یک"شبح شاهِِ"طـــولانی...

"شبح شاه" را درحالی آغاز کردم که ذهنم همچنان درگیر داستانِ جذاب و گیرای "تولد یک قهرمان" بود، و ناخود آگاه اتفاقات انتهایی آن داستان را با خود مرور می‌کردم، و حتی پیش می‌آمد دوباره و سه باره و چند باره به کتاب رجوع می‌کردم و حوادث را با وسواس خاصی به ذهن می‌سپردم و سعی می‌کردم چالش‌های ذهنی آن را برای خود برطرف کنم. در واقع این کتاب را با یک پیش زمینه‌ی فکریِ فوق العاده ازنویسنده کتاب، دیوید گمل شروع کردم...پیش زمینه‌ای که -باید اعتراف کنم- تا حدی نا امیدم کرد!


ابتدائاً این نکته را بگویم که این کتاب بی‌نهایت شخصیت دارد که اکثر آنها را هم باید به ذهن سپرد، که البته این کارِ چندان آسانی نیست! به این دلیل که داستان همزمان در دو دنیا در حال جریان دارد، شخصیت‌های آن مدام در حال زیاد شدن هستند و خواننده را به طرز کلافه کننده‌ای گیج می‌کنند! حتی لیست شخصیت‌های ابتدای کتاب هم کمک چندانی نمی‌کند! پیشنهاد می‌کنم بعد از وارد شدن هر شخصیت به داستان، نام او را روی کاغذی یادداشت کنید و مشخصات او را مقابلش بنویسید! چراکه ممکن است گاهی مثل من یک شخصیت را فراموش کنید و برای یادآوری اینکه این کدام شخصیت بود و قصدش چه بود، مجبور شوید ده‌ها صفحه به عقب بازگردید، که خب این کار آزار دهنده و سختی است.

***

در راستای توطئه‌ای خون‌بار، پادشاه و تمام ملازمین وی به قتل می‌رسند، و به طور اتفاقی تنها پسرِ او که نوجوانی بسیار ضعیف و بی‌بنیه است زنده می‌ماند. سربازان دشمن به دنبال پسرک هستند تا او را نیز به قتل برسانند تا خاطرشان بابت ولی عهد آسوده شود. "تیورو" –پسر نجات یافته‌ی پادشاه- در کوهستان به طور اتفاقی به "کالین" بر میخورد، به او پناه می‌برد و زیر نظر او آموزش جنگ‌افزار می‌بیند و رشد می‌کند. اتفاقاتی که در ادامه رخ می‌دهد باعث آشنایی او با دوستان و البته دشمنانی جدید می‌شود، به دنیایی نا شناخته می‌رود و با موجودات ماورائی مبارزه می‌کند، ارتباطات خانودادگیِ پیچیده‌ای در داستان کشف می‌شوند، و تیورو در نهایت تصمیم می‌گرد علیه ساحره‌ی حاکم بر آن سرزمین قیام کند. او هرگز فکرش را هم نمی‌کرد که این مبارزه چقدر گسترده خواهد شد و پای چه اسطوره‌هایی به این مبارزه کشیده می‌شود، و چه حوادث تاریخی و دنیاهای مختلفی در آن دخیل می‌شوند...

تم داستانی شبح شاه شباهت‌های حیرت‌انگیزی به " تولد یک قهرمان" داشت، شباهت‌هایی که در ابتدا هیجان‌انگیز به نظر می‌آیند، اما به مرور کسل‌کننده و تا حدی آزار دهنده می‌شوند. هر دو داستان از آشنایی شخصیت اصلی کتاب با افرادی جدید آغاز می‌شود، آشنایی‌ای که بعدها به دوستی عمیقی بین آنها تبدیل می‌شود. شخصیت اصلی در هردو کتاب، فردی بسیار ضعیف و ناتوان است و کمترین کارایی هم از او بر نمی‌آید. پس آموزش‌ها آغاز می‌شوند. و جالب اینکه آموزش ابتدایی در هر دو داستان با خرد کردن چوب به وسیله تبر آغاز می‌شود، و دیالوگِ تکراریِ "هیچوقت تبر رو توی هوای آزاد نذار، همیشه اون رو توی چوب فرو کن، اینطوری تیغه‌اش محافظت میشه" در هر دو کتاب دیده می‌شود، گویی این، تجربه شخصیِ نویسنده است و اصرار هم دارد آن را در داستان‌هایش جای دهد (و اصلاً تعجب نخواهم کرد اگر در بقیه آثار این نویسنده، همین عبارت را مشاهده کنم!)

دو شخصیت مکمل، هردو بهترین تیر اندازها، و هردو با یک نقصِ ظاهری؛ اولی گوژپشت و دومی با پایی شَل!

در هر دو داستان شخصیت اصلی داستان فردی ضعیف و ناکارآمد است، و توسط جادوگری پیر و قدرتمند آموزش می‌بیند.

در هر دو داستان یک جادوگر وجود دارد، با قدرت‌هایی نامحدود، و همواره شخصیت اصلی تکیه به او دارد. هردو اسطوره‌ و با هزاران سال سن؛ و هردوی این جادوگرها، عاشق جادوگر دیگری هستند که از قضا در جبهه مخالفشان است و به شخصیت منفی داستان خدمت می‌کند.

شباهت‌های اینچنینی در داستان زیاد به چشم می‌خورد، و این دقیقاً همان نکته‌ای بود که نا امیدم کرد... اینکه –احتمالاً- فضاهای جدید و اتفاقاتی خارج از این مسائلی که ذکر شد در آثار گمل رخ نمی‌دهد! و نکته دیگر اینکه اینطور به نظر می‌رسد گمل الگویی خام در مبحث شخصیت‌پردازی دارد، و -احتمالاً- همواره همان الگو را دنبال می‌کند، که همین ممکن است گاهی موجب ضعف وی شود.

نکته‌ی قابل تامل و توجه درباره گمل این است که  در آثار او (حداقل این دو کتابی که از او خواندم) شَرّ مطلق وجود ندارد. همواره روال داستان به گونه‌ای پیش می‌رود که بدجنس‌ترین و منفورترین شخصیت‌های داستان نیز دچار تحویلی غیر قابل پیش‌بینی و ناگهانی می‌شوند، به نحوی که تمام اعمال شرورانه خود را جبران می‌کنند، و حتی به یک شخصیت "خوب" تبدیل می‌شوند! فقط و فقط به دلیل غافلگیریِ نسبیِ این قسمت‌ها، اینها را جزو نقاط قوت کتاب می‌دانم.

نسخه ای که در دست من است،  ترجمه خانم طاهره صدیقیان و چاپ کتابسرای تندیس است. باید بگویم در امر چاپ و ترجمه ی این کتاب بسیار کوتاهی شده است! اشتباهات نگارشیِ فاحش و متداول در متن، فاصله گذاری‌های بیجا(برای مثال: طاه ره صدیق یان!)  غلط‌های املایی مکرر، جملات نامفهوم، گاهاً ترجمه‌های کاملاً مبتدیانه و تحت‌الفظی و... اشتباهات بچه گانه‌ای است که از کتابسرای تندیس بعید است و گاهی باعث ایجاد مشکلاتی در روند داستان میشوند.

اما از نکاتِ جذاب این داستان، اشاره به اسطوره‌های باستانی جهان است؛ افرادی مثل زئوس، گیل‌گامش، ارسطو، آشر، و ایرانی هایی همچون داریوش کبیر و اسکندر، و احضار سرباز هخامنشی به عنوان حریف تمرینیِ سطح بالا! آوردن نام این اساطیر و یا بیان خاطره‌ای از یکی از آنها از زبان شخصیت‌ها به تنهایی جالب بود، اما گمل پا را فراتر گذاشته و آنها را مستقیماً در داستان دخیل کرده! به طوری که پی‌میبریم که شخصیت کالین، که قدرتی فرازمینی و عمری باستانی دارد، در دوران جوانی‌اش تصمیم گرفته برای مدتی اسطوره باشد، و خود را زئوس معرفی کرده و حماسه‌ها آفریده، و سپس چند برهه از زندگی‌اش را در نقش یک اسطوره دیگر بوده. اما از بین تمام این اسطوره‌ها، این گیل گامش است که نقشی تعین کننده در روند داستان دارد. او از پس قرن‌ها بازگشته تا سرانجام با دشمن دیرینه ای مقابله کند...

***

از یک جای داستان به بعد، تیورو، شخصیت دوست داشتنی‌ای که از ابتدای داستان با او بوده‌ایم، او را شناخته‌ایم و حتی تا حدی با او خو گرفته‌ایم ناگهان تصمیم می‌گیرد که دیگر نوجوان نیست، و حالا مَرد شده است! ناگهان نام "آتِر" را برای خود برمی‌گزیند، و دیگر آن شخصیت قبلی نیست، و تا مدت‌ها حتی اسمی از "تیورو" برده نمی‌شود و در کتاب هم از نام آتر استفاده می‌شود، که شخصیتی کاملاً متفاوت از قبلی است، به طوری که اصلاً احساس نمی‌شود این همان شخصیت قبلی است...و سئوال من این است؛ که آقای گمل، چرا اینقدر ناملموس؟

نکته‌ی مهمی که به ویژه توجه من را در این داستان و همچنین داستان تولد یک قهرمان، جلب کرد، بازیِ نویسنده در ضمیر ناخودآگاه مخاطب است. "بازی" ای که حتی گاهاً به "جولان دادن" نیز تبدیل می‌شود، و نویسنده هرچه را که اراده کند به آن –ضمیر ناخود آگاه- منتقل می‌کند!

بگذارید اینطور بگویم... در طی داستان شخصیتی به مخاطب معرفی می‌شود. با قدرت‌هایِ ماورائیِ بسیار خارق‌العاده و نامحدود،(وقتی میگویم نامحدود، یعنی واقعاً نامحدود!). این افراد طوری توصیف می‌شوند که مخاطب او را به عنوان یک موجود متافیزیکی می‌پذیرد. همچنین فرد دیگری با همین مشخصات، اما بسیار خبیث و رذیل در جبهه مخالف معرفی می‌شود. هربار داستان طوری رقم میخورد که این افرادِ قدرتمندِ خداصفت نیز نا امید می‌شوند، نا کارآمد می‌شوند، به بن‌بست می‌خورند، نیاز به کمک پیدا می‌کنند، تحقیر می‌شوند و رذیلانه شکست را می‌پذیرند. در ادامه شخصیت دیگری معرفی می‌شود، بسیار بالاتر از این شخصیت‌های مافوق‌طبیعی، که به نوعی نقش استاد آنها را بازی می‌کند؛ در اینجا، ناخودآگاه در ذهن مخاطب اینطور نقش می‌بندد؛ که این استاد هم فناپذیر و نابود شدنی است... این هم –با تمام قدرت‌های باورنکردنی- از بین می‌رود؛ همه چیز نابود شدنی است! با هر قدرتی و هر قدمتی و هر عظمتی! و مسلماً خط بطلانِ کمرنگی بر وجود خداست!!

] "کالین" جادوگری کهن و قدرتمند است و دوست و همراه تیورو. در داستان بسیار به او پرداخته می‌شود و همه، قدرت او را قبول می‌کنیم. "میدهیلین" نیز دوست تیورو است، قدرتمندترین و فرازمینی ترین دوستِ او. قدرتمندتر از کالین. به او نیز در داستان پرداخته می‌شود و با او آشنا می‌شویم. مکالمه زیر بین این دو شخصیت خارق‌العاده، و استادِ آنها، "پنداریک" است[ (صفحات 189 و 190)

نسیمی تازه با عطر گل سرخ اتاق را پر کرد و پنجره‌ای رو به باغ ظاهر شد، در میان آن هیکلی نیرومند ملبس به ردایی سفید و بی آستین نشسته بود. ریشش طلایی و فر زده بود و چشمانش آبی با نفوذ، او برگشت و سبدی پر از گلهای زیبای شکوفا زمین گذاشت.

...میدهیلین گفت: «به توصیه‌ی شما نیاز دارم استاد.» می ترسید کلمات او را خفه کنند. پنداریک زیر لب خندید.

«چقدر باید برات دردناک باشه، افسونگر. یا باید زئوس صدات بزنم؟ یا ارسطو؟ یا لوکی؟]افسانه اسکاندیناوی – الهه فتنه[

«میدهیلین، استاد. حلقه‌ها عمل نمی‌کنن.» اگر میدهیلین انتظار داشت پنداریک از این خبر آشفته شود، محکوم به ناامیدی بود. پادشاهِ زمانِ دور آتلانتیس فقط سرش را تکان داد.

«نه اینکه عمل نمی‌کنن، میدهیلین. اونا بسته هستن...»

«چطور چنین چیزی ممکنه؟ کی اونا رو بسته؟»

«من بستم، میخوای قدرت منو مورد بحث قرار بدی؟»

میدهیلین به سرعت گفت:« نه، استاد. اما می‌تونم دلیلش رو بپرسم؟»

«میتونی. برای من مهم نبود بعضی از مردم دمدمی مزاجِ من به رب النوع تبدیل بشن و به بربر ها حکمرانی کنن. باعث تفریح اونا بود... ولی نمی‌تونم همون دیوونگی رو بپذیرم. پیش از اینکه تو یاد آوری کنی، میدهیلین، بله، دیوانگی من بود. ولی دنیا واژگون شد. امواجِ جزر و مدی، آتش فشان‌ها و زمین لرزه‌ها تقریباً دنیا رو تکه پاره کرد.»

«چرا باید دوباره اتفاق بیفته؟»

«یکی از ما مصمم شده که بازی در نقش الهه برایش کافی نیست...» 

 

در قسمتی دیگر، از زبان گورویین، ساحره و الهه‌ای که دشمنِ شخصیت اصلی کتاب است می‌خوانیم: (ص 241)

«این وحشی‌ها، با زندگیِ ده ثانیه ای خودشون چه ارزشی برات دارن؟ همیشه تعداد بیشتری هستن که جای مرده‌ها رو پر کنن. اونا اهمیتی ندارن، کالین. اونا همیشه بودن]...[ سقوط تِروا حالا دیگه چه اهمیتی داره، یا مرگ دوستت هکتور به دست آشیل. چه اهمیتی داره که رومی‌ها بریتانیا رو اشغال کرده باشن؟ زندگی جلو میره. این مردم برای من و تو مثل سایه می‌مونن. اونا زنده هستن که به بهتر از خودشون خدمت کنن»

و یا در قسمتی دیگر از زبان همان شخصیت:(ص 243)

«تو چطور میتونی دشمن من باشی؟ من از قبل از هبوط عاشق تو بودم، تا روزی هم که کائنات در آتش نابود بشه عاشقت خواهم بود»

درکنار عبارات بالا که اشاراتی مستقیم و بی‌پرده بود، عبارت "خدایان" در این کتاب بسیار به کار برده شده است. عملکرد نویسنده در این رابطه اعجاب بر انگیز است! او آرام آرام با مخاطبِ خامِ خود رفیق می‌شود، با او گرم می‌گیرد و اورا جذب میکند. بعد آرام و با لحنی منطقی یک بنیاد فکری و اساسِ تصمیم گیری برای او ترسیم می‌کند و مجابش می‌کند آن را بپذیرد. گاهی آن را به چند طبقه تقسیم می‌کند و آرام آرام به خورد خواننده می‌دهد، مثل پزشکی که داروی تلخ را قاشق به قاشق به بیمارش می‍دهد، و بعد از هر مرتبه لیوانی آب... و در نهایت در سطح عالی به آن پدیده می‌پردازد. و ناگهان در مکانی نامعلوم و با اتفاقی پیش‌بینی نشده، تمام این بنیادهارا از اساس نابود می‌کند و نفی می‌کند و مخاطب را به استیصال می‌کشاند. طبیعی است که مخاطب این خوراک را با توجه به داشته‌های ذهنی خود و اطلاعات و عقاید خود تطبیق می‌دهد و به دنیای خود بسط می‌دهد و دانسته‌های خود را به توجه به آن منظم می‌کند، در نهایت مجبور می‌شود منطق و استدلال نویسنده را بپذیرد...

بله، مسلم است این داستان تنها افسانه‌ای از دوران کهن است، دورانی که چند خدایی و وجود الهه‌های متعدد در آن معمول است. اما این اشاره‌های به ظاهر تصادفی و بدون منظور چنان در نظر مخاطب برجسته جلوه می‌کنند که نمی‌توان به راحتی از کنار آن گذشت! حتی شاید اینطور تصور شود که نگارنده این نقد، دچار بیماری توطئه توهم است! اما باید پذیرفت که بسیار ساده‌انگاری و عوامانه است که بخواهیم تصور کنیم اثری قدرتمند با چنین پشتوانه‌ی قوی، از نویسنده‌ای حرفه‌ای و قوی صرفاً با هدف "سرگرم کردن عده‌ای نوجوانِ بیکار!" نوشته شده باشد و تماماً تهی از اعتقادات و عقاید شخصی نویسنده باشد، که اگر اینطور بود ارزش قلم و نویسندگی از بین میرفت... مسلماً هر نویسنده‌ای ایدئولوژی و نقشه راهی دارد، و به دنبال روشی برای ارائه و یا گسترش آن است. و چه راهی بهتر از القاء در ضمیر ناخود آگاه؟

برای مثال، در جمله‌ی نقل قول شده از کتاب درباره "هبوط"، چه نیازی است که این مورد مطرح شود؟ آیا تاکیدی مضاعف بر "خدا" بودنِ این شخصیت نیست؟ و بعد از اینکه در ذهن مخاطب اینطور جا انداخت که این چند شخصیت، همگی "خدا" هستند، حال بنا را می‌گذارد بر اینکه بگوید اینها هم نقطه ضعف دارند، اینها هم عاشق می‌شوند، شکست می‌خورند، پشیمان می‌شوند، ظلم می‌کنند، می‌میرند و موارد زیادی از این قبیل... و این نکته نیست که به راحتی بتوان از کنار آن گذشت.

عبارت زیر همچنان از زبان گورویین است: (ص 244)

«...زمانی که من سایرسی]الهه یونان[ بودم یادت می‌آید؟»

«کالین سر فرود افتاده نشست. بعد از جنگ تروا، گورویین کینه‌اش را بر سر یونانی‌ها فرود آورده بود و موجب مرگ خون‌آلود آگامنون، جنگ سالار، و مینه لوس، پادشاه اسپارت، شده بود. اما تا آن زمان وحشتناک‌ترین انتفامش غرق کشتی ادیسه بود. زیرا گورویین، در مقام سایرسیِ جادوگر، برخی از نجات‌یافتگان را به خوک تبدیل کرده بود و دیگران را با نیرنگ وادار ساخته بود آنها را بپزند و بخورند.»

 

نکته‌ای دیگر که حین مطالعه توجهم را جلب کرد عملی بود که شخصیت منفی داستان، همان ساحره‌ بدجنس انجام می داد. او جنگجویانِ اسطوره‌ای قرون گذشته را از قبر بیرون می‌کشید، آنها را زنده میکرد و شمشیر به دستشان می دهد تا برای او مبارزه کنند. حتی به "کالین" هم که روزی معشوق او بوده، و به خواست خودش تصمیم گرفته پس از قرنها زندگی، به "نامیرا" بودن خود پایان دهد و مثل مردم عادی پیر شود و بمیرد، وقتی پیشنهاد ازدواج با او را رد می‌کند، اینطور وعده می‌دهد؛ یا بهتر بگویم، اینطور تهدید می‌کند:«برو بمیر کالین، من بدنت رو پیدا میکنم و برش میگردونم. اون وقت مال من میشی»

با توجه و روایات و احادیث مربوط به شیعه، هرکس 40 سحرگاه "دعای عهد" را بخواند، در زمان ظهور منجی آخرالزمان، زنده می‌شود، از قبر بیرون می آید و در برابر ظلم جهانی مبارزه می‌کند. در متن دعا مستقیماً عبارات "خارج شدن از قبر"، "شمشیر به دست گرفتن" و "جنگیدن" آمده است. وای! چه شباهتِ اتفاقی‌ای!  چقدر همه چیز اتفاقی است در این کتاب...! خانم آبراهام هیکس، روانشناس، سخنران و نویسنده ی امریکایی، همان کسی که "قانون جذب" را مطرح کرد جمله‌ی جالبی دارد: No Accident is Accidental! هیچ تصادفی تصادفی نیست! معانی زیادی پشت همین عبارت وجود دارد، و با بحث‌های تجربی و گاهی علمی، حقانیت این عبارت را اثبات شده است. شمارا نمی‌دانم، اما من به شخصه اصلاً نمیتوانم بپذیریم تمام این نکاتی که اشاره کردم اتفاقی بوده باشد... همان بازی در ضمیر ناخود آگاه است! اما این بار پیشرفت کرده و گام را جلوتر گذاشته... مطمئناً از این قسمتِ داستان اینطور برداشت می‌شود که فقط جادوگرها مرده‌ها را زنده می‌کنند، و این یک گذاره معکوس پذیر است، بدین معنی که: هرکس بتواند مرده زنده کند، پس حتماً جادوگر است! که همین موضوع، خط بطلان دیگری است بر نیمی از عقاید مسلمانان و شیعیان در این کتاب. همانطور که پیش‌تر اشاره کردم، اثر هر هنرمندی، اعم از فیلم و کتاب و یا هر خروجی دیگری که بتوان در معرض نمایش قرار داد، خلاصه‌ای از عقاید و اعتقادات همان نویسنده است. اگر کارگردانی در فیلمش دنیا را سیاه و نا امید کننده نمایش می‌دهد، بدین معنی نیست که دنیا چنان است، بلکه این، جهانِ کارگردان است که سیاه و پر از کثافت است، و سعی هم دارد این دنیا را به خورد همه دهد! فیلم یا کتابی منتشر می‌شود که یک انحراف اخلاقی را چنان بزرگ جلوه داده که انسان چندشش میشود، و بعد به این بهانه که این "حقیقتِ جامعه است" کار خود را توجیه می‌کند. شک نکنید این انحراف اخلاقی مربوط به شخصِ پدید آورنده است، و با بسط دادن آن به کل جامعه سعی دارد کار خود را توجیه کند. پس این مفهوم، تنها عقید‌ه‌ی مسلمانان و به خصوص شیعیان را هدف گرفته، چرا که علاوه بر این دعا، در قرآن نیز بارها سخن از زنده کردن مرده‌ها توسط پیامبران به میان آمده، و این تفکر، رد کردن تمام این حقایق است.

 در نهایت و با توجه به دید کلی‌ای که نسبت به این کتاب داشتم، آن را داستانی ضعیف‌تر نسبت به داستان قبلی از همین نویسنده(تولد یک قهرمان) دانستم. حتی منتظر یک غافلگیریِ جذاب در انتهای داستان بودم، یکی خفیف‌اش رخ داد، اما نه آن که انتظارش را داشتم... بنابر این، کتاب بعدی ای که خواهم خواند دیگر از گمل نخواهد بود... شاید امیرخانی، شاید هم آرمان خانِ آرین... تا چه پیش آید!

+آهای! کسانی که میگفتید چرا پست نمیکنی!؟ این هم پست! بخوانید دیگر!

+جبرانٍ این مدتی که نبودم... باشد که مقبول افتد!لبخند

/ 23 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میترا

سلام عیدتو هم مبارک.نه یاو تازه سر زدم نظرم دادم دیگه.راستی فلشم فرمت شده میدونی چطور میشه درستش کرد؟

حامد

به عجب پست متونی نوشتی که...سه چارماه فک کنم براش وقت گذاشتیا :)) خیلی زیاد بود...بعدا حتما میام میخونم :)

ص

اول اینکه باید به دلیل انتقاد پذیری به شما تبریک بگم. متاسفانه این توانایی انتقاد پذیری در کشور ما خیلی نایاب شده. در مرحله بعد باید خدمت شما عرض کنم که من بعضی از سایتهایی که بهشون برچسب افراطی و متوهم میچسبونم رو دیدم و با بعضی از کسانی که اونجا فعال بودند حرف زدم و تلاش کردم مطالبشون رو بخونم. متاسفانه اکثر کسانی که در چنین سایتهایی مطلب یا دیدگاه میگذارند به هیچ عنوان بر اساس یک تحلیل منطقی و دقیق سخن نمیگویند و سخنشون بیشتر بر روی فرض بنا شده که همه دنیا دشمن اسلام و مخصوصا شیعه هستند و هر حرکتی توسط دشمنان خارجی طرح ریزی شده تا اسلام را ویران کنند. تحلیلی که بیشتر بر اساس خود بزرگ بینی دوستان ایجاد شده... این باور که کل دنیا همه کار و زندگیشون رو رها کردند و دنبال ضربه زدن به اسلام هستند یه سخن کودکانه و از بیسوادی و بی اطلاعی این دوستان از امور جهانی سرچشمه میگیره و البته پیش فرض هایی که متاسفانه در جامعه زیاد ازش تبلیغ میشه. پیش فرض هایی مثل اینکه چون شخصی باورش با ما متفاوته پس حتما دشمن ما تلقی میشه و در صدد ضربه زدن به ماست. در مورد مطالبی که شما قرار دادید تا به حال نظری نذاشتم اما بعضی از این مطا

سارا

سلام!! داستان اینه که همه ی لینکای من پرید و دیگه هم برنگشتن!! الان هم لینکتون کردم ;)

آسیه

محسن من اصن تو لینکات نیستم چطور توقع داری لینکت کنم هان؟؟؟؟این مدت کودوم ... بودی ؟؟؟هان؟؟؟؟[عصبانی]

آسیه

سرم گیج شد این چه پُسته طولانیی بود پسر...[خنده]

نرگس

سلام خوبین؟ سال نومبارک میخواستم ببینم اگه میشه رمان پسران نشان دار وسایه های مرگ روبرای دانلود بذارین. تشکر[گل]

سپیدار

سلام خوبی خوشی؟؟ متن خوبیه. خیلی خوب نوشتیش! وقتی داشتم نقدتو میخوندم (بالاخره خوندمش![نیشخند]) همش یاد انیمیشن فروزن میافتادم. حالا نمیدونم دیدیش یا نه. شخصیت اصلی یه دختره که میتونه هرچیزی رو با دستاش تبدیل به یخ و برف بکنه. اوایل بخاطر اینکه با این قدرتش باعث صدمه دیدن خواهرش شده بوده، همیشه سعی می کنه قدرتشو کنترل کنه و جلوشو بگیره. اما از یه جایی به بعد که دیگه قید همه چیزو میزنه و آزاد و رها میشه، علاوه بر قدرت کنترل آب و هوا میتونه موجودی رو خلق کنه و بهش جون بده. (یه آدم برفی میسازه و زنده ش میکنه.) خیلی برام عجیب بود. این قدرتش دیگه از کجا اومد؟؟ یه جا نقد جالبی خوندم ازش. نوشته بود، این دختر که حالا دیگه نماد خداست، فقط و فقط خالقه و بعد از اینکه چیزی رو خلق کرد دیگه نمیتونه کنترلش کنه. مثل همون آدم برفیه. درکل داره این تفکر که خدا تنها خالقه و نه مدبر و حکیم، جا میندازه. خیلی هم خوشگل این کارو میکنه. حالا این جدای بحثای فمینیستی ایه که توی فیلم جریان داره. با این حرفا نمیخوام بگم آدم خیلی معتقدی هستم. منم یکی ام مثل همه. ولی برام عجیبه که اونها چطور عقاید خودشونو جا میندازن و ما با این همه ادعا چکا

نرگس

سلام خسته نباشید اسم نویسندش جوزف فازمنه مرسی[گل]

Gelareh

Salam...modat tolani bood be weblogam sar nazade boodam...bebakhshid age to linkam naboodid...hatman eshtebahi shode...alan be linkam vared mishid