاظ بهتره[مغرور] راس میگنا یه مدت فیلتر بودی... درمورد کامت قبلی یکم گیجیدم اولش... حالا مگه چی گفت انقد اعصابت داغون شد؟...! سرمن خالی نکنی!:-"

كيميا

من يك كمي بعد از اين كه براي بار تقريبا 4ام نقدتون رو خوندم نظرم عوض شد عاميانه باشه بهتر است[تایید] اصلاً حق با ديگران است و بس و در ضمن اگه نقداتون مال خودتونه واقعاً بي نظيرن من يك همچين نقدي رو توي هيچ وبي نخوندم[دست][دست]......... شما به جاهاي بالايي ميرسيد[مغرور] بازم amazing

مرضیه

سلام ممنون که وقت گذاشتی جاودانگی یک روز قشنگ بارانی بلیط تئاتر خاطرات ادم و حوا همینا یادمه

ومپایر

http://vampayerrrr.blogfa.com/

مطهره

چه عجب یه اپی دیدیم[نیشخند] باید کتاب جالبی باشه. از اونایی که جوایز نیوبری میگیرن خوشم میاد...

♪ملودی♪

چه اسم باحالی داره کفتر کش[قهقهه]