یک تجربه جدید...

مدتی دنبال بهونه ای می گشتم برای پست جدید. زودتر از اینها به فکر افتاده بودم، ولی خب... اول خواستم کوتاه و مفید درباره برنامه تلویزیونی 1،2،3،4  بنویسم که از شبکه 4 پخش میشه و بی نهایت بهش علاقه دارم؛ اما متاسفانه چیزی که از آب در اومد نه کوتاه شد، و نه مفید!! نا خود آگاه تبدیل شد به یک پست سیاسی-اجتماعی!! پس بیخیال گشته و به دنبال چاره ای نوین، راهی قفسه کتابهایم شدم!

از نمایشگاه کتاب 89 یکی از کتابهای دیوید گِمِل رو خریده بودم. احتمال میدم به توصیه ی دوست خوبم، ذولی خریده بوده باشم(!)، شایدم چون مترجم کتاب توی غرفه بود و کتابها رو امضا می کرد، در اثر جَو زدگی خریده بودمش!! اما به هر دلیلی که بود، واقعاً از اینکه خریدمش خوشحالم! و اجازه بدید یه اعترافی بکنم؛ میدونم، مدتی پیش از وداع با دنیای فانتزی حرف زده بودم، خاصیت های رمان های ایرانی رو گفته بودم و از ملموس بودن اونها؛ ولی حقیقت اینه که فراموش کردن کتاب های فانتزی برای من غیر ممکنه! (فکر کنم حداقل برای پنج سال آینده!!) من نمیتونم به همین راحتی ها این کتاب ها رو بیخیال شم! یک کارنوی عجیب! مدتی میرم سراغ فانتزی، بعدش میرم رئال، زندگی نامه، بعدش دوباره فانتزی... و این چرخه ادامه دارد!! من با همین تنوع عجیبِ کتابها زندگی میکنم!

و اما... کتابی که من رو چند روز توی فکر برده بود، کتابی که به خاطر هیجان بالایی که داشت خیلی خیلی زودتر از تایمِ استانداردِ کناب خوانیِ من تموم شد؛ داستانی با پایانی فوق العاده، اتفاقاتی غیر قابل پیش بینی و غافل گیری های پیاپی... کتاب «تولد یک قهرمان» (با نام اصلیِ ستاره صبح)

                                     

 دلم برای چنین رمانی و چنین داستانی خیلی تنگ شده بود...قبل از این، "دارن شان" رو استاد بی بدیل این مدل داستان ها می دونستم، داستان هایی که هیچوقت ازش خسته نمی شیم و همیشه هیجان انگیز هستن. اما خود آقای شان(!) با کتاب های اخیرش بهم ثابت کرد که شدیداً اشتباه می کردم...

راستش همیشه خودم رو سرزنش می کردم که با اینکه این همه ادعای کتابخونیم میشه، هنوز کتابی از گمل و تالکین و امثالهم نخوندم؛ و الان تازه دیوید گمل رو کشف کردم! "تولد یک قهرمان" از اون داستان هایِ سبک تاریخی هست، که سالها پیش از عصر حاضر اتفاق می افتند. فکر کنم اکثر کارهای دیوید گمل توی همین سبک باشه.

***

«تولد یک قهرمان» روایتی دلنشین از زندگی پرماجرای یک نقال جوان است که با شعرخوانی و اجرای افسون های کوچک مردم را سرگرم می کند و به سختی روزگار می گذراند؛ او هرگز تصورش را هم نمی کرد که ملاقات با "جارک مایس" چه تحول باورنکردنی وعظیمی در زندگی اش رخ می دهد، او را به یک قهرمان تبدیل می کند و با اسطوره های قدیمی و کهن هم ردیف قرارش می دهد. آنها هرگز قرار نبود اسطوره ها را ملاقات کنند و تاریخ رابه طرز شگفت انگیزی رقم بزنند...

***

بعد از تموم کردن کتاب، شاید چهار بار دوباره رفتم سراغش و اتفاقات آخرش رو مرور کردم، و دوباره به جاهای کلیدی کتاب سر زدم؛ و هربار شگفت زده تر از قبل شدم... شاید از شروع این کتاب لینک ها شروع میشن، و همشون در نهایت به یک نتیجه گیری غافل گیر کننده و غیرقابل پیش بینی ختم میشن.  البته زیاد که به اتفاقات کتاب فکر کردم، حتی بعضی جاها به نظرم غیر منطقی هم اومد. همیشه ایجاد ارتباط بین اتفاقات گذشته و آینده و جابجا کردن اونها و ربط دادنشون به هم کار سختیه برای نویسنده. ولی موردی که توی این کتاب بهش اشاره شده بود رو دوست داشتم.

واقعاً کتابِ فراموش نشدنی ای بود!

+پیش به سوی مجموعه سنگ های قدرت!!

/ 54 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهشيد

دیوونه ، ولگرد ، سنگ دل ، ترسو ، دروغگو ، احمق ، رذل ، مسخره چیه جا خوردی ؟حالا حروف اول این کلمات رو کنار هم بذار ببین چی میشه

مهشيد

بن بست دنیاست براى من آغوشت ! اولین باریست که هراسى ندارم بگویم : به بن بست رسیده ام . . .

مهشيد

عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست ، معرفت است عشق از آن رو هست که نیست پیدا نیست و حس می شود . . .

مهشيد

آدم باید یک “تو” داشته باشه که هروقت از همه چی خسته و ناامید بود بهش بگه : مهم نیست که قشنگ نیستی ، قشنگ اینه که مهم نیستی بعد اونم قهر کنه پاشه بره پی کارش بابا جمع کنید کاسه کوزتونو اعصاب ندارم

دل زخمــــي

می دونست دلم اسیره ولی رفت می دونست گریه ام می گیره ولی رفت می دونست تنهایی سخته ، می دونست می تونست باهام بمونه ، نتونست می دونست دلم شکسته ولی رفت غم اون تو دل نشسته ولی رفت

دلْـــ زخمــــي

رسم زمانه است اگر نرم باشی تو را له میکنند اگر خشک باشی تو را میشکنند . .

دلْـــ زخمــــي

در کودکی در کدام بازی ، راهت ندادند… که امروز ، اینقدر دیوانه وار ،…. تشنه ی “بازی کردن ” با آدم هایی؟؟؟!

دلْـــ زخمــــي

خوب هم که باشی ، از بس بَدی دیده اند خوبیهایت را باور نمیکنند. نفرین به شهری که در آن غریبه ها آشناترند

دلْـــ زخمــــي

ﻣﺘﺮﺳﮏ ﺭﺍ ﺩﺍﺭ ﺯﺩﻧﺪ ، ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﺑﺎ ﭘﺮﻧﺪﻩ…! ﮐﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺗﺎﺭﺍﺝ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻮﺳﻪ ﺍﻱ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻴﮕﻔﺘﻲ ﮐﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ”ﻗﺤﻄﻲ ﻋﺎﻃﻔﻪ”ﻫﺎﺳﺖ

محمد امین بازگیر

سلام محسن . ممنون که نظر گذاشتی . [نیشخند][نیشخند] هر چند خیلی شم ادبی ندارم ولی به نظرم آثار هنری و ادبی رو هم مورد توجه قرار بدی بهتر بشه نه همش فانتزی . هر چند باز هم تکرار می کنم که من نه در این موضوع خیلی وارد باشم و نه از ذائقه ی خواننده ها خبر داشته باشم . نظر شخصیمه . در ضمن اگر مایل باشی همدیگه رو لینک کنیم . به نظرم وبِت مفیده واس همین لینکت کردم . ][عینک] در آخر هم این که خییییییییییییییییییییییییییلی دیر به دیر آپ می کنی . فعلاً بای . [خداحافظ