سریر هوشیار

درود.

نمایشگاه کتاب رفت، ولی آثار و برکاتش همچنان باقیست!

داشتم بی هدف تو غرفه ی کودک و نوجوان پرسه میزدم، و غرفه هایی که به نظرم جالب میومد رو نگاه میکردم. وارد غرفه ای شدم، بدون توجه به نام اون. چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم، و کاملاً بی هدف کتابی رو برداشتم، نه اسمش آشنا بود، نه نام نویسنده، نه حتی نام انتشارات: موسسه فرهنگی منادی تربیت! پشت جلد رو خوندم، بد نبود. حجم کتاب هم بدک نبود، 200 صفحه ای مشید؛ پیش خودم فکر کردم: اگه قیمتش کمتر از سه هزار تومان باشه، میخرمش. مطمئناً هرگز باور نخواهید کرد که قیمت اون کتاب 1900 تومان بود! که برای من واقعاً جای تعجب داشت! (در آینده، پستی در تکمیل این موضوع و مسئله ی "قیمت کتاب" ها خواهم نوشت.) این کتاب، «سریر هوشیار» نام داشت...

                                        

 

داستان شروع قابل قبولی داره‎؛ پرداختن به زندگیِ معمولی یک پسرِ معمولی به نام علیرضا. در 15 صفحه ی ابتداییِ داستان، کاملاً با شخصیت ها و روندِ زندگیشون آشنا میشیم. اما مثل همه ی داستان های فانتزی، قرار نیست داستان با همین روند پیش بره. اتفاقی غیر منتظره در راهه که همه چیز رو خراب میکنه...

اون اتفاق کاملاً به موقع رخ میده. نه اونقدر شروع داستان طولانی شده که حوصله ی مخاطب سر بره، و نه اونقدر ناگهانی اتفاق میفته که به دلمون نچسبه. "امیر" شاگرد جدید دبیرستان و کلاسی هست که علیرضا در اون درس میخونه؛ طولی نمیکشه که امیر مورد توجه همه ی بچه های مدرسه قرار میگیره، اما نه به دلیل محبوبیت، که به خاطر عقاید عجیبش درباره آل ها و جادوگر ها و این مسائل، و به خاطر همین حرف ها مورد تمسخر علیرضا و سایر دانش آموزان مدرسه قرار میگیره. اما این کار، نهایتاً باعثِ به دردسر افتادن علیرضا میشه؛ ولی نه از اون دردسرهایی که با دخالت مدیر مدرسه و والدین رفع بشه...این مشکل حل شدنی نیست! علیرضا به دنیای دیگه ای تبعید میشه، دنیایی جدید، با موجوداتِ جدید، و البته خطرناک! در این دنیا، فقط "امیر" پشتیبانِ علیرضاست، همان کسی که ابن بلا رو به سر علیرضا آورد... علیرضا تنها یک راه برای بازگشت به دنیای خود داره، و اون به دست آوردن کلید دروازه ایست که به دنیای او باز میشه. حالا علیرضا فقط امیدواره سریع تر کلید رو پیدا کنه، ولی نمیدونه توی این سرزمین چه ماجراجویی های خطرناکی رو در پیش داره، و با چه حقایق تلخ و ترسناکی مواجه میشه...

برای یافتن کلیدها فقط یک مشکل وجود داره؛ و اون اینکه کلید جای مشخصی نداره. معلوم نیست که کلید، چه وقت و کجا خودش رو نشون بده؛ هر تبعیدی در دوران تبعیدش پنج بار اون کلید رو می بینه، و هر بار در داخل اجسام مختلف: گاهی داخل یک سنگ، گاهی یک پرنده، و گاهی حتی در قلب یک انسانِ دیگر! هر بار که فرد به کلیدش نزدیک بشه میتونه به راحتی کلید رو داخل اون جسم ببینه و اون رو حس میکنه. دیدن کلید هم فقط به شانس بستگی داره، ممکنه فرد صد بار از کنار سنگی عبور کنه و متوجه چیزی نشه، ولی بار صد و یکم کلید رو ببینه. ولی از همه ی اینها مهمتر وجود طلسمیت که باعث میشه فرد تبعیدی با دیدن کلید، همه چیز رو فراموش کنه و مثل حیوانی وحشی برای به دست آوردن اون تلاش کنه، و در این حالت ممکنه دست به کارهای وحشتناکی بزنه...

بعد از تبعید شدن علیرضا، داستان در دنیایی دیگر رخ میده، دنیایی که تفاوت زیادی با دنیایی که ما میشناسیم داره. پس مخاطب علاقه داره این دنیا رو با تمام جزئیات بشناسه، و از اون تصویر کامل و دقیقی داشته باشه. همونطور که قبلاً هم گفته ام، توی داستان های ایرانی و خصوصاً فانتزی، توصیفات نقش مهمی رو ایفا میکنند، که متاسفانه اونطور که باید و شاید به این مهم توجه نمیشه. فراموش نکنیم که مخاطبِ هری پاترِ رولینگ و ارباب حلقه های تالکین این کتاب رو در دست داره! پس به طور ناخود آگاه هر اثری رو با اونها مقایسه میکنه، و اگه نتونه شرایطی رو که نویسنده طرح میکنه رو تصور کنه، ممکنه از داستان زده بشه؛ و اینجاست که کار برای نویسنده سخت میشه...

در این دنیای جدید شرایط سختی برای علیرضا پیش اومده، در مکانی غریبه و نا آشناست، به دست آوردن کلید ها فقط و فقط به شانس بستگی داره، و تازه طلسم هم وجود داره، از طرفی هم نباید اجازه بده اهالی دهکده ای که وارد اون میشه بفهمند او یک تبعیدیست، چرا که ممکنه جانش رو از دست بده. فکر نکنم شرایط از این سخت تر هم بتونه بشه. همه ی این مشکلات کنار هم یه خورده نچسبه، غیر عادیه! گویی نویسنده داره راه رو برای خودش هموار میکنه، که بتونه در آینده هر چیزی رو رقم بزنه، چون قبلاً شرایط این رو ایجاد کرده، و هر اتفاق غیرمنطقی ای هم که پیش بیاد، مخاطب "باید" قبول کنه! چراکه این، "قانون" این سرزمینه! نمیدونم...که این نقطه ی ضعفه، یا قوت، ولی بی شک این موضوع که نویسنده به طور نا محسوس در حال آماده کردن ذهن مخاطب برای اتفاقاتِ احتمالیِ خارج از برنامه ی آینده هست، نوعی نبوغ به حساب میاد!

قسمتی که برای اولین بار علیرضا با ساکنین دنیای جدید مواجه میشه نقطه ی حساسیه. اولین رویارویی با مردمی از دنیایی دیگر، با ظاهر و رفتار و زبانی متفاوت، برای مخاطب جالب و حتی کمی هیجان انگیزه که چطور ارتباط بین علیرضا و اونها برقرار میشه، ساکنین چطور با او رفتار میکنن و چه رفتاری باهاش دارن. در واقع ابتدای روندِ زندگیِ علیرضا توی اون دهکده میتونه جالب باشه، ولی داستان ناگهان 9 ماه به جلو پرتاب میشه که بسیار برای من ناامید کننده بود؛ و ما از این 9 ماه، فقط 9 ستاره(*) میبینیم!! بعد از این ستاره ها، شرایط به کلی فرق کرده بود، علیرضا علاوه بر زبان مردم اون سرزمین، مهارت استفاده از شمشیر و تیروکمان و علم هایی مانند ستاره شناسی و... رو فراگرفته، چیزهایی که بیان اونها میتونست برای مخاطب جالب باشه. البته، این موضوع فقط در اون قسمتِ کتاب برای مخاطب جذابه. چراکه هیچ تصوری از این دنیا نداره، و این رو به عنوان یک تجربه ی جدید میدونه؛ ولی با پیشروی داستان، متوجه میشیم این دنیا فرق زیادی با دنیای ما نداره، و حتی آخر داستان این 9 ماه دیگه برامون اهمیت زیادی نداره! ولی اون لحظه ی اوله که اهمیت داره، که به شخصه مورد پسند من نبود.

اوایل داستان سئوالاتی برای خواننده پیش میاد، که به مرور و هرچه که جلوتر میریم، این سئوال ها پاسخ داده میشن. وقتی امیر علیرضا رو تبعید کرد، تا مدتی هنوز توی دنیای خودش، و توی مدرسه بود. ولی هیچکس او رو نمیدید و حتی صداش رو هم نمیشنید. در واقع مانند روح شده بود، با این تفاوت که هیچکس متوجه غیبت او نمیشد. در واقع تمام خاطراتش هم با خودش از بین رفته بود، گویی اصلاً هیچوقت در این جهان وجود نداشته! این قسمت جالب بود. بازهم مخاطب هیجان زده میشه که چطور باید با این شرایط مقابله کرد. تمایل داره ببینه توی کلاس و توی خانه ی علیرضا چه اتفاقی میفته، اصلاً دوست داره بهش اثبات بشه این موضوع، که همین اتفاق هم رخ میده! در همین قسمت داستان، امیر با دقت و حوصله برای علیرضا توضیح میده که چه بلایی به سرش اومده، و بهش اثبات میکنه که هیچکس توی این دنیا متوجه غیبت او نمیشه. اولین سئوال اینه که اصلاً چه دلیلی وجود داره امیر اینها رو برای علیرضا توضیح بده؟ علیرضایی که اونقدر امیر رو دست می انداخت. در ادامه ی داستان هم این سئوال برای خواننده مطرح میشه که اصلاً امیر کیست؟ چرا همه جا حضور داره؟ چرا هیچ عیب و نقصی نداره؟ که به پاسخ این سئوال هم میرسیم. امیر در واقع شخصیتی مکمل توی این داستانه، شخصیتی که مثل اون رو توی داستان های فانتزیِ قبلی دیدیم، شخصیتی مثل «دیسموند تینی»، در مجموعه ی حماسه دارن شان(سرزمین اشباح). موجودی کهن، قدرتمند و ماورائی، که از تمام دنیاها و عوالم با خبره و توی اتفاقات، و در واقع "سرنوشت" نقش تاثیر گذاری داره.

در قسمتی از داستان علیرضا به دنبال چیزی وارد غاری مرموز میشه. این قسمت یکی از نقاط اوجِ داستانه. حساس و پر اضطراب و هیجان انگیز. ولی متاسفانه با توصیفاتِ ضعیف...داخل غار اتفاقات زیادی رخ میده، تله ها و طلسم های زیاد و جالبی وجود داره، و میتونست بسیار بسیار هیجان انگیز تر از این باشه، ولی تمام ماجرا فقط در 6 صفحه گفته شده. نمیدونم نویسنده برای نوشتن کتاب محدودیت داشته، یا اینکه این نهایت تلاش نویسنده بود، که با این فرض واقعاً ضعیف بود... قسمتی از متن کتاب:«از کنار آن تیغ خونین عبور کردم، بعد در انتهای تونل به پایین پرتاب شدم.» اینجا طوری گفته شده که گویی این اتفاق که آدم ناگهان از جایی پرتاب بشه، یک اتفاق عادیه که هرروز برای همه اتفاق میفته! قید ها تو این قسمت میتونستن کمک زیادی بکنن...

در کل ولی این قسمت، مخصوصاً ابتکار نویسنده توی خلق تله ها و طلسم های داخل غار از بهترین قسمت های کتاب بود، و بسیار لذت بخش! طلسم هایی که برای گمراه کردن و فریب دادن علیرضا ایجاد شده بود، و مثل اون رو هیچ کجا ندیده بودم!

نکته ی بعدی بازهم در باب توصیفات هست؛ جایی از داستان پای موجوداتی مخوف به نام"نگهبانان تاریکی" به میان میاد، و تنها توصیفی کوتاه از زبان یکی از اهالی بیان میشه. پس انتظار میره وقتی با یکی از اونها مواجه میشیم توصیف کاملی ازشون بیان بشه و تصویر دقیقی ازشون مطرح شه، که این اتفاق هم رخ نمیده.

یکی از جدیدترین نکته ها هم اشاره به نماز بود! توی هیچ کتاب فانتزی ای ندیده بودم که انقدر به این موضوع اشاره بشه، که حتی فرد توی دنیایی دیگه، با انسان هایی که اصلاً نمیشناسه و خطر مرگ هم برای او وجود داره، نماز رو فراموش نکنه. توی دوره ای که نویسنده های ایرانی حتی از به کار بردن نام های رایج ایرانی توی داستان هاشون عبا دارن، و سعی میکنن به هر قیمتی، حتی به قیمت غیرعادی شدن،داستان رو  صد در صد ایرانی جلوه بدن، این موضوع قابل ستایشه.

از اینجای داستان گویی باب تازه ای در داستان گشوده میشه؛ تا پایان کتاب، داستان اونقدر خوب و عالی پیش میره که همه ی کم و کاستی های ابتدای داستان رو فراموش میکنیم، و اصلاً همه ی نقص ها جبران میشه، و توی این صفحات فقط به فکر لذت بردن از کتاب هستیم!

در خلال داستان عکس های جالبی هم وجود داره که بیشتر شبیه تبلیغ هستند. تصویری از اتفاقات آینده ای نزدیک که خواننده رو به خوندن کتاب ترغیب میکنن.

و نکته ی آخر، درباره ی اسم کتابه. به نظرم این اسم برای کتاب مناسب نیست. "سریر هوشیار" درواقع نام تخت پادشاهی ای هست، که به دلیل وجود طلسمی کهن، اجازه نمیده افراد بی لیاقت و افرادی که برای پادشاهی مناسب نیستند روی اون بنشینند و پادشاهی کنند. این تخت نقش آن چنانی ای توی کتاب نداشت، و به نظرم انتخاب این نام برای این کتاب مناسب نبود.

در کل، این کتاب از بهترین فانتزی های ایرانی موجوده. اما دلایلی برای مقهور ماندش وجود داره. دلیل اول تیراژ پایین کتاب بوده، که طی 3 سال تنها 4500 نسخه چاپ شده، دلیل دیگه میتونه انتشارات نه چندان مطرح(از نظر من) تو زمینه کتاب های فانتزی باشه. شاید اگه افق یا بنفشه این کتاب رو چاپ میکرد، اوضاع خیلی تفاوت داشت! و من احتمال میدم فقط جوان بودن نویسنده مانع شده، و عدم وجود اعتماد... وقتی توی شناسنامه ی کتاب، عدد 1369 رو جلوی نام نویسنده، سیدعلی خواسته دیدم، نمیتونستم چیزی رو که میبینم باور کنم! اما حقیقت داشت! و من این موضوع رو بعد از خوندن کتاب، و حتی بعد از نوشتن این مطلب فهمیدم! نمیدونم دونستن سن نویسنده ممکن بود تاثیری تو این مطلب داشته باشه یا نه،ولی خوشحالم که بعد از نوشتن این پست متوجه این موضوع شدم!

+این پست یکی از پست های خوبم بود! خودم به شخصه کلی حال کردم!!نیشخند

+میدونین قضیه چیه؟ من این رو فکر کنم 2 هفته پیش شروع کردم، شاید بیشتر از 10 بار خوندمش و هربار نکات جدیدی به ذهنم رسید! این شد که انقدر طولانی شد...

/ 84 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد مهدی

بابا مگه چقد طول میکشه یه کتاب بخونی محسن جون ؟؟ آپدیت کن دیگه .....[گریه]

INC

س.با نام سرزمین اشباح لینکت کردم.بای..............

ترنم

سلام من از وب پایگاه ادم فضایی ها اومدم شما هم لینکین مرسی چشماتون ترولای وبمو قشنگ می بینه!!!!

adnan

درود...! خوبی؟...! ببخش یه مدته وبتو باز نمی کرد شرمنده....!قالبت سنگینه مگه...!:دی خب بگذریم بر عکس تو من زود آپ می کنم الانم آپم لدف کن بیا..>!"دی تا درودی دگر بدرود

حامد

اوفففففففف کل زمستون پست نکردی؟؟ فک کردم با یکی دوتا پست جدید روبرو میشم. خیلی سخت میگیری برا پست کردن

حمید

سلام و درود سال نو مبارک می گم آقا محسن می خواد این پست کامنت هاش زیاد بشه بعد پست کنه چون این پست (که عالیه) زیاد کامنت نداشتP:

ترنم

خواهش می کنم! از درس و مشق و مدرسه و پیک چه خبر؟! راستی نگفتین اسمتون به ژاپنی چی میشه!!!

Bloody Mary

تو هر دوتا وبم لینکی اینم آدرس وب دیگم hollywoodland2.persianblog.ir!!!مرسی!!!البته فک نکنی راجع به مایلیه چون آپ این دفعم از مایلی بود آهنگ و قالب وبم اینجوریه!!!