و اما نمایشگاه...

نمایشگاه کتاب یکی از مهمترین اتفاق هاییه که همیشه منتظرشم و همیشه هم ازش لذت میبرم.

یَنی یه محسنه و یه وبلاگ سرزمین اشباح و یه نمایشگاه کتابِ شلوغ!خیال باطل و همین شلوغیه که عاشقشم! یه جورایی شرطی شدم! دیگه با نمایشگاه خلوت حال نمیکنم!

معمولاً هم من با موجودی به نام ذولی(همچنین: ذولانی، ذوالفقار، جَـک،(نیشخند) رضا، فرهاد!! و... ) میرم نمایشگاه. ولی امسال –همونطور که شاید بعضی از شما ها بدونین- آقا شاغل تشریف دار شدن(عجب فعلی استفاده کردم!!نیشخند) و پشت یه غرفه وایسادن! این شد که من فقط دو - سه ساعت از تایمم تو نمایشگاه رو با اون گشتم. و معمولاً وقتی ما تنهایی بریم نمایشگاه رو بگردیم، تایم های فان برای هردومون کم میشه!

معمولاً برنامه اینه که بریم پیش آرمان آرین یه کم حرف بزنیم و ازش تعریف کنیم و چند تا عکس باهاش بندازیم، بعد بریم پیش فرزاد فربد و همین کار رو بکنیم؛ بعدشم بریم پیش بنفشه و فندق (نیشخند)  و سایر جاها. اما اینبار چون آرمان(!!) نبود و منم دوربین عزیزم رو جا گذاشته بودم، فقط به صحبت کردن با فرزاد فربد راضی شدیم.افسوس

بنفشه جذابیت گذشته رو نداشت. فقط یه "تولد یه قاتل" از دارن شان رو جدید آورده بود. ولی با این حال فکر کنم در کل 6-5 ساعت تو اون غرفه بودم!! و یه مورد دیگه اینکه تعداد کارکنانی که تو غرفه هستن و راهنمایی میکنن بیشتر شده بود. سری های قبل ما میچرخیدیم و به اونهایی که میخواستن کتاب بخرن و حس میکردیم تازه کار هستن مشاوره میدادیم که چی رو بخرن و چی رو برن دانلود کنننیشخند ولی این بار نشد!:-"

یک خاطره از پارسال: ما همینطوری که داشتیم مثل سوپرمن های دوپا میگشتیم و دنبال کسی میگشتیم که کمکش کنیم، دیدیم یک دختری اومد و جلد 10 دیموناتا رو برداشت. ما هم که اصلاً رسالتمون اجازه نمیداد بذاریم این مجموعه از جلد 10 شروع شن، و از این اشتباه ها جلوگیری کنیم تصمیم گرفتیم بریم جلو و بگیم. بعد فکر کردیم ما آدم های با فرهنگی هستیم، و درست نیست تو یه جای فرهنگی بریم جولو دختر مردم رو بگیریم که این رو نخر و اون رو بخر! این شد که رفتیم پیش "مامانش"، و گفتیم: مامانش! اون کتابی که دخترتان خریده، جلد 10 از یک مجموعه می باشد! لذا بهشان گوش زد کنید که جلد یک را خریده، بخوانند، و سپس به سراغ جلد بعدی روند! با تشکر! در این هنگام مامانش با نگاهی عاقل اندر سفیه، و با چشمانی نیمه باز ما را برانداز کرد(اگه فرصت میشد خمیازه ای هم میکشید!) و با یه لحنی که یعنی: احمق آخه به تو چه!(نیشخند) گفت: بقیه جلد هاش رو داره!

 و من و ذولی نادم و پشیمان از عمل مرتکب شده، سر به زیر انداخته و دور شدیم!:-"

***

یک نکته: چند ماهی بود حس میکردم وبلاگم از اون مسیرش اصلیش منحرف شده؛ و اون چیزی میخوام نیست. علت فاصله های طولانی بین پست هام هم همین هست. که فکر میکنم باید حتماً اول یه کتاب رو بخونم، و پستم نقد اون کتاب باشه! این هم از عوارض خوندن کتابه!! آدم جو گیر میشه، فکر میکنه باید حتماً درباره همه کتاب ها یه چیزی بنویسه!!(که من واس خودم رو اسمش رو میذارم "نقد"!نیشخند)

در کل، نمایشگاه امسال اون چیزی که میخواستم نشد برام. طبق معمول برنامه ای برای خرید کتاب نداشتم،و بعد از تموم شدن نمایشگاه، مدام یاد کتاب هایی میفتادم که میخواستم بخرم، ولی یادم نبود! ماشالله کم هم نبودن...

نتیجه ی حدود 17 ساعت راهپیمایی بنده تو نمایشگاه کتاب رو میتونید تو این عکس ببینید:

     http://www.axgig.com/images/93123674904402587264.jpg
 

 (اون پایین، سمت چپ، کتاب شهید آوینی! فقط به عشق ذولی!نیشخند)

مسلماً الان دیگه متوجه شدید سلیقم با گذشته خیلی فرق کرده؛ و نوع کتابایی که خریدم!

لازم به ذکره که چندتا از کتاب هارو هم با خودم تو رو دروایسی گیر کردم و خریدم؛از جمله کتاب "ویرانه های گورلان"، که از خریدنش پیشمون هستم!(داخل عکس، سمت چپ، پایین، بالای کتاب "کابوس باغ سیاه")جلد اول از یه مجموعه ی 5 جلدی، به قیمت 9500! دیگه مطمئن شدم پول علف خرسه!

همچنین از خریدن کتاب "داستان کوتاه طنز"(پایین تصویر) بیشتر پشیمون شدم! مخصوصاً بعد از حرفی که بابام بعد از دیدن این کتاب زد:«این رو "خریدی"؟!؟!» من: «آرهمژه» بابام:«چه کارایی میکنی ها! اینا رو به ما محانی میدن ما نمیگیریم!! حالا تو رفتی خریدی؟! این جشنوارش هم زیاد به درد نمیخوره!» و بعد از خوندن دو داستان به اصطلاح طنز این این کتاب، مطمئن شدم خرید اون کتاب چیزی جز اشتباه نبود!

ب.ن(=بعداً نوشت: ) در کل، خرید امسال کتابم از سال های پیش خیلی خیلی کمتر بود! سال های پیش صد، تا صد و پنجاه تومنی واسه کتاب میدادم؛ :-" ولی امسال به لطف وزارت ارشاد 40 تومن کارت خرید دانشجویی داشتماز خود راضی، و فکر کنم در کلسی تومن از خودم گذاشتم! تازه، به لطف غرفه ی ذولی اینا یه خورده از اون 40 تومن رو هم تبدیل به پول کردماز خود راضینیشخند!

+نمیدنم چرا انقدر حرف زیاد دارم!!

+مشتاقانه منتظر نمایشگاه کتاب بعدی هستیم...

+همین الان که دارم این مطلب رو پست میکنم، پست بعدیم آمادس! پست خوبی هم شده...

/ 125 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
adnan

خوبی!؟ ببخشید جواب ایمیلتو نمی دم.یاهو رو باز نمی کنه.مرده شور این اینترنت 256ششونو ببرن.مثلا پرسرعته!!!!!دایالاب بهتر از اینه[نیشخند][نیشخند]

adnan

چی می گی!؟ایمیل نمی دی!؟ نمی دونم چرا نوشته بودی محسن!!!! بعد ادرس ایمیلت نوشته بود روش!سه یا چهار بار!![ابرو][نیشخند][زودباش]

adnan

چطوری!!![لبخند]

fazi jo0n

hamin sakhtemoon bolanda...oonmoghe k man mioomadam net in chiza nabud!!

sampadak1

======================================== =============###======##=======###====== =======#======##======##======###======= ======###=====#############==###======== ========##=####===========#####====###== ========###===================######==== ==###==##=======================###===== ===####===========================##=##= ====##====================###======###== ====#===================#######=====#=== ===##===================########====##== ===#=====####===========#######======#== ===#======###==============##========#== ===##===========================#===##== ===##==========================#====##== ====##=======================##====##=== =====##==####============####=====##==== ======##====##############=======##===== =======###=====================###====== ==========###===============###========= ============#################=========== ===================###================== آپـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

کوردا

سلام شما قصدنداری آپ کنی؟؟؟؟؟؟؟؟ ما ساعتهاست منتظریم ها وبلاگتون عالیه واقعا میگم وبلاگ به این خوبی و کاملی تابه حال ندیده بودیم

فیتو

خوش به حالت که تهرانی هستی و هر سال میری نمایشگاه کتاب. من هم هروقت میام تو وبلاگت دلم آب میشه.تمام خانوادیه من شیرازی هستند از جمله خودم.اما ما به خاطر کار پدرم مجبور شدیم بیایم آبادان![ناراحت]آبادان اصلا اصلا کتابفروشی نداره و برای یکی مثل من که حاضرم برای کتاب بمیرم اصلا جای مناسبی برای زندگی نیست. خیلی وبلاگ خوبی داری و من هرروز میام داخلش.ممنون[گل] (فقط دلم میخواست خودمو خالی کنم!)

Niyusha

اون کتاب طلوع تاریکی همون طلوع شب هستش ستاره ی اهریمنی هم ستاره ی شیطانی هستش که من دارمشون البته جلدشون فرق داره اسمشونم همینطور برا همین گفتم طلوع شب تو نشناختی[نیشخند]